اقدس

پاتوق هر سه نفرشان شده بود مغازه کفش فروشی علی درست وسط بازار اصلی شهر. مغازه پر بود از مرغ‌عشق، اصلا آنقدر که مرغ عشق توی مغازه بود کفشی برای فروش نبود. هر روز بعد از ظهر جمع می‌شدند توی مغازه و جز احوال پرسی و چاق سلامتی، حرف زیادی میانشان رد و بدل نمی‌شد. بیشتر خیره می‌شدند به خیابان و هر از گاهی سلام مشتری یا رهگذری چون پشنگ آب به صورتشان از رویا بیدارشان می‌کرد. گرد پیری روی صورتشان نشسته بود و هر عابری می‌توانست حدس بزند که شصت را رد کرده‌اند. از بچگی با هم بزرگ شده بودند، بچه یک محله بودند. از سی و اندی سال پیش که علی، اقدس خواهرش را به زور به اولین خواستگارش داده بود، همین بساط بود. هر چهارتایشان عزب مانده بودند. رفاقتشان شهره خاص و عام بود. هر کس می‌خواست حرف از مردانگی و رفاقت بزند، محال بود حرفی از حاج علی و رفقایش نزند. اقدس تا روز آخر که روی دوش چهارتایشان برای همیشه رفت ، نفهمید.

پست‌های مشابه:

https://virgool.io/@MasterofNone/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-t6xhvckhqf36