شهر ما را نه طاعون از پا انداخت، نه وبا، و نه سیاهیِ زخمی خاموش. بلای شهر ما، نبود «نور» بود. نوری روشنی بخش، در دل اتم، که میتوانست قصه هر دردی را پیش از آنکه دیر شود، بخواند و خود، شمشیر آبدیدهای شود بر گردن آن درد. ما در تاريکی بدون ایزوتوپ زندگی میکردیم و بیماریها، در نبود این شفادهنده نامرئی، در شهر جولان میدادند. اما داستان از کجا شروع شد؟
در ابتدا سری به محسن بزنیم، استادی که سروکارش با تابش و فروپاشی بود، این روزها بیکارتر از همیشه شده بود. در انبار بیمارستان، اسکلت زنگزده یک دستگاه اسپکت (SPECT) خاک میخورد؛ دستگاهی که باید پرده از راز استخوانها برمیداشت، اما چشمهای شیشهایاش تا ابد بسته مانده بود. در گوشهای دیگر، پت (PET/CT) غولآسا به انتظار دوست قدیمی خود یعنی گلوکز نشاندار با فلوئور-۱۸ بوده و در انتظار آن زنگار به رخساره اش نشسته بود.
در گوشه دیگری از شهر زنی با چشمانی به رنگ کهربا و دستانی که همیشه بوی رنگ روغن میداد، ماهها بود که از تپش قلب، لرزش دست و بیتابی مینالید. پزشک شهر، تنها با گوشی پزشکی و تجربه کهنهاش، برایش قرصهایی تجویز کرد که فقط خواب را به چشمانش میآوردند، نه آرامش را به تیروئید بیشفعالش.
محسن میدانست که او دچار بیماری گریوز (نوعی پرکاری تیروئید) است. درمانش اما کجا بود؟ در دنیایی که محسن از کتابهای خاکخورده به خاطر داشت، کافی بود آن زن یک کپسول کوچک حاوی ید-۱۳۱ (¹³¹I) را مثل یک آبنبات تلخ قورت دهد. این «کارآگاهِ یددوست» که تنها نشانی سلولهای تیروئید را بلد بود، نزد آنان میرفت و بیسروصدا، با پرتوهای بتایش، بافتهای سرکش را به آتش میکشید. درمانی تکدوز، بدون جراحی، با نرخ موفقیت ۸۰٪. اما در شهر ما، ید رادیواکتیو یک افسانه بود. آن زن روزبهروز نحیفتر میشد و بوی رنگ روغن، کمکم جای خود را به بوی ناامیدی میداد.
حال سراغ پیک موتوری معروف همیشه خندان شهر که موتورش را «اسب آهنی» صدا میزد، میرویم. طی یک زمینخوردن بسیار ساده در یک روز بارانی، لگنش را شکست. اما درد بعد از گچگرفتن نه تنها تمام نشد، بلکه بدتر هم شد. پزشک متعجب از این حالت گفت شاید عفونت کرده باشد. اما محسن پیر میدانست که قصه چیست. او احتمالاً به متاستازهای استخوانی دچار شده بود؛ سرطانی خاموش از پروستات که اکنون چنگی بر اسکلت تنومندش زده بود.
در کتابهای محسن، تشخیص این فاجعه به سادگی تزریق آمپولی از جنس تکنسیوم ۹۹m (⁹⁹ᵐTc) بود. این ماده، یک «نشانگر استخوانی» بود که ظرف چند ساعت، کل اسکلت را از نظر کانونهای درگیر نقشهبرداری میکرد. نقشهای که متاستازها را ۳ تا ۶ ماه زودتر از عکس ساده رادیولوژی لو میداد. برای درمانش هم نیاز به آمپولهای رادیوم-۲۲۳ (²²³Ra) یا استرانسیوم-۸۹ (⁸⁹Sr) داشت؛ موشکهای کلسیمدوستی که مستقیم به دل زخمهای استخوانی میرفتند و با بیش از ۸۰٪ قدرت، ریشه درد را میخشکاندند و پیک موتوری قصه ما را دوباره سوار اسب آهنیاش میکردند. اما حیف، او روی تخت، بیحرکت، به زخم بستر دچار شد و سکوت کرد؛ آن هم درست وقتی که شهر هنوز صدای خندههایش را از کوچهها میخواست.
داستان غمگین دیگری نیز در شهر وجود داشت. داستان زنی شصتساله که حالا اسم نوهاش را هم فراموش کرده بود. او فقط خیره میشد و گاهی، بیاختیار اشک میریخت. همسایهها میگفتند «حواسپرت شده». اما محسن میدانست این پرتشدگی، کار پلاکهای آمیلوئید و پروتئینهای تاو (Tau) در مغز اوست؛ همان هیولاهایی که در اعماق سیناپسها لانه میکنند. در شهرهای روشن، پیش از آنکه حافظه به کل بیفروغ شود، این زن میتوانست یک داروی تزریقیِ نشاندار شده با فلوئور-۱۸ (¹⁸F) دریافت کند. این ماده روی پلاکهای آمیلوئید میچسبید و در اسکن مغزی، همانند فانوسهایی دریایی در یک اقیانوس تاریک، موقعیت دشمن را فریاد میزدند. این تشخیص، ۱۵ تا ۲۰ سال پیش از بروز علائم بالینی، امکانپذیر بود. آنگاه پزشکان، پیش از آنکه نور از چشمان هستی برود، دست به کار میشدند. اما در اینجا، ما فقط تماشاگر خاموشی تدریجی او بودیم، بیآنکه بدانیم طوفان از کجا شروع شده است و یا کاری از دستمان بر بیاید.
و در آخر قرعه تاریکی به نام من افتاد. من آخرین کسی بودم که وارد اتاق سرد محسن شدم؛ چند روز بعد از آنکه سرفههای خونی، ریههایم را به آتش کشید. تودهای در قفسه سینهام جا خوش کرده بود. محسن بالای سرم آمد و بیمقدمه گفت: «ما حتی نمیدانیم این غده، یک غده ساده عصبی-غددی است یا یک هیولای تمامعیار. اگر میتوانستم یک قطره گالیوم-۶۸ دوتاتیت (⁶⁸Ga-DOTATATE) به تو تزریق کنم، میفهمیدیم که این مهمان ناخوانده، گیرندههای سوماتواستاتین دارد یا نه. اگر داشت، همان هفته بعد، با لوتشیوم-۱۷۷ (¹⁷⁷Lu)، که مثل کلید به قفل گیرنده میخورد، نابودش میکردم.
این اسمش درمان تشخیصمحور یا ترانوستیکس (Theranostics) است. "میبینیم تا بزنیم." اما حالا... ما کوریم و دشمن، مسلح!»
محسن سکوت کرد و به دستگاه پت خاموش در انبار اشاره کرد. همان غول گرسنهای که اگر یک قطره اف-دی-جی (¹⁸F-FDG)، آن شکر رادیواکتیو، به رگهایم تزریق میشد، کل بدنم را در یک قاب عکس نورانی، با تمام زخمهای سرطانیاش که مثل پروانه ای در شمع میسوزند، نشان میداد. اما ما از نعمت انرژی هستهای محروم بودیم. راکتوری برای تولید این دانههای نورانی نداشتیم. و من، مثل هزاران نفر دیگر، قرار بود در این تاریکیِ مطلقِ پزشکی، خاموش شوم.
چشمانم را بستم و آمادهٔ سفر شدم. هنگام خروج از شهر دود سیاهی را دیدم که شهر را میبلعید، دودی که ناشی از سوخت های فسیلی بود، درحالیکه میشد بجای آن سراغ انرژی پاک هسته رفت و از آلودگی هوا و بیماری های ناشی از آن پیشگیری کرد، اما حیف که دیگر آن انرژی را در اختیار نداشتیم. با چشمانی پر از اشک آخرین نگاه را به شهر انداختم که ناگهان پردهها کنار رفت. آری، این قصه، تماماً یک داستان فرضی بود. کابوسی از جنسِ «چه میشد اگر...؟»
امروز، در کشور پهناورمان، این کابوس به واقعیت نپیوسته است. پرتوهای حیاتبخش در دل چرخه سوخت هستهای و راکتورهای تحقیقاتی تولید میشوند. همان انرژی صلحآمیز هستهای که دشمنان، چشم دیدنش را ندارند، امروز سد راه این بیماریها شده است. ما دستگاههای اسپکت و پت را داریم، رادیوداروهای بومی تولید میکنیم و در مراکز پزشکی هستهای کشور، هر روز، داستان مردمان شهر بدون ایزوتوپ را ورق نمیزنیم، بلکه آن را با قدرت و دانش، میبندیم و به دست باد میسپاریم.
اهمیت انرژی هستهای، نه فقط در چراغهای شهر، بلکه در نبض سلولهای ما، در آرامش تیروئید مادری مضطرب، در زانوان پیک موتوری که از جا بلند میشود و در خاطره دختری که نام عزیزانش را دوباره به یاد میآورد، جاریست. این نور، خاموششدنی نیست.
✍🏻 مرید پوریای ولی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷