ویرگول
ورودثبت نام
نشریه دانشجویی مسیر🌱
نشریه دانشجویی مسیر🌱نشریه دانشجویی "مسیر" جایی برای فکر کردن به مقصد... بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مازندران مسیر در پیام‌رسان‌های ایتا، سروش و بله: @Masir_mazums
نشریه دانشجویی مسیر🌱
نشریه دانشجویی مسیر🌱
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

داغی که سرد نمی‌شود

سردشت؛ زخمی ابدی بر جان ایران

صبح یک روز گرم تابستانی است.

نه... آن روز، یک روز معمولی نبود که بشود به همین سادگی از آن یاد کرد.

به خوبی یادم است؛ هفتمین روز تیرماه ۱۳۶۶ بود.

با وجود گرمای هوا، نسیم ملایمی از پنجره به درون خانه می‌وزد. خودم را در پتو مچاله کرده‌ام و آن نسیم خنک، هر لحظه بیشتر مرا به ادامه خواب ترغیب می‌کند.

ناگهان عطر خوشی بینی‌ام را قلقلک می‌دهد.عطر نان تازه است.

سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم و نیم‌خیز می‌شوم. مامان را می‌بینم که با نان‌هایی که تازه از تنور بیرون آورده است، به سمت آشپزخانه می‌رود. قدم‌هایش سنگین شده‌اند و شکمش هر روز از روز قبل گردتر می‌شود. چیزی به وضع حملش نمانده است. مامان می‌گوید حس می‌کند بچه دختر است و قرار است صاحب یک خواهر شوم.

مامان نان را درون سفره‌ای می‌پیچد و عسل و کره را به همراه نان بقچه‌پیچ‌شده درون سبدی می‌گذارد.

یادم می‌آید بابا دیشب تصمیم گرفت ما را برای گردش به رودخانه پایین ده ببرد.

_دختر قشنگ مامان نمی‌خواد از جای خواب نرمش دل بکنه؟

بین جای خواب راحت و شوق گردش، شوق گردش را انتخاب می‌کنم و از جایم بلند می‌شوم.

دست و صورتم را می‌شویم، موهایم را شانه می‌زنم و بهترین لباس‌هایم را می‌پوشم.

بابا می‌گوید:

ـ پوشیدن لباس زیبا به آدمیزاد حس زندگی می‌دهد.

من هم با او موافقم.

وسایل را از دست مامان می‌گیرم و به همراهش به بیرون خانه می‌روم.

بابا کنار پیکان ایستاده است و صندوق عقب را مرتب می‌کند. وسایل را از ما می‌گیرد و داخل ماشین می‌گذارد.

چند دقیقه بعد راه می‌افتیم.

هرچه به رودخانه نزدیک‌تر می‌شویم، هوا خنک‌تر می‌شود. نسیم ملایمی صورتم را نوازش می‌کند.

زیرانداز را پهن می‌کنیم و سفره را می‌چینیم. بابا می‌گوید می‌رود کمی هیزم جمع کند تا بعداً چای درست کنیم.

روی زیرانداز دراز می‌کشم و به صدای طبیعت گوش می‌دهم؛ صدای جریان رودخانه و خش‌خش شاخ و برگ درختان.

مامان به آرامی سر و موهایم را نوازش می‌کند. چشمانم را باز می‌کنم. با یک دستش سر مرا و با دست دیگرش شکمش را نوازش می‌کند.

چهره‌اش خسته به نظر می‌رسد، اما می‌توانم از برق چشمانش بخوانم که شوق دیدن هرچه زودتر خواهرم را دارد.

هواپیمایی با سرعت از بالای سرمان رد می‌شود.

از جایم می‌پرم و به آغوش مامان پناه می‌برم.

از زمانی که جنگ شروع شده تا کنون، این هواپیماها تبدیل به مزاحم‌های همیشگی آسمان شهرمان شده‌اند.

بارش بمب‌ها را می‌بینم.

دلم می‌گیرد.

باز معلوم نیست قرار است چه کسی و کجا را بی‌خانمان و داغدار کند.

اندکی می‌گذرد.

بوی عجیبی در هوا پیچیده است.

نه بوی دود است...

نه بوی باروت...

این دیگر چه بویی است؟

مامان ناگهان شروع به سرفه‌های پی‌درپی می‌کند.

رویم را به سمتش برمی‌گردانم.

گلوی من هم می‌سوزد.

نمی‌دانم برای چیست.

با صدای فریاد بابا به خودم می‌آیم.

به سمت ما می‌دود.

به ما می‌رسد، مامان را بر دوش می‌اندازد، دست مرا می‌گیرد و به مقصدی که نمی‌دانم کجاست، شروع به دویدن می‌کنیم.

چشمانم می‌سوزد.

انگار که ماسه به درونشان رفته باشد.

سوزش گلویم بیشتر شده است و به همراه مامان و بابا سرفه‌های بلند، شدید و پی‌درپی می‌کنم.

به جمعیت نزدیک شده‌ایم.

صدای داد و جیغ مردان و زنان را می‌شنوم.

همه سردرگم و هراسان‌اند و به این سو و آن سو می‌دوند؛ گویی که قیامت شده است.

دست و پاهایم گزگز می‌کنند...

نه...

اوضاع بدتر از این‌هاست...

حس می‌کنم دارند می‌سوزند...

دارم می‌سوزم...

خیلی درد می‌کند...

جیغ مامان به هوا می‌رود...

فکر می‌کنم او هم مثل من دارد می‌سوزد...

ماشین‌های امداد را می‌بینم که مردم به سمتشان یورش می‌برند.

نمی‌توانم بدوم.

اما باید بدوم.

باید بتوانم.

نفسی عمیق می‌کشم تا بتوانم توانم را برای دویدن جمع کنم، اما...

جیغم به هوا می‌رود...

انگار سوزن‌های تیز زیادی در یک لحظه وارد بدنم شده باشند...

گریه می‌کنم...

شهر از صدای ناله و گریه پر شده است.

بابا، من و مامان را سوار ماشین امداد می‌کند.

نمی‌گذارند او سوار ماشین شود.

می‌گویند اول زنان و بچه‌ها باید به بیمارستان بروند...

بابا با چشمانی اشک‌بار پشت ماشین می‌دود و من لحظه به لحظه دور شدنش را می‌بینم...

و من نمی‌دانستم این آخرین باری است که او را می‌بینم...

به بیمارستان می‌رسیم.

ماشین امداد به سمت یک منبع آب می‌رود.

می‌گویند بمباران شیمیایی شده و مجروحان باید با آب شسته شوند.

آب را بر سر ما خالی می‌کنند، اما...

گویی شعله‌های آتش را بر سر ما خالی کرده‌اند.

تمام پوستم به شدت می‌سوزد.

به مامان می‌چسبم و از اعماق وجودم جیغ می‌کشم...

نمی‌توانم دردش را تحمل کنم...

فضا از جیغ مجروحان پر شده است و این تنها صدایی است که به گوش می‌رسد...

و البته این آخرین صدایی است که می‌شنوم...

چه شد که اینگونه بهشت ما به جهنم مبدل گشت...

......

مدتی بعد

چشمانم را باز می‌کنم.

سکوت مطلق است.

درد چندانی ندارم.

برای لحظاتی فکر می‌کنم مرده‌ام، اما زنی سفیدپوش را بالای سرم می‌بینم.

_بیدار شدی عزیزم؟

من در بیمارستانی در تهران بستری شده‌ام.

گویا حدود دو ماه از آن اتفاق می‌گذرد.

_مامان و بابام کجان؟

پرستار سکوت می‌کند.

برای چند ثانیه به زمین خیره می‌شود.

انگار دنبال کلمه‌ای می‌گردد که پیدا نمی‌شود.

سپس بدون هیچ حرفی از اتاق خارج می‌شود.

بله...

و من آن روز مامان و بابا را، به همراه خواهری که هرگز فرصت نشد او را ببینم، از دست دادم.

پس از سی سال

از هواپیما نفرت دارم...

از نور می‌ترسم...

از آب بدم می‌آید...

قلبم با صدای گریه، جیغ و ناله دیوانه‌وار به تپش می‌افتد...

و با نفس کشیدن دردم می‌آید...

سال‌های زیادی گذشته است.

اما حتی یک روز هم نتوانسته‌ام آن صبح گرم تابستانی را از خاطرم پاک کنم.

هنوز آخرین حرف‌های بابا را به یاد دارم.

هنوز نوازش دست‌های مامان را حس می‌کنم.

هنوز به خواهری فکر می‌کنم که هرگز فرصت زندگی پیدا نکرد.

بعدها اخبار نام آن فاجعه را برایمان روشن کرد.

گفتند نامش «گاز خردل» بوده است.

گفتند این گاز چگونه پوست را می‌سوزاند، ریه را از نفس می‌اندازد و چشم را از نور می‌ترساند.

مردم سردشت پاسخ بسیاری از پرسش‌هایشان را پیدا کردند.

اما یک سؤال همچنان بی‌پاسخ ماند.

سؤالی که پس از گذشت دهه‌ها هنوز در کوچه‌های سردشت سرگردان است:

«به کدامین گناه؟»

پ.ن: بمباران شیمیایی سردشت یک جنایت جنگی و بمبارانی بود که نیروی هوایی عراق در ۷ تیر ۱۳۶۶ با استفاده از گاز خردل در چهار نقطهٔ پرازدحام شهر سردشت در ایران انجام داد. در این حمله ۱۱۰ نفر از ساکنان غیرنظامی شهر به شهادت رسیدند و ۸۰۰۰ تن دیگر نیز در معرض گازهای سمی قرار گرفتند و مسموم شدند و این نخستین حملهٔ گستردهٔ شیمیایی علیه یک منطقهٔ مسکونی در ایران بود.

متن فوق اقتباس ذهنی نویسنده از آن فاجعه است و به بهانه روز جهانی مبارزه با سلاح های شیمیایی و میکروبی یادی کنیم از شهدای مظلوم فاجعه سردشت.

✍🏻 فاطمه مرادی، ترم چهار بهداشت مدارس

نشریه دانشجویی مسیر🌱

| @masir_mazums | 🇮🇷

سردشتبمباران شیمیاییجنگایراندفاع مقدس
۰
۰
نشریه دانشجویی مسیر🌱
نشریه دانشجویی مسیر🌱
نشریه دانشجویی "مسیر" جایی برای فکر کردن به مقصد... بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مازندران مسیر در پیام‌رسان‌های ایتا، سروش و بله: @Masir_mazums
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید