از تلوزیون صدای مرگ بر آمریکای مردم قم در دیدار امروز با حضرت آقا شنیده می شود؛
و از خیابان مرگ بر دیکتاتور.
بعد به مرگ بر سپاهی و مرگ بر بسیجی میرسند و من به صفحه موبایل نگاه میکنم؛ به عکس حضرت آقا که بک گراند گوشیه و فقط لبخند میزنم. به قول یه آقایی اگر جمهوری اسلامی قرار باشه با چندتا شعار و سطل زباله آتش زدن ساقط بشه، همون بهتر که بشه. ولی وقتی برای انقلاب این همه آدم تلاش کردن و جونشون رو فدا کردن، جمهوری اسلامی معلومه که پایدار میمونه!
حرف خاصی ندارم. الان که همزمان با نوشتن من صدای شعار های سه چهار نفر بیکار از توی خیابون میاد و اووووج کارهاشون یه سطل زباله آتیش زدن و خیابون بستنه، به مظلومیت بسیجی ها و سپاهی ها فکر میکنم.
به آینده خودم، آینده هزاران نوجوون دهه هشتادی و نودی فکر میکنم.
به اون هم سن و سال خودم که توی خیابون شعار میده.
اونم مثل من یه نوجوونه. یه دختره. یه ایرانیه. ولی چی باعث این میشه که اون با تمام وجودش بر الگوی من فحش بده. به بسیاری از دوستان بسیجی ام فحش بده؟ چی میشه که اون مخالفه و من موافق جمهوری اسلامی؟
چی میشه که فکر میکنه راه نجاتش سس خرسیه؟
کاش میتونستم با اون دختری که مخالفه صحبت کنم.
سه ماه بعد جنگ با یکی از همینا صحبت کردم؛ منو رفیقام در مقابل دو سه تاشون.
حرف هاشون واقعا شنیدنیه. استدلال و منطق شون جالبه. مشخصه که اگر مادر پدرش برخی حرف هارو مدام در گوشش زمزمه نکرده بودن، خودش الان میتونست بسیجی باشه!
حرف های بی بی سی رو میزد. به چیزهایی اشاره میکرد و کار به جایی رسیده بود که ما خندمون گرفته بود.
و البته درنهایت هم تونستیم روش تاثیر بذاریم و طرز فکرش عوض شد:)

بماند از نوزدهم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار...