یادگیری های من در مدیریت - قسمت 1

اولین باری که از من خواسته شد تا گروهی از افراد رو مدیریت کنم، به نظر موقعیتی خوب و غیر منصفانه بود. از نظر استرس میتونم بگم در حالت 100% قرار داشتم و از نظر خوشحالی هم همینطور بودم. من هیچ آموزشی از نظر مدیریت و رهبری ندیده بودم و تجربه ای هم نداشتم. این فرصت به ندرت در طول زندگی من تا اون موقع به من داده شده بود. حتی به اندازه کافی دانش مدیریت خودم رو نداشتم چه برسه به اینکه بخوام دیگران رو مدیریت کنم.

خیلی دوست دارم از کسی که اون زمان به من در یادگیری پیچ و خم های مدیریت کمک کرد تشکر کنم، البته چنین کسی نبود و به صورت کامل من تنها گذاشته شده بودم. من جوون ترین فرد توی محل کار بودم (در یک کارخانه کار می کردم) و به دلایل مختلف توانستم خیلی از کار ها رو در چند ماه اول یاد بگیرم به شکلی که مدیر کارخانه تصمیم گرفت من مسئول یکی از بخش ها در شیفت شب باشم.

شاید اگه من در موقعیت اون بودم این ریسک رو انجام نمی دادم که به یک نفر با سن خیلی کم اعتماد کنم و بخش مهمی از کارم رو بهش بسپارم. بعد ها فهمیدم افراد باتجربه تر میتونن خیلی چیز ها رو درما ببینن، چیزهایی که خودمون نمی بینیم و بهشون باور نداریم. کار خیلی سخت بود. 12 ساعت کار که نیم ساعت برای شام و نیم ساعت برای استراحت زمان داشت. تمامی افرادی که با من کار می کردن از من بزرگتر بودن و با تجربه تر. اما آشنایی من با موتور های الکتریکی و سیستم کامپیوتری دستگاه به من اجازه میداد تا سیستمی که باهاش کار می کنم رو بهتر و بیشتر بفهمم و همین باعث شد تا مدیر انتظار بیشتری از من داشته باشه.

بیشتر افرادی که با من کار میکردن کارگر های قدیمی و چند نفر فنی بودن که به شیوه قدیمی خودشون عادت کرده بودن. ساعت 7 بعدظهر سر کار می اومدن و در نوبت های مشخصی به صورت دسته جمعی سیگار و چایی مصرف می کردن. نکته جالب در شیوه کار اونها این بود که سرعت دستگاه ها رو تا حد امکان پایین می آوردن.

من کارم رو دوست داشتم، همیشه کاری که انجام میدم رو دوست دارم. اما این مورد فقط علاقه دخیل نبود و من باید کاری که داشتم رو حفظ می کردم و انتظارات رو برآورده می کردم. این اولین باری بود که مرز های انعطاف پذیری من به بیان واقعی کش اومد و شخصیت من به زور در عمل انجام شده قرار گرفتن، شروع کرد به تغییر.

سالها بعد متوجه شدم که رفتار من با دیگران هنوز جای تغییر داره و میتونه خیلی بهتر بشه، یکی از بهترین و لذت بخش ترین جنبه های همیشگی کار هایی که تا الان انجام دادم ارتباط با افراد مختلف بود. در تمامی تعامل ها و برخورد های کاری و شخصی متوجه شدم که من هنوز خودم رو نشناختم، پس شروع کردم "من" رو با تمام نقص ها و نقاط قوت بشناسم و بپذیرم که ما همگی دارای این جنبه ها در وجود مون هستیم و در عین حال در کنار هم قرار گرفتیم تا بتونیم با تکمیل یکدیگر کارهای بزرگی انجام بدیم.

ادامه دارد...