در اتاق تشریح، رگها و اعصاب را با دقت از هم جدا میکند. همهچیز سر جای خودش است. ناگهان دستهایش میایستند و نگاهش به جسد خیره میشود. این همه آناتومی دقیق، برای کدام زندگی میتپید؟ این لحظه، قصهٔ امروز خیلی از ماست؛ قصهٔ نسلی که بیش از هر دورهٔ دیگری به رازهای بدن خود پی برده، اما رمز زندگی را گم کرده است.
امروزه دانش بشر بیش از هر دورهٔ دیگری است. نگاشت کامل ژنوم، تصویربرداری از فعالیت نورونها، تولید انبوه داروهای روانپزشکی و دیگر موارد، همه وعدهٔ رهایی از رنج را دادهاند؛ اما اگر علم تا این حد در درمان افسردگی موفق بوده، چرا میلیونها انسان در جوامع پیشرفته، با وجود بهترین درمانها، احساس پوچی میکنند؟
این پارادوکس، علم پزشکی را نفی نمیکند؛ فقط مرز آن را نمایان میسازد: علمی که «چگونگی» را میداند اما از پاسخ به «چرا» بازمانده است. علمی که روزی، در سادهترین روایت خود، افسردگی را فقط کمبود سروتونین میدانست و بر اساس آن دارو ساخت؛ اما امروز با دیدن مغزِ افسردهای که سطح سروتونینش نرمال است، متحیر مانده که چرا پس از متعادلکردن تمام عددهای شیمیایی، باز هم دلِ بیمار آرام نمیگیرد.
پاسخ را باید در نوع نگاه علم به انسان جست. بخشی از علم مدرن، به ویژه در رویکرد دارومحور، انسان را مجموعهای از سازوکارهای عصبی-شیمیایی میبیند. این تقلیلگرایی، با اینکه درک ما را از بیماریها گسترش داده، اما درکی از «معنای زیستن» به ما نداده است.
این دیدگاه، وقتی به خارج از مسائل پزشکی نفوذ میکند، پایههای زندگی را دچار لغزش میکند. خانواده که تا پیش از اینها، نخستین راوی قصهٔ مشترک بود، امروزه به فضایی تبدیل شده که هر عضو آن، روایت جداگانهای میسازد. دین که زمانی پاسخگوی «چرایی رنج» بود، به حاشیه رانده شد.
اما آیا علم مدرن، بهتنهایی، مقصر این پوچی است؟ خیر. علم «ابزار» است؛ نه خداست و نه شیطان. مشکل آنجاست که ما علم را بهتدریج جایگزین نهادهای معناساز زندگیمان کردیم.
بیماری که برگهٔ آزمایش او نرمال است اما از زندگی بیزار، به پزشک میگوید: «عددها را درست کردی، اما "من" را کجا پیدا کنم؟» بیماری که میخواهد شنیده شود، چون میداند اعداد آزمایشش مهماند ولی همهچیز نیستند.
در این میان، مسئلهای هست: اگر عدهای بهعمد از این ابزار سوءاستفاده کنند تا به منافعی خارج از چارچوبهای اساسی دست پیدا کنند، نقش ما در این بین چیست؟ چقدر بر بیگناهیمان در این مورد مطمئن هستیم؟ چقدر تقصیر را گردن «آنها» میاندازیم و همانطور که آنها میخواهند از علم استفاده میکنیم؟ و چقدر خودمان، بهجای نسخهپیچیدنِ صرف، برای شنیدن روایت آدمها وقت میگذاریم و از «معنای این رنج برای تو» میپرسیم؟ و اگر این شنیدن کافی نبود، آیا حاضریم جایی هم برای پرسش از «چرایی» باز کنیم؛ پرسشی که دین و فلسفه، هرکدام به زبان خود، هزاران سال است که با آن زیستهاند؟
✍🏻 لیلا سمیعی پاقلعه، ترم چهار بهداشت مدارس
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷