قطعن، تاکید می کنم! قطعن فیلم The Dark Knight(شوالیه تاریکی) اثر کریستوفر نولان را دیدید.

بتمن و جوکر و دادستان و کمیسر و حسابدار و...همه گویی بطور اگزجره در اوج تجلی نگرش به جهان واقعی کنار هم زیست دارند و تماشاگر را هر آن به بُعدی از تفکر خویش می برند.
مثل هر تماشاگری همزاد پنداری های بسیاری نیز در سکانس سکانسِ این جاودانه کلید می خورد. گاهی مخالف تاریکی؛ گاهی خودِ تاریکی؛ گاهی نابودگرِ تاریکی؛ گاهی محاسبه گر تاریکی؛ گاهی همراه تاریکی؛ گاهی نیز ناامید از تاریکی و گاهی...
همه در خوب بودن یا بد بودن یا بد شدن مطمئن بودند و تنها کاراکتر مردد بین آنها، بتمن بود که بسیاری را مردد نمود!
آنجا که جوکر به بتمن گفت: ما مکمل هم هستیم! بتمن به معنای خویش شک کرد!
دیده شدنش، بقایش، محبوبیتش بدون جوکر چه سرنوشتی داشت؟ اگر بدی نباشد، خوبی تو هرگز دیده نمی شود؛ و بتمن دید حق با جوکر است!
و دادستان هاروی پس از مرگ عشق اش، تصمیم گرفت چهره بد خود را بطور شانسی تجربه کند!

و آیا شما مردد از خوب بودن شده اید؟ هر روز انواع ظلم ها، بد عهدی ها و فساد، افراد را دچار بحران هایی می نماید
سال 99 کتابی در زمینه روانشناسی و زبان بدن منتشر نمودم؛ به نام "بدن ها حرف ها برای گفتن دارند"

از سالها قبل بدلیل علاقه به مباحث روانشناسی و ارتباطات اجتماعی و مذاکره در این زمینه قلمفرسایی و مشاوره های توسعه فردی داشتم و دارم. از ادبیات، موسیقی، فلسفه و سایر علایقم جهت تسهیل فرآیند و اثربخشی مضاعف دوره ها بهره گرفتم و این نوشته، روایت یکی از این دوره هاست.
دوباره مؤکد تکرار می کنم که هر روز انواع ظلم ها، بد عهدی ها و فساد، افراد را دچار بحران هایی می نماید که این داستان شرح حال واقعی "افسانه یک پرستار" است. افسانه 33 ساله بود و بسیار پشیمان از خوب بودنش!
درست خواندید. افسانه مردد نبود؛ پشیمان بود از خوب بودن!
اخیرن در یک جلسه کوچینگ توسعه فردی با افسانه آشنا شدم. افسانه پرستاری دلسوز و جذاب و ناامید بود.
اولین جلسه افسانه اینطور شروع کرد:
خیلی تنهام. بعد از مدتها یک هفته پیش با فردی به نام علی آشنا شدم. حتا ندیده بودمش. فقط در حد مکالمه و چت و چندتا عکس؛ با رابطه مخالفتی نداشتم. اما گفتم باید اول احساس بوجود بیاد. علی 36 ساله و دیپلم فنی بود و شهرک آپادانا با پدر و مادرش زندگی میکرد. خوش تیپ بود و صدای مردونه ای داشت. خوشم اومده بود ازش. روزی که قرار شد همو ببینیم، هی ریجکتم کرد. ویس، پیام و هیچی رو جواب نمی داد. seen میکرد ولی پاسخ نمی داد. فرداش پیام داد: دیروز حالم خوب نبود چون دکتر گفته مامانم سرطان سینه داره و پول ندارم.
افسانه ادامه داد: بدون هیچ تردیدی گفتم من ماشینمو میفروشم بهت میدم. خدا بزرگه. یه وام هم از صندوق پرستاری دارم میگیرم؛ میدم بهت. قسطاشو هم اگه نتونستی خودم میدم. بخدا فقط همین ماشینو داشتم.
افسانه اینا رو میگفت و گوله های درشت اشک از چشمش میریخت.
گفتم چی علی برات جذاب بود؟
گفت: این 1 هفته هر روز سر ساعت با صدای دورگه صبح بخیر میگفت؛ و قربون صدقه ام میرفت و...
گفتم: افسانه جان الان موقعیت توسعه فردی نداری. مشاوره روانشناسی اولویت توئه.
به یکی از دوستان روانشناس معرفیش کردم و خداحافظی کرد.
شب برای تشکر و اینکه بگه رفت پیش مشاور، بهم پیام داد:
شریف موندن برام بهای سنگینی داشت اونم شد تنهایی!
میدوتی چیه؟اینکه همیشه دلسوز باشی اما همیشه انگشت اتهام ب سمتت قفل بشه سخته
خیلی وقتا سعی میکنم شبیه خیلی ها بی رحم و بی مسئولیت باشم ب این امید که شاید خدا نظری کنه!چون میدوتی که هر جی بی رگ تر باشی انگار خدا هم بیشتر دوست داره و بیشتر بهت میبخشه!!!!اما انگاری اصلا قلبم و وجدان و شرفم نمیپذیره.
با مشورت دکتر روانشناسش، قرار شد کتابی به افسانه هدیه بدم. ولی به یه شرط:
افسانه گرامی! شریف بودن، هزینه داره.گاهی مالی. گاهی عاطفی، گاهی حتا جون طرف.ارزش آدمای شریف شبیه ارزش خورشیده.آدما انقد عادت دارن خورشید رو ببینن که براشون روتین روزمره اس. ولی یه روز نباشه، شوک میشن.
و ارزش آدما این روزا به میزان رنج هاشونه ...گاهی درد و خوب بودن میشه مدال افتخار یه نفر. ممکنه همه مون اشتباه کنیم، اما اگر از خوب بودن پشیمون نمیشی، کتابی امضا شده پیش مشاورت میذارم و ازش بگیر.
با آرزوی شادکامی و بهروزی.
افسانه شاید هنوز تغییر روحی خفنی نداشته، اما الان میدونه که به خوب بودنش افتخار کنه.
نمیدونم در جلسات مشاوره شون چی میگذره؟ و به خواست مشاورش، هیچ درمان موازی یا مشاوره دیگه ای نمیگیره ولی از مرحله سوگ گذشته و در مسیر پذیرش و تثبیت قرار گرفته.
این داستان رو برای این گفتم که خوب بودن وظیفه نیست؛ تجارت نیست؛ معامله پایاپای نیست؛ حتا فداکاری برای دیگران نیست.
اما پشیمون شدن از خوب بودن، یعنی راه سختی که رفتیم، و پامون هزار جور تاول زده، و کلّی تاوان دادیم؛ اگر بگیم ما هم مثل خیلی ها بد میشیم، یعنی علاوه بر اینکه تاول پاها سرجاشه، حالا قلب و شخصیت مون هم؛ و معنا مون هم نابود شده.
این شعر رو در کتابی که امضا کردم، برای افسانه نوشتم:
شبچراغِ اهل معنی، چشم بیدار من است
همچو اختر در دل شب، روز بازار من است
مصرِ انصاف از زلیخا همتان خالی شدهست
ورنه چندین ماه کنعانی به بازار من است
گر چه در کار کسی هرگز گره نفکنده ام
سبحهی صد دانه غم، رشته کار من است
موج طوفان بلا چون دست بر ترکش زند
تیرِ روی ترکشش، مژگان خونبار من است
صائب از بس همت من سربلند افتاده است
لاله ی خورشید ننگ طرفِ دستار من است

این دو بیت رو هم اضافه کردم به فرمایش حضرت صائب
عاشقان چون غرق گردیدند در امواج اشک
از همین رو آتشی در جان بیدار من است
سوختن را با تماشا درک کردن، شوخی است
خنده بر لبهای خشک و چشم بیمار من است