به بزرگی چشم‌های یار و به کوچکی چشم‌های مادرم

سرما، دست بدون دستکشم را زده است، آنقدر که مفصل انگشتانم به زور باز و بسته می‌شوند. میان حال خراب خودم، باید درب کناری آپارتمان را باز کنم و دوچرخه را بچپانم توی انباری. لرزان از خیسی باران و سرمای باد، درِ سنگین آپارتمان را باز می‌کنم، هنوز یک چرخ دوچرخه را بیشتر داخل نبرده‌ام که از فشار سرما و سختی حرکت دادن دوچرخه، به سرم می‌زند دوچرخه را بگذارم بیرون زیر باران. گور پدرش می‌خواهد چه بشود، این همه دوچرخه آن بیرون، این هم یکی روی بقیه. برای لحظه‌ای درست شبیه کسی که بی‌هوا کف‌گرگی جانانه‌ای نوش جان کرده باشد، زمین‌گیر می‌شوم. از تلخی فکری که همین چند ثانیه پیش از ذهنم گذشته بود شوک شده‌ام و دیگر فشار در و سرما را احساس نمی‌کنم. انگار چیزی درون خودم کشف کرده‌ام که حالم را به هم می‌زند. عجیب این که برای اولین بار در تمام طول عمرم، برای تلطیف این حس مشمئزکننده که نسبت به خودم پیدا کرده‌ام هیچ تلاشی نمی‌کنم. برخلاف رویه معمول این بار مغزم نه تنها راه فراری از این حس قی‌آلود پیدا نمی‌کند که با یاد‌آوری نمونه‌‌های دیگر مدام بر این احساس مذمت‌بارم می‌افزاید. مدام به یادم می‌آورد که من بارها در طول زندگیم به خاطر خستگی، تکرار یا روزمرگی، مراقبت از چیزهایی که دوستشان داشتم را رها کرده‌ام. یک آن فکرم خالی می‌شود میان گلدانی که رو طاقچه پنجره خانه از زور بی‌آبی جان می‌دهد و از خجالت اشتیاقی که موقع خریدنش داشته‌ام شقیقه‌ام شروع به گرم شدن می‌کند. همیشه با وسواس تمام، گرانترین کفشی را که می‌توانسته‌ام را خریده‌ام اما بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه، واکس زدن پیش‌کش، حتی به خودم زحمت باز و بسته کردن بند کفش‌ها را هم نمی‌دهم. کلید را توی قفل در انباری که می‌چرخانم انگار در گنجه دورترین خاطراتم را باز کرده‌ام. تمام آدم‌‌های دوست‌داشتنی زندگیم که از روی بی‌حوصلگی، روزمرگی و خستگی رهایشان کرده‌ام‌ یا فراموششان کرده‌ام از نظرم می‌گذرند و غمی به بزرگی چشم‌های یار روی دلم سنگینی می‌کند. حالا کم کم به دوست داشتن‌هایم شک می‌کنم و به نظرم یک حس زودگذر بدون فکر می‌آیند. اما نه! حالا مغز یخ بسته‌ام تکانی به خودش می‌دهد و این فکر را از نظرم می‌گذراند که دوست داشتن هر چند شبیه عاشق شدن سراسر بدون منطق نیست، اما الزامی به داشتن منطق هم ندارد. پیش خودم فکر می‌کنم که من آن گلدان نیمه‌جان، این کفش‌های رنگ پریده، این دوچرخه لعنتی و همه‌ آدم‌‌های دوست داشتنی زندگیم را دوست دارم. در واقع من حس دوست‌داشتنشان را بارها به کام کشیده‌ام، اما یک جای کار دوست داشتن‌های من ایراد برداشته است. دوست‌ داشتن حوصله می‌خواهد، مراقبت می‌خواهد. شبیه همان گلدان نگون‌بخت در حال احتضار روی طاقچه پنجره، آب می‌خواهد، نور می‌خواهد. شبیه همه آدم‌هایی که با وسواس دور خودم جمع کرده‌ام و حالا اصلا یادم نمی‌آید آخرین بار کی حالشان رو پرسیده‌ام، اصلا یادم نمی‌آید آخرین بار کی یادشان از خیالم گذشته است. خوب که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد که من اصلی از آیین دوست داشتن را فراموش کرده‌ام، مراقبت از دوست داشتن را فراموش کرده‌ام و چه بد که چهار تکه آهن پاره باید این را به یادم بیاورد. حالا رو مبل نشسته‌ام، خیره به گلدان روی طاقچه و دلم برای همه آدم‌‌های دوست داشتنی زندگیم تنگ می‌شود، تنگ تنگ، یک ذره می‌شود به کوچکی چشم‌های مادرم. شوقی کودکانه از درون قفس سینه‌ام بیرون می‌زند، دستم به سمت تلفن که می‌رود چیزی از درون جمجمه‌ام نیشخند می‌زند، دچار دلهره می‌شوم و نمی‌دانم این شوق کودکانه کی و لا به لای کدام خستگی، روزمرگی و تکرار دوباره فراموش می‌شود.

نوشته‌های مشابه پیشین:

https://virgool.io/@MasterofNone/%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88-mamvx0dhumyy
https://virgool.io/@MasterofNone/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-zfdeeuvfl8ph