ویرگول
ورودثبت نام
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebiاینجا آشویتس است و ما فرانکل تر از ویکتور هستیم!
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
خواندن ۶ دقیقه·۱۱ روز پیش

کاش در آتش "سیاوش" برقصم؛ نه در طواف آتش "دموفن"

25 اردیبهشت زادروز چکامه سُرای سترگ حکیم ابوالقاسم فردوسی ست.

اما حکمت فردوسی در طول تاریخ ادب پارسی، کمتر مورد توجه و تعمیق قرار گرفته است. کاش در تب و تاب روزهای پر لبخند یا غمین مان نگاهی به حکمت اساطیری شاهنامه آن هم به خوانش عالیجناب میرجلال الدین کزازی

که طنین عظمت این برج و باروی انسانی را با صدایی رسا به گوش جان لبریز می کند ، بیاندازیم. شاید بپرسید چرا می گویم نگاه؟!

چرا که تصویرسازی چیره دستانه فردوسی، متن و صوت نیست؛ خودِ خودِ هماوردگاه است.

مطالعه اساطیر یونان هم از بُعد فلسفی و هم از بُعد روایت اساطیری، مرا بدین نکته رهنمون شد که چرا به زعم نیچه، پدید آمدن اساطیر یونان نوعی قهرمان پروری جهت پناه بردن به وحدانیت الوهیت و قهرمان سازی های میتولوژی یونان بود؟! شبیه دیدگاه های اگزیستانسیال و خلق خدا توسط بشر؛ که دلیل آنرا پناه بردن به قدرتی ماورایی و بدون رقیب در جایگاهی فراتر از انسان و بشر بود.

اگر بخواهیم برای توصیف جایگاه اخلاق و شرافت و معنای شاهنامه فردوسی، از برهان خلف بهره گیریم، لازم است ابتدا داستانی از اساطیر و خدایان کوه المپ نقل کنیم؛

ازدواج زئوس(خدای خدایان المپ) و خواهرش هرا

هرا به معنی کدبانو و قدرتمندترین همسر زئوس است.

خدای خدایان زئوس، به همراه ملکه هرا
خدای خدایان زئوس، به همراه ملکه هرا


هومر در سرود دوم می نویسد:

زئوس و هرا دو فرزند کرونوس برای پیمان زناشویی خود به گارگار(Gargar) قله کوه ایدا(Ida) در نزدیکی شهر معروف تروآ که امروزه به نام کازداق(Kaz Dagh) رفتند. آنها در قصر اوکئاس(Okeanos) و تتیس(Tethys) زندگی می کردند.

ماجرای عشقبازی آنها در کوه های آرگولید(Argolid e) و بر فراز قله ای به نام تروناکس(Thronax) یعنی کوه تاج اتفاق افتاد. کوهی که هرا دور از سایر خدایان در آنجا سکونت داشت.

زئوس که سخت دلباخته هرا بود، روزی خود را به شکل فاخته درآورد و به طوفان دستور داد تا کولاک راه بیاندازد. هرا که یکّه و تنها گردش می کرد. به مجرد وزش طوفان، فاخته شروع به نالیدن کرد و هرا که دلش برای پرنده کوچ سوخته بود، او را در سینه خود زیر لباسش پنهان نمود.

زئوس بلادرنگ به قیافه اصلی خود درآمد و به عشقبازی با هرا مشغول شد. هرا با خشم به برادرش زئوس گفت که تمام جریان را به مادرشان بازگو خواهد کرد و خدای خدایان قول داد که با او ازدواج کند.

زئوس خواهرش هرا را کهع اکنون همسرش نیز شده بود به کوهی در بئوسی(Beotie) برد و سپس به جزیره اوبه(Eubee) رفتند که متعلق به هرا بود. و گاو مقدس که چشمان قشنگ خود را به هرا ارزانی داشته بود در آنجا زندگی می کرد. در این هنگام ماکریس(Macris) دایه هرا بدنبال او می گشت که بلخره مخفیگاه آنها را یافت.

اما خداوندگار کوه ها کی ترون (Kithairon) موضوع زناشویی آنان را مکتوم داشت و به دروغ گفت که زئوس با لتو(Leto) (مادر دوقلوها یعنی آپولون و آرتمیس) آرمیده است.

بعدها هومر نزاع شدید زئوس و هرا و مدتی که هرا از زئوس دوری جسته بود را روایت می کند که هرا به زئوس گفت:

«خشم تو باعث دلسردی من است؛ در حالیکه هر گز از فریادهای تو هراسی در دل ندارم»

و گویند هرگاه هرا در چشمه کاناتس(Kanatos) آب تنی می نمود، بکارت خویش را باز می یافت و زمانی نیز هرا از خشم، هفائیستوس(Hephaistos) و آرس(Ares) را بدون همخوابگی با زئوس بدنیا آورد.

زئوس نیز آتنا(Athene) را با کمک هفائیستوس، از سر خود زائید. و آتنا خداوندگار عقل و اندیشه است و همیشه باکره می ماند.

و گونه خواستگاری و ازدواج در شاهنامه، اینگونه ترسیم گردیده است:

عشقت آتشم به جان زد...
عشقت آتشم به جان زد...

ازدواج تهمینه و رستم

چو یک بهره از تیره شب در گذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم کردند باز

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست

پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بران مرز و هم نغنوی

به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی

هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ
بدرد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر

چو این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی کفت و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت

ترا اَم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام

ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم

چو رستم برانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید

و دیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام جز فرهی

بفرمود تا موبدی پرهنر
بیاید بخواهد ورا از پدر

چو بشنید شاه این سخن شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خویش
بدان سان که بودست آیین و کیش

به خشنودی و رای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی

چو بسپرد دختر بدان پهلوان
همه شاد گشتند پیر و جوان

ز شادی بسی زر برافشاندند
ابر پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او براز
ببود آن شب تیره دیر و دراز

چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند

به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار

بگیر و بگیسوی او بر بدوز
به نیک اختر و فال گیتی فروز

ور ایدون که آید ز اختر پسر
ببندش به بازو نشان پدر

به بالای سام نریمان بود
به مردی و خوی کریمان بود

فرود آرد از ابر پران عقاب
نتابد به تندی بر او آفتاب

همی بود آن شب بر ماه روی
همی گفت از هر سخن پیش اوی

چو خورشید رخشنده شد بر سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر

به پدرود کردن گرفتش به بر
بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پری چهره گریان ازو بازگشت
که با انده و درد انباز گشت

بر رستم آمد گرانمایه شاه
بپرسیدش از خواب و آرامگاه

چو این گفته شد مژده دادش به رخش
برو شادمان شد دل تاج‌بخش

بیامد بمالید و زین برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد

کلماتی که در همین شعر فردوسی است، توجه مرا جلب نمود:

  • شمعی معنبر

  • خرامان

  • پس پرده

  • روانش خرد

  • جان پاک

  • شیردل

  • جهان آفرین

  • خوبان

  • ایزد

  • کردگار

  • مردی و زور/کیوان و هور

  • برانسان

  • دانش

  • فرهی

  • هنر

  • سرو آزاد

  • پهلوان

  • آیین و کیش

  • به خوبی بیاراست پیمان اوی

  • ماه نو

  • فرخنده

  • انباز او

  • چرخ بلند

  • نیک اختر

  • فال گیتی فروز

  • ایدون

  • خوی کریمان

  • چو خورشید رخشنده شد بر سپهر/بیاراست روی زمین را به مهر

  • شادمان

  • دل تاج‌بخش

  • شاد

به شخصه می دانم که شیفتگی و غرقه شدن در چنین مفاهیمی، بسیار والاگوهر تر از فرهنگ اساطیری دیگری ست.

پ.ن : درباره آتش دموفن(Demophon) به شرط حیات مفصل خواهم گفت.

سپاس که نقدم می کنید!

شاهنامه فردوسیاساطیر ایراناساطیر یونان
۱۸
۰
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
اینجا آشویتس است و ما فرانکل تر از ویکتور هستیم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید