
اولین باری که زیر میکروسکوپ به تقسیم هسته یک سلول نگاه کردم، به همگروهیهام گفتم:«مثل انفجار یک ابرنواختر میمونه.» این جملهی کوتاه جرقهای بود که بهم یادآوری میکرد من علایقم رو رها نکردم. در حقیقت من چند سال قبل از این اتفاق، تصمیم گرفته بودم به جای ریاضی برم سراغ تجربی و به جای منجم، زیستشناس بشم. الآن یه زیستشناسم که تقریبا اکثر علایقش رو دنبال میکنه و هنوز به نتیجهگیری قطعی نرسیدم که این موضوع خوبه یا بد.
خیلی از آدمها بهم میگن برای ماهر شدن باید یه مسیر رو بگیرم و پیش برم، اما همین چند روز پیش یه خانوم دکتر بهم گفت:« این دنیا دیگه دنیای فقط یه چیز بلد بودن نیست، ماها نیاز داریم بدونیم که هر برههای از زندگیمون نیازهای مختص به خودش رو داره و این که تو دلت میخواد امروز این چیزا رو یاد بگیری و ده سال دیگه نیازت چیز دیگری باشه ابدا بد نیست.» این حرفها به من یادآوری کرد که مدتها پیش تصمیم گرفته بودم مثل آب جاری باشم، اما به سبک خودم. سبک من چیه؟ من چی رو دوست دارم؟
تو پاراگراف اول گفتم که زیستشناسی و آسمونها رو دوست دارم. اما آیا بین سلولها تا ستارهها چیز دیگری نیست که از دنبال کردنش لذت ببرم؟ هست.
دل در گرو مهر ادبیات
من ادبیات رو دوست دارم. در کودکی شیفته گوش دادن به صدای مادرم وقتی که برام قصه میخوند، بودم. خیلی زود خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم و کمکم خودم کتاب دستم گرفتم. گاهی خوندن جملات انقدر طول میکشید که از کتاب خوندن لذت نمیبردم و از مادرم میخواستم اون دوباره برام بخونتشون ولی بارها ازش «نه» شنیدم و همین نهها باعث شدن که خودم خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم راه بیفتم. با شخصیتهای محبوبم در کتابها قدم میزدم و در انشاهام مینوشتم که میخوام حتی شده برای یک روز در دنیای اونها زندگی کنم تا بفهمم آیا تصور من از طراوت سبزهها و گلهای وحشی آلپ درست بوده؟
حدود دو ساله شروع کردم به یادگیری و نوشتن جدی داستان کوتاه، مونولوگ و نمایشنامه. کمی در یادداشتنویسی مشکل دارم و احتمالا اینجا برام تمرینی باشه برای بهتر نوشتن ناداستان. در این زمینهها تا به حال کتابهای خوبی رو مطالعه کردم و هرجایی که گیر کردم به کمک دوستان هوشمند و البته مصنوعیام، گوگل و چت جیپیتی، به روشهای متفاوتی همون موضوع رو بررسی کردم و بالاخره فهمیدمش. از فهم یه مسئله تا پیادهسازی اون در نوشته و تسلط برش فاصله زیادی هست که فکر میکنم برای بهتر طی کردن این فاصله بهتره آموختههام رو بنویسم، به همین دلیل اینجا بخشی از مطالبی که در این مسیر یاد میگیرم هم در قالب یادداشتهایی کوتاه و بلند در دسترس خواهند بود؛ به عنوان مثال الآن دارم به نوشتن مطلبی در مورد تئاتر رپرتوار فکر میکنم.
بیزینس، از کوچیک تا بزرگش جذابه
در کنار تمام موارد بالا میتونم بگم که همیشه یاد گرفتن موضوعات مربوط به کسب و کارها، کارآفرینی و محیطهای کاری سالم رو دوست دارم. منابعی که تو این زمینهها دنبال میکنم بیشتر مقالات Harvard Business Review و پادکستهای مختلف این حوزه هستن. چند وقت پیش ایده داشتن یک پادکست تو همین زمینه رو داشتم اما تا به امروز هنوز اعتماد به نفس ساختش رو پیدا نکردم :)
دیگر موارد،
اگر بخوام از علایق و دغدغههای دیگهام هم بگم به مسائلی مثل محیط زیست و سلامت عمومی میرسم که البته آگاهیم در موردشون انقدر نیست که حالا حالاها جرات کنم براشون دست به قلم بشم، مگر این که بخوام صرفا احساسات و افکارم حول محور خاصی مانند تغییرات اقلیمی، خشک شدن دریاچه ارومیه، آتشسوزی جنگلها و غیره رو ثبت کنم.
تمام این معرفی رو برای این نوشتم که بگم این صفحه در ویرگول برای من بستری خواهد بود تا به این موارد بپردازم و شانسم رو برای به اشتراک گذاشتن اندیشهها و نوشتههام با دیگران امتحان کنم. دوست دارم تعاملی در اینجا با دیگران داشته باشم که باعث رشدم بشه، بنابراین اگر منو خوندید باعث افتخارم خواهد بود که کمک کنید پخته شود خامی :)