ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

ممنون از «والاموزیخ»

وقتی دلت مثل آشی می‌‌ماند که روی اجاق گاز رهایش کرده باشند و تو در حالی که به جوشیدن و سوختنش زل زده‌ای، توانی در خود نمی‌یابی که به نجات خودت برسی.

ذهنم آنقدر آشفته است که سیستم اعلام حریقش، صدای تمام همسایه‌ها را نیزه‌کنان در چشمم فرو کرده است، اما آیا راهی جز آرام کردن لحظه‌ای‌اش دارم؟

صفحه‌ی موردعلاقه‌ام در والاموزیک رو باز می‌کنم: Ludovico Einaudi

و با ضربه انگشتی پلی لیست Essentials را روشن می‌کنم.

با اینکه اینترنت راه به جایی نمی‌برد اما خداروشکر والاموزیک خودش را تسلیم نکرده است.

این روزها و چه روزها پیش از این، «موزیک» تنها دلخوشی ما شده است. از دیدن فعال بودن وبسایت خر ذوق می‌شوم.

مدت‌هاست که به جای استفاده از کلمه موزیک از کلمه «موزیخ» استفاده می‌کنم. احساس می‌کنم شیک‌تره.

مغزم راه به جایی نمی‌برد.

قلبم آنقدر سنگین است که دیگر توان جنگیدن و ناراحت کردن بیشتر خودم را نداشته باشد.

تنها با خودم تکرار می‌کنم: «برای آنچه توانی در تغییرش نداری، خودت را ناراحت نکن.»

خیلی وقتی است که این جمله تبدیل به یک «مانترا» ماندگار در گوشه‌ای از ذهنم آویزان است.

مار خوش خط و خالی در درونم آشیانه کرده است که چند وقتی است دست دوستی را به سویش دراز کرده‌ام. با تمام نامهربانی‌اش تنها لطفش این است که گاهی به من نیمه‌جان لطف می‌کند و از روح و روانم تنها وعده روزانه‌اش را خواستار است.

آتش و تنها آتش است که دست به سویم دراز می‌کند.

دلم تنگ است و حتی نمی‌دانم برای چه، اما فقط می‌دانم این مقدار از حس تنهایی هر کسی را از پا خواهد انداخت.

دلم برای تغییر چنگ می‌زند. از اینکه دستم در جیب خودم باشد. دانشگاه تموم شده باشد و دیگر نگران اینکه ارشد کجا قبول بشوم نباشم. با اینکه بغضم گرفته است، خنده‌ام می‌گیرد: «کنکور دست بردارت نیست، به هر نحوی که فرار کنی.»

ورژن‌های متفاوت «من» در درونم خمیده و گاهی هم با اعصاب خط‌خطی پرسه می‌زنند. جرئت مواخذه کردنشان را مدت‌ها است از دست داده‌ام. دلم موجی شده است. دریایی که بر سطحش آتش زبانه می‌کشد و در عمش تاریکی.

از خودم می‌‌پرسم: «تنها دلیلی که یک نفر از ذرات باقی‌مانده خاطرات گذشته تغذیه کند، درماندگی است؟ نه؟»

چگونه ممکن است با اینکه می‌دانم این نوع رژیم غذایی تنها باعث درد و عذاب من است باز هم به آن تن می‌دهم.

شاید این اشک‌ها نشان از «خود»ای می‌دهند که روزگاری گمش کرده باشم.

وگرنه چه دلیل دارد که خودم را به خاطر نبود دیگرانی که روزگاری به خیالم عزیزشان بودم شکنجه کنم؟

بخشی از خودم را از دست داده‌ام که تنها در کنار آن‌ها توانایی بازنمایی داشت.

پذیرش نبودنشان مثل قدم زدن به درون این آب و آتشی است که برای خودم به پا کرده‌ام.

قلبم نیز این را حس کرده است که همچون آب و آتش حالت دوگانه‌ای به خود گرفته است.

یک حس مُرده در درونم ریشه کرده که نمی‌توانم از دستش خلاص شوم. به این می‌ماند که در مدت‌ها پیش بخشی از خاطرات، تصاویر و صداها را در بخشی از وجودم دفن کرده باشم و حالا بعد از مدت‌ها، ارواح این مردگان در ساعاتی نامعلوم نیمه‌جانم کنند.

پس از مدت‌ها به نوشتن به فارسی روی آوردم.

سعی کردم که قبول کنم «فارسی» زبان مادری‎‌ام است و با هیچ زبانی نمی‌توانم به اندازه فارسی این احساس نزدیکی را ملتمسانه تجربه کنم.

این پست نشانه‌ای از بی‌نشانگی روزگاری است که بی‌رحمانه بر دیوار دلم تازیانه می‌زند.

بعدها از مدت‌ها، به ویرگول برمی‌گردم.

با خواندن نوشته‌‌ی «من، آدم حقارت و "نشدن" ها» دلم دوباره هوس نوشتن کرد.

ممنونم از مرجان عزیز که باعث شد، از خلوت خودم به بیرون چنگی بزنم و خواستار آن «منِ» گمشده باشم.

خودموسیقی
۴
۱
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید