من و هوش هیجانی قسمت دوم

در هر مرحله از زندگی، هر فردی بر اساس شرایط، نیاز به توانایی ها و آگاهی متناسب اون شرایط وجود داره و حس کاملا بدی به فرد دست می ده که در مقطعی از زندگی قرار بگیری و خودت رو بدون این دانسته ها ببینی. اگر همیشه تلاش کرده باشی تا از افرادی که به نوعی دستت بهشون میرسه یاد بگیری و باز هم خودت رو توی این شرایط ببینی، خیلی دیگه سخت میشه. پیش خودت تعبیر می کنی شاید من راهنمای خوبی برای این مرحله از زندگیم نداشتم، شاید باید تصمیمات دیگه ای میگرفتم و ... اما این فکر ها دردی رو دوا نمی کنه و فقط باعث میشه "ناراحتی" بر درد های دیگه اضافه بشه. میگن اگه بپذیری مشکل داری قدم اول رو درست برداشتی (یعنی جایی که عده زیادی توش گیر دارن.) خب، من قدم اول رو برداشتم، حالا چیکار کنم؟ جوابی نمیاد، انگار همه فقط حرف قدم "اول رو برداشتن" رو بلدن و بقیه ش رو نمی دونن. اینها هم جزو نصیحت های هست که طوطی وار تکرار می کنن.  خواسته یا ناخواسته من به این مرحله رسیدم که درک کنم مشکل رو باید از درون خودم حل کنم و نقطه آغاز "خودم" باشم. پس به کتابفروشی ایران رفتم (کرج-چهارراه کارخانه قند) و از بین کتاب های زیادی که اونجا هست یکی رو انتخاب کردم و شروع کردم به مطالعه، سختی کار اینجا بود که خط به خط اون کتاب به اشکالاتی که من داشتم اشاره می کرد و برخلاف اون افراد بی آگاهی و نصیحت کننده، راه حل ها رو هم ارائه می داد. اسم کتاب کلید های طلایی ارتباطات و اسم اصلیش crystal clear communications است.

حالا من دیگه به این راضی نبودم، میخواستم عملی و علمی یاد بگیرم. توی اینترنت و همه شبکه های اجتماعی درباره ارتباطات سرچ کردم و در نتیجه همین جستجو ها بود که تصویر دوست قدیمی فیسبوکی من خودش رو نشون داد. که الان برای خودش سایت داشت، صفحات اینستاگرام و فیسبوک و... چقدر کارش پیشرفت کرده بود. چند مطلب از سایتش رو مطالعه کردم و بعد توی لینکدین بعد از دیدن آگهی کلاس شنوندگی فعال بهش پیام دادم و ثبت نامم رو نهایی کردم. از اینجا بازگشت من به راهی که ازش فرار می کردم شروع شد. درسی که از این اتفاق گرفتم این بود که، دنیای ما واقعا کوچیکه. روزی به خاطر سن کم و فهم اشتباه، دانش یک فرد رو معتبر نمی دونستم و به آگاهی هاش اعتماد نداشتم، و امروز ایشون استاد من هستند. زندگی به خاطر اشتباه و قضاوت نابجای من، ازم انتقام نگرفته و منو توی در و دیوار نکوبیده، بلکه بهم فرصت دوباره داده، در اصل فرصتی چند باره تا بالاخره ضروریات زندگی رو یاد بگیرم. البته این گذشته و طرز تفکر اشتباه چیزی نبود که از استادم مخفی بمونه، توی جلسه دوم کلاس هوش هیجانی، همه اینها رو برای ایشون و بقیه هم کلاسی ها تعریف کردم، درسته که آدم ها گاها از اشتباهات گذشته خودشون ناراحت می شن و سناریو های مغزی رو مرور می کنن تا با تغییر اون اتفاقات گذشته در ذهنشون کمی آرامش پیدا کنن، ولی من با بیان کردنش یکبار و برای همیشه خودمو راحت کردم. حالا که دیگه ذهن من خالی خالی شده، وقت یاد گیری هست. کلاس هوش هیجانی برای من، اولین کلاس گروهی بود که تمام توجه م فقط و فقط به خودم بود. در گذشته زمانی که به کلاس های مختلفی می رفتم تلاش می کردم تا جلب توجه کنم و بهترین باشم ولی اینجا معیاری برای سنجش وجود نداشت چون تنها چیزی که من براش تلاش می کنم رشد خودمه.