
چند سال پیش در محل خدمتم یه سوله بود که مواد غذایی و سایر احتیاجات پرسنل در اونجا نگهداری میشد، چند تا از شیشههای پنجرههاش شکسته بود و
گنجشکها و کبوترهای زیادی اومده بودن در داخل سوله لانه کرده بودن
بعد از مدتها قرار شد که شیشههای نو روی پنجرهها نصب کنن، منم پیش خودم فکر کردم اگر شیشههاشو بندازن گنجشکها داخل اون سوله از تشنگی میمیرن، ولی غذا براشون بود، منم در اصلی رو باز گذاشتم و هر کاری میکردم خارج نمیشدن، عادت کرده بودن که اونجا بمونن
قصهی اون سوله و پرندههای داخلش شبیه به قصهی ما آدمهاست، ما آدمها با زندگی توی این جهان اگر اذیت هم بشیم و رنج بکشیم بازم حاضر نیستیم از این دنیا بریم، این جهان برای ما انسانها کوچیکه و در جسممون اسیر هستیم، ما برای اون دنیا ساخته شدیم اونجاست که به ما بها داده میشه نه اینجا
داخل اون سوله مثل این دنیاست و بیرونش مثل جهان آخرت و نباید ما انسانها مثل اون پرندهها حاضر نشیم ازش خارج بشیم
در حالیکه با خروج از اونجا میشد به آزادی و یه دنیای بهتر رسید
پن؛ بعدا که شیشههای سوله رو انداختن، فهمیدم پرندهها از بالای در یه سوراخ کوچیک داره و رفت و آمد میکردن
۲۵ خرداد ۱۴۰۵