آب که می‌رسید به پله سوم، هق هق امانش نمی‌داد

صبح زود از دهِ پایین راه می‌افتاد توی دل کوه تا برسد به باغ آبا اجدادیش. بچه‌ها که قد کشیدن هر روز همراهش می‌آمدند. تا می‌رسید، یک راست می‌رفت سراغ برکه، چوب برکه را که می‌کشید می‌نشست زیر درخت توت، لب برکه، یک تکه چوب برمی‌داشت و برای خودش روی زمین شکلک می‌کشید. پله اول آب برکه که خالی می‌شد داریوش را می‌فرستاد که آب را چپ کند روی بندی نارنج‌ها، پله دوم سهم ایرج بود و بندی درختان لیمو. به پله سوم که می‌رسید هنوز لب تر نکرده هدایت تیز می‌پرید پایین که آب را چپ کند روی درختان انار. دلش طاقت نمی‌آورد و دنبال سرش راه می‌افتاد. هدایت از همه آن‌ها کوچک‌تر بود، عزیز بود، عاشق انار بود. اسم بندی را گذاشته بود بندی هدایت. چپ کردن آب، آن هم توی شیب کوه، کار ساده‌ای نبود، به هر سه تایشان همین‌جا یاد داده بود که چطور آب را چپ کنند و نگذارند هرز برود. سال شصت و هفت زیر درخت توت کنار برکه نشسته بود که خبر دوتایشان را آوردند. هیچ نگفته بود، سرش را انداخته بود پایین و روی زمین شکلک کشیده بود. یک ‌سال بعد، هدایت طاقت نیاورد و رفت، با هزار بدبختی خودش را رساند به دل جهنم، درست وسط بدبختی، حالا او مانده بود و باغ. بعد از هدایت آب که می‌رسید به پله سوم، هق هق امانش نمی‌داد، اشک می‌ریخت به پهنای صورت. بیست و سه سال نگذاشت کسی از انار‌ها بچیند. آب‌شان می‌داد، می‌رسیدند، روی درخت قاچ می‌خوردند، خشک می‌شدند و همانجا می‌ریختن زیر درخت. پاییز سال نود و یک، آب برکه که رسید به پله سوم، بلند شد و رفت پایین باغ. آب را چپ نکرد، یک راست رفت توی بندی انارها، دراز کشید زیر سایه انارها رو به آسمان. انگار انار توی سینه‌اش رسیده بود، قاچ خورد، خشک شد و افتاد همانجا زیر درخت.

*بندی : قسمتی از شیب کوه که برای کاشت درخت مسطح شده است.

نوشته‌های مشابه قبلی:

https://virgool.io/@MasterofNone/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-t6xhvckhqf36
https://virgool.io/@MasterofNone/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-saei20g37kyw