اسمش «رضا فلاح» بود.
اما در آن روزها، اسمها اهمیت کمتری داشتند از تصمیمها.
رضا، خلبان نبود؛
اما پرواز را بهتر از بسیاری از خلبانها میفهمید. سالها در پایگاه هوایی رفتوآمد داشت، با آدمهایی که بعضیشان دیگر در آنجا نبودند—یا دیگر آن آدم سابق نبودند.
تابستان ۱۳۵۹، گرمای همدان فقط در هوا نبود.
چیزی در جریان بود.
نه آنقدر واضح که بشود نشانش داد،
اما آنقدر سنگین که بشود حسش کرد.
اولین بار، رضا این «حس» را در یک گفتوگوی نیمهکاره شنید.
دو نفر، کمی دورتر از او ایستاده بودند. صدایشان پایین بود، اما نه آنقدر که هیچچیز به گوش نرسد.
«همهچی هماهنگه… فقط زمانش مهمه.»
و بعد، سکوت.
رضا وانمود کرد چیزی نشنیده، اما آن جمله مثل خاری در ذهنش ماند.
در روزهای بعد، تکههای دیگری هم اضافه شد.
اسمهایی که نباید کنار هم میآمدند.
رفتوآمدهایی که زیادی حسابشده بود.
و نگاههایی که وقتی به هم میرسیدند، سریع قطع میشدند.
یک شب، یکی از آشنایان قدیمیاش—مردی که زمانی به او اعتماد داشت—کنارش نشست.
بدون مقدمه گفت:
«رضا، اگه یه فرصتی باشه برای درست کردن همهچی… تو چی کار میکنی؟»
رضا جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
مرد ادامه داد:
«بعضی چیزا از اول اشتباه چیده شده. بعضی مسیرها باید برگرده.»
اینبار رضا آرام گفت:
«و کی قراره تصمیم بگیره کدوم مسیر اشتباهه؟»
مرد لبخند کمرنگی زد.
«کسانی که هنوز جرئت دارن.»
آن شب، رضا تا صبح نخوابید.
بین دو چیز گیر کرده بود:
اعتمادی که سالها ساخته بود،
و تردیدی که هر لحظه بزرگتر میشد.
روز بعد، وقتی دوباره وارد پایگاه شد، همهچیز همان بود—
اما دیگر برای او «همان» نبود.
هر صدا، معنی داشت.
هر سکوت، بلندتر شده بود.
او میدانست اگر چیزی هست، باید قبل از شروع متوقف شود.
اما یک سوال، مثل سایه دنبالش میآمد:
اگر اشتباه کند چه؟
اگر این فقط سوءتفاهم باشد؟
اگر با یک گزارش، زندگی آدمهایی را نابود کند که شاید… هنوز برنگشتهاند؟
چند ساعت، فقط نگاه کرد.
گوش داد.
و صبر کرد.
تا اینکه آخرین نشانه رسید.
یک لیست.
نه رسمی، نه کامل—
اما کافی.
اسمها، زمانها، و اشارهای به «حرکت اولیه از نوژه».
دیگر جایی برای تردید نمانده بود.
رضا برگه را تا کرد.
دستش کمی لرزید.
در آن لحظه، هیچ صدایی در پایگاه بلندتر از ضربان قلبش نبود.
او میدانست این تصمیم، فقط دربارهی یک گزارش نیست.
دربارهی این است که کدام آینده، اجازهی اتفاق افتادن پیدا کند.
چند ساعت بعد، اطلاعات منتقل شد.
بیسروصدا.
بدون هیاهو.
و درست به همین دلیل، مؤثر.
قبل از آنکه موتوری روشن شود،
قبل از آنکه دستوری نهایی صادر شود—
حرکت متوقف شد.
بازداشتها شروع شد.
اسمها یکییکی از سایه بیرون آمدند.
و آن چیزی که قرار بود در سکوت شکل بگیرد، در سکوت پایان یافت.
چند روز بعد، رضا دوباره به همان نقطهای برگشت که اولین بار آن جمله را شنیده بود.
همان دیوار، همان فضا.
اما اینبار، خبری از زمزمه نبود.
فقط سکوت.
یکی از همکارانش نزدیک شد و گفت:
«میگن اگه یه روز دیرتر میشد… معلوم نبود چی میشد.»
رضا چیزی نگفت.
به آسمان نگاه کرد.
صاف بود.
بیهیچ نشانهای از آنچه میتوانست اتفاق بیفتد.
آرام گفت:
«بعضی چیزا… قرار نیست اتفاق بیفته.»
اما در دلش میدانست—
این پایان ماجرا نیست.
چون تاریخ، فقط با آنچه خنثی میشود، تمام نمیشود.
بلکه با همان «امکانهایی» ادامه پیدا میکند که هنوز، جایی در سایه منتظرند.
و گاهی،
همهچیز به یک نفر بستگی دارد—
کسی که بین تردید و تصمیم،
فقط چند ثانیه فاصله دارد.
✍🏻 مالک عنایتی، ترم دو علوم آزمایشگاهی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷