جنگ موسیقی در زندگی من

گروه آریان
گروه آریان

همه چیز از اونجایی شروع شد که همون سال هایی که بیشترمون یادمون هست، موسیقی پاپ به شکل انفجاری گسترش پیدا کرد و از در و دیوار گروه های مختلفی مثل "آریان" و جوون هایی که کیف گیتار به دست توی خیابون تردد می کردند، پیدا شدند. ? این دوران برای ما معمولی ها همراه بود با تعجب شدید چون تیپ های ظاهری جدیدی توی اجتماع دیده شد، همزمان تعداد کلاس های موسیقی مثل یک ویروس زیاد شد. احتمالا هم سن و سال های من این دوران رو به خوبی یادشون میاد. تجربه آلبوم های اول گروه آریان، فیلم های محمدرضا گلزار و داستان های دیگه.

خیلی از جوون های اون دوره به موسیقی علاقه پیدا کردند و سراغ یادگیری یک ساز رفتند. من هم مثل همه اونها، وقتی 15 سالم بود تصمیم گرفتم که موسیقی یاد بگیرم. بی دلیل و کاملا جو زده، ساز مورد انتخاب من "گیتار" بود. بدون اینکه اطلاعی ازش داشته باشم و یا درباره ش فکری کرده باشم، اما در نهایت تصمیم خودم رو با خانواده مطرح کردم.

شاید همیشه اینطور نباشه، ولی من حس می کنم ما دهه شصتی ها برای رسیدن به بعضی خواسته هامون سرراست با مخالفت روبرو می شدیم و در نهایت باید انقدر خودمونو به در و دیوار می کوبیدیم تا به چیزی که میخوایم برسیم. صددرصد این موضوع عام نیست و شاید این تفکر به خاطر محدودیت دانش من باشه.

این موضوع برای منم اتفاق افتاد. بعد از بیان خواسته هام، طوری باهام رفتار شد که انگار جنایت کردم، نه اینکه با موسیقی مخالفت کنن، بلکه به این دلیل که به قول خودشون این کار منو از رسیدن به هدف هام باز میداره! البته هدف های من، همون هدف هایی بود که پدر و مادرم برام تعیین کرده بودن و تنها نقش من در "هدف های من" اجرای اون چیز هایی بود که اونها میخواستن.

اما مگه به همین سادگیه، بخش متضاد با این رفتار اونها، تصمیمی بود که برای تربیت من به صورت یک شخصیت مستقل گرفته بودن. به نوعی اظهار نظر و تصمیم گیری در این شیوه تربیتی از سن خیلی پایین شروع می شد و بچه ها این امکان رو داشتن. اما این آزادی تا جایی معنی داشت که با دیکتاتوری پدر و مادر مخالفت نمی کرد.

از اینجا برخورد های مستقیم من 15 ساله با دو نفر 40 ساله شروع شده بود. به این شکل که باهاشون صحبت نمی کردم و غذا هم به تنهایی می خوردم. با توجه به نوع خانواده خون گرم و البته ارتباط های خیلی صمیمی، بعد از یکی دو هفته، نهایتا این من بودم که شکستم و با وضع ناراحت کننده ای دیگه خواسته خودم رو مطرح نکردم. اما هرگز از خواسته خودم عقب ننشستم و شخصیت مستقل خودم رو حفظ کردم.

دوست داشتم بیشتر درباره شرایط سختی که توی اون بازه داشتم براتون صحبت کنم. اما تا همین جا هم فکر می کنم کافی باشه. الان که به صورت کاملا مستقل (عاطفی و ...) از خانواده زندگی می کنم می تونم بگم که تمامی اون سختی هایی که در این تضاد ها برای من اتفاق افتاد باعث شد که شخصیت مستقل من بهتر شکل بگیره و در زمان هایی که با نظرات مخالف خودم رو برو می شم، شیوه های بهتره و نتیجه بخش تری برای رسیدن به اهداف خودم انتخاب کنم.

همینطور می تونم بگم، آزادی های رفتاری و اظهار نظر ها با شیوه های زورگویی و دیکتاتوری والدین همخوانی نداره، پس اگه به بچه ای اجازه اظهار نظر میدی، به صورت همزمان باید به نظرش احترام بزاری. شاید بعضی از پدر و مادر های دوران ما دوست نداشتن که بچه هاشون از کنترل شون خارج بشن. پس مجبورشون می کردن که به خواسته های اونها تن بدن بدون اینکه ذره ای آزادی داشته باشن.

تجربه اول من در تعارض دو تفکر متفاوت که در یک شیوه تربیتی جمع شده بود، کمک زیادی بهم کرد تا خیلی از موارد رو زود تر از سنی که باید و شاید درک کنم. تاثیر منفی این اتفاق رو به هیچ وجه نمی شه انکار کرد و کاملا به این تاثیرات آگاه هستم.

درسته که من مشغله کاری زیادی دارم، اما تصمیم گرفتم تا موسیقی رو بعنوان بخشی از زندگی خودم قرار بدم و تصمیم بگیرم تا علاوه براینکه تمرینات خود شناسی رو انجام میدم، براساس نتیجه این تمرین ها تصمیم گیری کنم و این تصمیم ها رو اجرا کنم.

برای همه شما آرزوی موفقیت دارم.