ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا اربابی
ملیکا اربابیدختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

لحظه ای که تصمیممو گرفتم:)

سلاامم. من از اعتکاف برگشتممم.

میخواستم بیام و بگم که نفر اول ثبت نام کردم اعتکاف رو. همون که کلی توی پست قبلیم آرزو کردم نصیبم بشه.

ولی اتفاقی افتاد که فرصت نکردم:

ماجرای قبل اعتکاف:

امسال سال دومی بود که اعتکاف رفتم. ولی با یه چاشنی دوست داشتنی:)

من توی پست قبل به عشقی که درمورد والیبال دارم اشاره کردم. و... خب... باید بگم دقیقا چند روز بعدش پام خیلی بد پیچ خورد. درواقع اینطوری شد:

توپ اومد سمتم؛ نوبت من بود که دریافت کنم و با حرکتی گل بزنم. وقتی اومدم به توپ بزنم، بازیکن پشت سرم منو هل داد و... وای. نمیتونم بگم. یه لحظه کلا نفهمیدم چیشد. که دیدم روی زمین افتادمو همه دورم جمع شدن. خیلی درد میکرد؛ مچ پامو میگم. اون عزیزی که هولم داد هم واکنشش عزیز تر از خودش بود:

_ توپ مال من بود! ببخشید!

و بدو فرار!

منم لنگان لنگان یخ گرفتمو توی مدرسه اوکی بودم تا اینکه رسیدم خونه و دردش ده برابر شد. راستش خیلی میترسیدم از دکتر. نکنه در رفته؟ نکنه شکسته؟ نکنه مو برداشته؟ نکنه دیگه نتونم راه برم؟😂😭

بگذریم. پام رفت توی آتل. تاندونش کشیده شده بود. منم که کم نیاوردمو اعتکاف رو باقدرت رفتم.

ولی با چاشنی واکر:))) و هر وقت من اراده میکردم بلند بشم راه برم، همه پتو هارو جمع میکردن تا من رد بشم🎀

دیروز دیگه خودم خسته شدم. دکتره هم گفته بود تا یه هفته بمونه ورم داشت بیار گچ بگیر.

منم سپردمش دست خدا و باز کردم و الحمدالله دردی هم تا الان ندارم:))


ماجرای توی اعتکاف:

اعتکاف واقعااااا فرصت پروازه؛ فرصت رشده؛ فرصت اوج گرفتن و به خدا رسیدنه!

و واقعا خوشحالم که تونستم برم:) جدا از تمام بازی ها و خنده ها و... اون لحظاتی که حس نزدیکی به خدا به آدم دست میده وصف نکردنیههه.

و یادگاری ای که از این اعتکاف بدستمون رسید، توشه راهم بود که تا حداقل شب قدر باید باهاش دووم بیارم تا اعتکاف بعدی.

البته بهمون یه ظرف دادن که توش پر نامه های کوچولو بود و راهنما داشت. یعنی وقتی ناراحتم نامه ی رنگ آبی بر میدارم، وقتی ناامیدم نامه زرد و... عاشقش شدم:)

کلی سخنران اومدن و کلی چیز که برای زندگیم بدرد میخورد و باعث رشدم میشد یاد گرفتم.

آقای هادی زینعلی درمورد سردار سلیمانی و الگوگیری ازشون که چجوری از اونایی باشیم که امام زمان کلی رومون حساب کنه باشیم. چندتا خانم که یکیشون نخبه بود کلی ایده های قشنگ درمورد ارتباط قوی تر با خدا بهمون یاد داد که قلبم کلی اکلیلی شدددد و...

پ.ن: به عنوان ماجرای بعد اعتکاف، نمیخوام صحبتی کنم. نمیخوام از گرونی و هزاران دغدغه دیگه مردم بگم. فقط میخوام بگم من توی اعتکاف تصمیممو گرفتم. من تصمیم گرفتم تا اعتکاف بعدی چه ماموریتی رو انجام بدم. فقط امیدوارم بتونه عملی بشه. و واقعا دوست دارم تا پایان حداقل نوجوونیم این ماموریت پر از چالش رو انجام داده باشم.

ماموریتی که براش به دنیا اومدم. همونی که خدا در گوش هممون گفتش و ما به زمین اومدیم. به نمایندگی از خدا که رآزی که بین خودمون و خودشه رو به عمل برسونیم:)))

❀شاید بعدا درمورد ماموریت خودم و خودت حرف بزنم❀


بماند از سال دوم نوجوونی مورخ هفدهم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار

ماموریتخدانامهاعتکافدرد و دل
۲۲
۱۰
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
دختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید