تقریبا همه چیز قبل از لحظه بیرون امدنم از درب خانه از خاطرم رفته است. خاطرات و تصاویر قبل از ان لحظه در ذهنم محو و غبار الود است اما احتمالا پس از مدتی که روانم آرام بگیرد دوباره به یاد خواهم اورد.
قصدم خرابکاری یا آشوبگری نبود. اما تجهیزاتی همراهم بود که در مواقع بحرانی میتوانستم جان خودم را نجات دهم یا دست کم عامل خطرساز رو زمین گیر کنم؛ اما باز هم با چنین نیتی از خانه بیرون نرفتم.
بند بوت های مشکیم رو که خیلی ارزان خریده بودم اما از کیفیت خوبی برخوردار بودند رو میبستم و در همین حین زیر چشمی به نگاه های مبهوت و پرمعنی مادرم نگاه میکردم. باورانه یا ناباورانه، هیچ کلمه ای بین مادرم و تنها فرزندش رد و بدل نشد. از او به سمت من فقط نگاه بود و حرف های نزده ای که سالها بود با همان نگاه های همیشگی به من میرساند و از من فقط اماده شدن برای بیرون رفتن از خانه.
سرتاپا مشکی پوشیده بودم به جز یک اسکارف کرمی رنگ با طرح ارتشی که از دوران خدمتم در ارتش نگه داشته بودم. یک کیف گردنی مشکی، داخلش یک اسپری رنگ صورتی!! یک چاقو تزیینی یادگاری دوستم حامد، طناب، یک سری ابزار و وسایل الکترونیکی و شبکه ای و اچار ابزار ...
حتی یادم نیست خداحافظی کردم یا نه. با عجله در رو باز کردم و با سرعت از کوچه خارج شدم.
تا به حال فضای محل و شهرمان را انقدر مخوف و اخرالزمانی ندیده بودم؛ هیچوقت.
به سمت شمال شهر، پیاده، کوچه به کوچه و خیابان به خیابان قدم برمیداشتم و پیش میرفتم.البته یک کارد دیگر هم پشت کمرم بود در صورتی که برای حفاظت از خودم نیاز شد سریعا در دسترسم باشد. متاسفانه یا خوشبختانه هردو گوشی تلفن همراهم بود گرچه برای گوش کردن به موسیقی به یکی از انها نیاز داشتم. و سیم هندزفری رو از زیر اسکارف به سمت گوشم هدایت میکردم و در همین حین با دست دیگر در حال پیدا کردن موزیکی مناسب ان حال و هوا بودم و به این فکر که آیا میتونم امشب، در این هیاهو و این جو امنیتی و حکومت نظامی و خیابان هایی که پر از سوارکاران سیاهپوش است؛ دوستم را پیدا کنم و از سلامتش مطلع شوم. گرچه که خشم مردم مرا هم خشمگین کرده بود اما کنترل داشتم. انقدر که به هیچ عمل اشتباه و حرکت اشتباهی فکر نمیکردم. فقط و فقط به سمت شمال شهر پیش میرفتم. از ابتدای خیابان سلمان فارسی عطر و طعم تند اسپری فلفل چاشنی دهان و بینی و چشمانم شد.
اسکارف رو تا حد امکان محکم تر بالاکشیدم اما خیلی تاثیر نداشت. سیگار هم نداشتم. به خیابان فلسطین رسیدم و صحنه هایی تکان دهنده از آتشی به ارتفاع تقریبا 5 متر در نزدیکی میدان فلسطین و جمعیتی که بی هوا و بی وقفه شعار سرمیدادند. نوجوان های خام و هیجان زده و بی کله ای که به درختان اویزان شده بودند و درحال کندن شاخه های درختان وسط بلوار بودند. مردمی که در حاشیه بلوار ایستاده بودند و مثل من شاهد ماجرا بودند و دائما با یکدیگر گفتگو میکردند. و ترافیک بی حرکت ماشین های سمت دیگر بلوار که یا عده ای از انها دستشان روی بوق بود و عده ای که مبهوت از اوضاع فقط منتظر تغییری در وضعیت مسیر بودند.
من در سمتی از بلوار بودم که یک طرفم جمعیت معترض و البته عده ای خرابکار (این دو دسته را از یکدیگر جدا میدانم) حضور داشتند و مجبور بودم برای اینکه وقت تلف نشود و همچنین گرفتار موج عجیب بلوار فلسطین و تبعاتش نشومبه ان طرف بلواربروم. جایی که ترافیک ماشین ها بود و مردمی که در پیاده رو ایستاده بودند.
به ان طرف که رسیدم کمی کنار جمعیت ایستادم و از یک شخص محترم یکنخ سیگار درخواست کردم. درحال کشیدن سیگار بودم و همزمان زمزمه ها و جنجال بی اعتمادی و انگ زنی ها و هجمه های افراد به یکدیگر را میدیدم. از اینکه هر شخص چشمانش را میچرخاند تا ببیند چه کسی را میتواند از روی ظاهر قضاوت کند و میکرد.
این اولین نوشته من در این پلتفرم است. نیت ام این بود اولین شرح واقعه رو بنویسم و بعد از مشاهده بازخورد ها تصمیم به نوشتن ادامه ان بگیرم. اما به هرحال تا اینجا بنظرم کفایت میکنه. خودم هم کمی خسته ام و ذهنم همچنان درگیر پیدا کردن راهکاری فنی و هوشمندانه برای اتصال به تور جهان گستر! تلاش های اخیرم با دستکاری و وررفتن به تنظیمات شبکه منجر به 2 ثانیه اتصال شد و واقعا همان 2 ثانیه و لبخندی که روی لبم اورد برایم شیرین بود. گرچه امید زیادی ندارم اما همچنان تلاش میکنم. شاید بهنتیجه ای رسیدم و ان را به اشتراک گذاشتم.
ممنون از نگاه های گیرا و پرنور همه هموطنانی که همدرد و همدل اند...