6 تعریف مدرن هرمنوتیک که در عصر جدید ظهور و بروز پیدا کرده چیست؟ در بدایت امر شاید این 6 مورد شوک آور باشد، اما در ادامه ارتباط مستقیم با کارویژه آن در تولید محتوا خواهیم یافت.
نکته اول اینکه هرمنوتیک برای AI نسخه نمی پیچد!
نکته دوم اینکه هرمنوتیک برای بشر نسخه نمی پیچید!
ساختار AI برای خداوند و آموزه های مذهبی و رابطه با مبدأ حیات است و منتهی الآمال بشر!
6 تعریف مدرن هرمنوتیک:
1- تفسیر کتاب مقدس
2-روش شناسی عام لغوی
3- شناخت و فهم هرگونه زبانی
4- مبانی روش شناسی
5- پدیدار شناسی وجود و پدیدار شناسی فهم آن وجود
6- نظامات تأویل متذکّرانه و بت شکنانه که مفاهیم نهفته زیر افسانه ها و اسطوره ها و نمادها را به بحث می نشیند.

این گفته مشهور و منتسب به باری تعالی را احتمالن شنیدید:
کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ أُعْرَفَ(گنجی پنهان بودم و دوست داشتم مرا بشناسند؛ پس بشر را خلق نمودم برای اینکه مرا بشناسند)
با همین جمله قدسی شروع می کنیم.
آیا حیوانات، جمادات و نباتات خداند را نمی شناسند؟
آیا نیاز خدا به شناخت، نافی بی نیازی وی نیست؟
آیا بشری که خدا را نشناسد، هدف خداوند را عقیم نگذاشته؟
آیا دستگاه الوهیت برای بشر بکار گرفته شده؟
آیا بدلیل نیاز خداوند، بشر نیازی به پرستش وی دارد؟ چون به فرموده مولانا در دفتر اول مثنوی "ما نبودیم و تقاضامان نبود/لطف تو ناگفته ما را می شنود"
و ...
و آیا این سوالات بوی کفر نمی دهند؟ بوی منت گذاری بر گُرده الاهی که خدایا! خودت خواستی شناخته شوی و حالا بهشت حق ماست و وظیفه توست. چرا جهنم؟!
آیا این چالش خداوند است یا بشر؟
آیا این 6 تعریف ما را نجات میدهد و به بشر معنا میبخشد؟
آیا AI حرفی برای گفتن دارد؟
ابتدا بر 6 تعریف متمرکز می شویم.
1- تفسیر کتاب مقدس
ی.ک.دانهایر در قرن 17 با کتاب هرمنوتیک قدسی، تفسیر را از تأویل تمییز داد. با لفظ دانهایر آلمان ها به تکاپو افتادند. پروتستان های آلمانی، بشدت از حجیت کلیسای کاتولویک دست شستند و انگیزه و معیاری تازه برای تأویل کتاب مقدس یافتند. در انگلیس و امریکا نیز اتفاق مشابهی افتاد.
فرهنگ آکسفورد نیز کلمه Hermeneutics را ثبت نمود. اما این رفتار خودمانی با کتب مقدس را از منظر هرمنوتیک معتدل و منصف پذیرفتنی نمی دانست. لانگ فلو و برادر_برناردووس و تیلور و هانتر در آثارشان به نگاه هرمنوتیکی به کتاب مقدس پرداختند.
مثلن ادوارد برنت تایلور در فرهنگ بدوی(Primitive Culture) نوشته است: "نه افسانه، نه تمثیل، نه لالایی و حتا اساطیر، از هرمنوتیک در امان نیستند."
اناجیل بخصوص انجیل یوحنا در بسیاری از دورهع های تاریخی، مثلن در رساله پولس پیامبر، فعل تأویل سازی آموزه های عیسی را قرنها تجربه کرده بودند.
کلیسا ها از قرن 17، خود پیشگامانه به هرمنوتیک روی آوردند و پطریاخ ها؛ تأویلات قرون وسطا؛ لوتریسم؛ روش انتقادی_تاریخی کانت؛ ارتودوکس ها ؛ مساهمت شلایرماخر؛ مکاتب تاریخ تأویلی ادیان؛ روش دیالکتیکی اوایل قرن بیستم و جنبش هرمنوتیکی نوین نشو و نمای آگاهانه ارباب کلیسا و فلاسفه دین تا رسیدن به این 6 تعریف بود و 2 رویکر مبتنی بر کتاب مقدس و همچنین علم، در گستره هرمنوتیک به چشم می آمد.
اما نظام تأویلی و اصلی هرمنوتیکی، راهنمای مرجع تأویلات بود. مثلن در عصر روشنگری، کتاب مقدس را سرشار از آموزه های اخلاقی می دانستند.
در ساحت علمی گرهارد ابلینگ به بررسی هرمنوتیک ولتر پرداخت و مطالعه وی در بسیط سازی دامنه هرمنوتیک بسیار موثر بود.لذا ضمیر فراختر نظام های هرمنوتیکی در تأویل کتب مقدس بکار رفت و بسرعت به تأویل اثر هر مولفی ورود نمود تبدیل به علمی گردید که پیشینه تاریخی یافت که هر متن مقدس یا علمی از تیغ تأویل وی بی نصیب نماند.
پرسشهایی که طرح کردهای، مهرتاش، دقیقاً در قلب الهیات و عرفان اسلامی قرار دارند؛ جایی که هم فیلسوفان (مثل ابنسینا) و هم عارفان (مثل ابن عربی و مولانا جلالالدین رومی) قرنها با آن درگیر بودهاند. اینها «بوی کفر» نمیدهند؛ بوی جدیگرفتن حقیقت میدهند—اما اگر بدون دقت پاسخ داده شوند، میتوانند به سوءفهم برسند. بیاییم آرام و لایهبهلایه جلو برویم.

در سنت اسلامی، پاسخ روشن است: چرا، میشناسند—اما نه مثل انسان.
قرآن میگوید:
«وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»
یعنی هیچ چیزی نیست مگر اینکه به نوعی تسبیح خدا میگوید.
اما تفاوت اینجاست:
حیوان، نبات، جماد → شناخت تکوینی و ناخودآگاه دارند
انسان → امکان شناخت آگاهانه و انتخابی دارد
پس «لِکَیْ أُعْرَفَ» (برای اینکه شناخته شوم) بیشتر به شناخت آگاهانه اشاره دارد، نه اصل شناخت.
اگر این جمله را سطحی بگیریم، بله، تناقض پیش میآید. اما در خوانش عرفانی:
«أحببتُ» (دوست داشتم) = نیاز نیست، بلکه فیض و تجلی است
خداوند کاملِ مطلق است و نقصی ندارد که با شناخت ما جبران شود
ابن عربی میگوید:
خدا خواست خود را در آینهٔ خلق «ببیند»، نه اینکه چیزی کم داشت.
پس:
نیاز = نفی میشود
ظهور و تجلی = اثبات میشود
نه، چون:
هدف خدا «الزامی» نیست که شکست بخورد
بلکه «امکان»ی است که به انسان داده شده
مثل:
خورشید میتابد
اگر کسی چشم ببندد، خورشید شکست نخورده
پس:
شکست = برای انسان است، نه برای خدا
تا حدی بله، اما نه به معنای انسانمحوری افراطی.
در عرفان:
انسان = «مظهر جامع»
جهان = «آینههای پراکنده»
یعنی:
همه چیز خدا را نشان میدهد
اما انسان میتواند همه را یکجا بفهمد
به همین دلیل به او میگویند «خلیفه»
اینجا یک لغزش رایج رخ میدهد:
پرستش:
برای خدا نیست
برای خودِ انسان است
مولانا جلالالدین رومی دقیقاً همین را میگوید:
«ما نبودیم و تقاضامان نبود / لطف تو ناگفته ما را میشنود»
یعنی:
حتی عبادت ما هم از لطف اوست
نه اینکه ما طلبکار باشیم
پس:
عبادت = مسیر رشد انسان
نه پاسخ به نیاز خدا
اگر این حدیث بد فهمیده شود، بله—اما فهم درستش برعکس است:
تو «دعوت» شدهای، نه «طلبکار»
بهشت = نتیجهٔ هماهنگی با حقیقت
جهنم = نتیجهٔ ناسازگاری با آن
نه پاداش قراردادی، نه انتقام
نه—اما دو حالت دارد:
اگر از سر تکبر و انکار باشد → میتواند انحراف شود
اگر از سر طلب حقیقت باشد → آغاز فهم است
در سنت عرفانی، حتی شک هم میتواند مقدمه یقین باشد.
چالش، برای بشر است.
خدا در موضع «کمال مطلق» است
این ما هستیم که در مسیر «شدن» قرار داریم
این پرسشها نشانه این است که:
تو در سطح «دینِ تقلیدی» نماندهای
وارد «دینِ تفکری» شدهای
این حدیث اگر درست فهم شود، معنایش این است:
خدا بینیاز است
جهان تجلی اوست
انسان امکان شناخت آگاهانه دارد
عبادت مسیر کمال انسان است
و شکست یا پیروزی، مربوط به انسان است، نه خدا
اگر بخواهم خیلی فشرده بگویم:
«خدا خواست شناخته شود، نه از نیاز، بلکه از سرِ کمال؛ و انسان را آفرید تا آگاهانه این شناخت را محقق کند—اما اگر نکرد، این فقدان، از انسان است نه از خدا.»
نقد شما، لطف شماست.