تلویزیون بزرگ لعنتی همسایه رو به رو

ساعت موبایلم زنگ می‌زند، خاموشش می‌کنم، چهل دقیقه بعد تصمیم می‌گیرم از تخت بیرون بیایم، باید بعضی کارهایم را سامان بدهم. هنوز هوا تاریک است. از پنجره بی‌پرده اتاق، بیرون را نگاه می‌کنم، تاریک و مه گرفته است. از پنجره بی‌پرده همسایه آپارتمان رو به رو دوباره چشمم به تلویزیون روشن بزرگش می‌افتد، آن قدر بزرگ است که انگار آدم‌ها درون تلویزیون درست وسط خانه زندگی می‌کنند. دیشب قبل از این که بخوابم تلویزیونش روشن بود. پیش خودم فکر می‌کنم شاید روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده است. خودم گاهی جلوی تلویزیون خوابم می‌برد. وقت‌هایی که باید تصمیم مهمی بگیرم، وقت‌هایی که باید به چیزهای مهمی فکر کنم، اما دلم طاقتش را ندارد. در این موقعیت‌ها خودم را غرق رنگ، صدا و زندگی آدم‌های درون جعبه جادو می‌کنم، از فکر کردن فرار می‌کنم، هر چیزی حواسم را پرت می‌کند. پیش خودم فکر می‌کنم چه خوب که تلویزیون نیست و بهانه‌ای برای فرار کردن ندارم. چیز قرمزی بیرون، میان تاریکی تکان می‌خورد، توجه‌ام را جلب می‌کند. مردی چراغی به گردن سگش بسته است. لابد قبل از رفتن سر کار، آمده‌اند قدم بزنند. سگ را دنبال می‌کنم، فکر می‌کنم برای چه به گردن سگ چراغ بسته است. از دید رسم خارج می شوند. خودم را به پذیرایی می‌رسانم، حالا می توانم دوباره ببینمشان. رفته‌اند حاشیه رودخانه قدم بزنند. شاید می‌خواهد دوچرخه‌ یا موتوری سگش را زیر نگیرد، پس خودش چه، اگر خودش را زیر بگیرند چه. پشت شاخ و برگ درخت دوباره گمشان می‌کنم. شاید می‌خواهد سگش را توی تاریکی گم نکند. می‌روند و نور چراغ‌های کشتی حواسم را از سگ پرت می‌کند، چراغ‌های روشنش را نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که آدم‌های درون کشتی به چه فکر می‌کنند، مقصدشان کجاست. حتمن سکوت کشتی و دریا آرام‌بخش است و وقت برای فکر کردن به همه چیز هست. کشتی می‌رود و آب متلاطم پشت کشتی مرا هم به هم می‌ریزد و به یاد می‌آورم که باید به چیزهای زیادی فکر کنم، تصمیم‌های مهمی باید بگیرم. دوباره چشمم به تلویزیون همسایه می‌افتد، چقدر تلویزیون همسایه بزرگ است، حتمن باید تصمییم‌های خیلی بزرگی بگیرد. آخ دلم از آن تلویزیون‌های بزرگ لعنتی می‌خواهد، تصمیم‌های زیادی برای گرفتن دارم.