آدم ماندن نبود

پرده اول

صدای موزیک، بوی تند سیگار و قهوه، همه حواسش را تحریک می‌کرد. مدام از خواب بیدار می‌شد، اما توان بلند شدن از درون تخت را نداشت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا خودش را از تخت جدا کند. ملحفه‌ی روی تخت را پیچید دور خودش و بلند شد، هنوز سرش سنگین بود. درون جاسیگاری، روی میز آشپزخانه، پر بود از ته سیگار، ته سیگار آخری هنوز روشن بود و داشت جان می‌داد. فنجان قهوه نیمه خورده، روی میز مانده بود. باز هم رها شده بود میان زمین و هوا. عادت کرده بود یا فکر می‌کرد که دیگر عادت کرده است، چیزی برای خرد شدن نمانده بود، سال‌ها پیش از هم پاشیده بود، همان زمان که عاشق شده بود.

پرده دوم

آرام و بی‌صدا خودش را از درون تخت لیز داد بیرون. هنوز سرخوشی یک ساعت قبل همراهش بود. فنجان قهوه را پر کرد، نشست روی صندلی آشپزخانه و کبریت را کشید به سیگار. با اولین سیگار همه سرخوشیش پرید، انگار سقف خانه داشت کوتاه و کوتاه‌تر می‌شد، دوباره ترس دوید توی وجودش. سیگار پشت سیگار، قبلی تمام نشده، بعدی گر گرفته بود. چشم از اتاق برنمی‌داشت، انگار تحمل آن همه عشق را نداشت، برایش زیاد بود. آنقدر میان دل و عقلش فاصله افتاده بود که دیگر خون به مغزش نمی‌رسید. قلبش تند تند می‌زد و سرش سنگین شده بود، نفسش بالا نمی‌آمد. سیگار آخر را رها کرد درون جاسیگاری، دیگر نتوانست بماند، آدم ماندن نبود، آرام لباس‌هایش را از روی زمین جمع کرد و باز هم رفت.