چرا گوشت آدمیزاد دوست ندارم

صدای شلیک تفنگ ساچمه ای که پیچید، یکی از کبوترھا ھمان جا افتاد روی زمین، کبوتر

کناریش یک آن پرید به آسمان، داشت برمی گشت به سمت زمین که من با ھیجان از روی فنس

پریدم توی حیاط ھمسایه. چشمم به کبوتر تیر خورده بود و صدای علی توی گوشم می پیچید که

نرو نرو نرو. آن یکی کبوتر آمد و نشست کنار آن دیگری، چند بار با نوک زدن تکانش داد، نزدیک که

شدم پرید و دیگر برنگشت،به گمانم جفتش بود. علی ھنوز داشت داد میزد که نرو، می خواست

آن یکی را ھم بزند. از آن روز دیگر ھیچگاه لب به گوشت پرنده نزده ام. آن روز من نه ساله به

اندازه خواندن تمام کتاب ھای دکارت فلسفه آموختم، پرواز برای آدمی نماد آزادی است. شاید اگر

گاو ھم بال داشت و پرواز می کرد، گوشت گاو ھم نمی خوردم. برای ھمین است که گوشت

آدمی زاد ھم دوست ندارم.