تئاتر

اولین بار عشق را در سالن تئاتر تجربه کرد، ساعت ها سر پا ایستاده بود تا کسی را که فقط صدایش را شنیده است ملاقات کند، امروز ده سال از آن شب گذشته است ولی او دیگر هرگز به سالن تئاتر نرفته، این اولین و آخرین باری بود که به سالن تئاتر قدم گذاشت.

او نگفت عاشقت شدم، دختر نگفت عاشقت هستم. آن شب شگفت انگیز به پایان رسید، مسیر طولانی و خستگی چند ساعت ایستادن به همراه نگاه های سنگین اهل هنر، تمام شدند، اما یک چیز از قلم افتاد، یا دو چیز، دو قلب خود و یکدیگر را فراموش کردند...

ترس از جهان واقعی دل های عاشق شان را ترساند، سکوت کردند تا در تاریکی خاموش شوند.