
هر اندیشه ای ملحم از پیشینه و سرگذشت غریبیست؛
قدرت امروز هر شخص، هر دولت، هر رابطه، هر پیوند بندگی، پیشینه ای از امنیت تجربه زیسته داراست.
آنها که امروز قویتر از قبل هستند، یعنی روزی از خاکستر سختیها چون ققنوس برخاستند.
اگر زنده ماندند، اگر پذیرا بودند و اگر اکنون به مدالی از آرامش دست یازیده اند، یعنی بها پرداختند؛ و چه بهایی گرانبها تر از زمان.
نه ساعت و دقیقه و سال و ماه؛ صبر و توکل!
آنکه خوف و رجاء اش صبر فاضلانه و فاعلانه بودست نه تماشاگر منفعل.
آنانکه مشکلات شان بزرگ بود آنگاه که هیچ پناهی نداشتند جز ذات باریتعالی جل و اعلا، اکنون چه بسا آرامتر، مطمئن تر و ارجعی الی ربکِّ راضیه المرضیه تر از حتا دیروز خود.
این نکته برای عموم مردمی که از کنارشان هر روز میگذریم، بگونهای رقم میخورد و مستدیر تکرار میگردد.
اما اندیشه حکمرانان در تمام جهان نیز مخلوقی از گذشته آنهاست و آنها که خوف یَوم تُبْلىَ السَّرَائرُ دارند، به مردم شان تکیه نکردند و اریکه قدرت و رسانههای انحصاری و خانِ مسلسل هایشان را میبینند که بجای همراهی و همدلی با ملت شان، در دریایی موّاج از ظلمت و خون و فساد، غوطه میخورند و افسوس که هر ادعایی کنند، پایانبندی داستانشان المستغرق یتشبّث به کلّ الحشیشه خواهد بود.
سرمایه اینها هم زمان است و هدر دادن چنین سرمایهای جز سقوط به مبرز تاریخ نیست.
ارتباطات انسانی هم جز در سایه امنیت حاصل از زمان و اعتماد و عشق و دوستی پایدار نخواهد ماند. آنچه از زمان زایش میابد، امن بودن در هر شرایطی و نمود و نمادش شرافت و عشق و پاکبازی و انسانیت است.
چه عارفانی و چه بزرگانی که سگی در راه دیدند و فرمودند: خداوندا میدانم از این سگ پستترم و همین اعتراف شان اذعان بر بزرگی و کمال و سیر و سلوک شان بود.
آنها تقدس را در فلان گفته و فلان آیة و فلان فرد و حتا در خودشان نمی دیدند.
همین شد که بزرگترین سرافکندگی جنید، الحمدلله گفتن اش بود و یک عمر از الحمدلله ای که گفت، استغفار کرد.
یا ابلیس حاضر بود فرد را برای نماز بیدار کند و رضایت متفرعنانه وی را ببیند، ولی او سرشکسته از قضای نمازش استغفار نکند چون میدانست: او رشته محبت تو پاره میکند/شاید گره خورد به تو نزدیکتر شود...
اما تقدس دین، تقدس اخلاق، تقدس ارتباط، تقدس افکار، تقدس فرهنگ، تقدس هنر، تقدس معشوق و هر تقدس پیشین و پسین، یک سؤال مهم متبادر به ذهن میسازد:
تقدس برای چه؟!
این متن مقدس، این معشوقه مقدس، این اندیشه مقدس و... چرا مقدس است؟!
قریب به اتفاق پاسخ مقدس مآبانه، یا کورکورانه است یا غلط! و پاسخ "تقدس برای چه؟" میشود "تقدس برای که؟!"
آنجاست که نگاه به ما قال نیست و فقط من قال است!
دلیل تقدس امر قدسی، به معتقدین قدسی بودنِ موضوع تقلیل میابد.
شاید گاهی نتیجه مطلوب باشد و چیزی که عینیّت دارد، محتاج دلیل نپندارند؛ اما زیرساخت استدلالی غلط و خطرناک است.
چندی پیش پیرامون آینده میهن مباحثهای جالب داشتیم که ذکری از فلسفه و قرآن و عرفان و ... هم مطرح شد.
فردی در جمع تا اسم قرآن آمد، گفت از هر مطلبی میتوانید استفاده کنید جز قرآن! چون بشدت با قرآن مخالفم.
بزرگی در جمع گفت: آیا با امیدواری مخالفی؟!
👈گفت: نه. انسان بدون امید مرده متحرک است.
و آن استاد گفت : این آیات را با ترجمه خواند.
يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا
قَالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلَامٌ وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا
قَالَ كَذَلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْئًا
قَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَيَالٍ سَوِيًّا
و در ادامه پرسید: این آیات امیدبخش است. میتوانید بگویید چون در قرآن آمده، پس امید بخشی مذموم است؟!
گفت: من قرآن قبول ندارم.
استاد گفت: اتفاقن تو بیشتر از همه قبول داری و مقدس می دانی! فقط تقدس سلبی قائلی! یعنی حرف درست، در جایی که "تو" قبول نداری، یعنی غلط. من امیدواری در انجیل و تورات و قرآن و هایدگر و مولانا و فطار و حافظ و آدلر و سقراط و فرانکل و اگزیستانسیالیسم و... را ستایش میکنم، نه اینکه اگر هایدگر سخنگوی حزب نازی بود، پس همه حرفهایش باد هواست، یا چون هیتلر نفس میکشید، پس نفس کشیدن به کل اشتباه است. ما عادت داریم به گوینده بیش از گفته اش بها دهیم، حال آنکه هر کلامی غالبن درست هم باشد، ملحم از پیشینه و سرگذشت غریبیست!
و تلاش ما در ردّ یا اثبات چیزی، بیشتر اثبات خودمان است.
من فکر میکنم...
بنظر من...
دولت من...
حزب من...
اندیشه من...
و چون 'من' وجه اشتراک همه افکار میشود، باید به دیگران تحمیل شود!
اگر پیامبر اسلام گفت: انا بشر مثلکم، باید زندگی، افکار، آیات، شرایط وی بررسی گردد، اما تاکنون فقط برای تثبیت چیزی که از پیش پذیرفته ایم ، آنرا بررسی کردیم. کشف نکردیم، عقاید و برداشت پیشین را جهت اقناع و اثبات دوباره و دوباره تکرار کردیم.
پرسیدند: نظر شما چیست؟!
گفتم: اگر شمشیر نقد را بر سر منیّت عقل جزوی فرود آوریم، دیگر مدافع خود نباشیم، دکانداری را کنار بگذاریم اثبات و اقناع نیاز نیست. ما هر روز چند هزاربار نفس میکشیم و نبضمان میزند. مدام اثبات نمیکنیم که نفس میکشیم. زنده بودن ما حاکی از تنفس و ضربان قلب است. آفتاب ار ندهد تابش و نور/پس بدین نادره گنبد چه کند؟؛ یعنی هر موضوعی در تقدس یا تنفر به یک معنای جامع مخاطبین نیاز دارد. و مقدس ترین امر قدسی برای من، قابل نقد بودن هر جمله ایست(ولو همین جمله که) هر چیزی قابل نقد است.
استاد گفت: خدا بیامرزد کانت را؛ و درود بر روح سقراط حکیم و دستمریزاد به نیچه. مانیفست اسلام «فَأْتُوا بِسُورَةٍ» هم گفته است. پس خداوند، خود به نقد گفته هایی که منسوب به وی است، همت گماشته؛ چون قدرت و هژمونی خود را در کلام می داند؛ نه در گوینده یا حامل کلام.
از استاد پرسیدم: شما چه چیز را مقدس می دانید؟
گفت: بین چه چیزهایی؟ مثلن ایران؟ دین؟ انسان؟ جامعه؟ قدرت؟ اخلاق و...؟
گفتم: بله!
گفت: معنایی در میانه تمام این ها.
خروجی جلسه این بود:
باید به پای مردم عاشق بایستم
روزی به رقص آوری ام، گرچه نیستم
چون بی صفت ز شرم تماشا بمردهام
تهمت زدند بر جسد من که زیستم
با داغ غصه وطنم گریه شد غرور
میهن بهشت، گرچه در آتش بایستم
پیداست از گلاب سرشکم که همچو گل
چون مرده خنده کردم و بر خود گریستم
هرگز ندید آینه این نیست بودنم...
زیرا که اصل و عکس تویی، من که نیستم
نقد شما لطف شماست