گاهی بزرگترین آرزوهای ما برای خودمان نیست؛ برای جهانی است که دوست داریم در آن زندگی کنیم.

کاش میشد روزی...
کاش می شد که دیگر هیچ انسانی برای اثبات ارزش خودش نجنگد، چون فهمیده باشد ارزش، چیزی نیست که از دیگران گدایی شود؛ چیزی است که در سکوتِ روح آدم زندگی میکند.
کاش میشد روزی آدمها آنقدر بزرگ شوند که برای بلندتر دیده شدن، دیگران را کوتاه نکنند. آنقدر ثروتمند شوند که فقرِ محبت نداشته باشند. و آنقدر آگاه شوند که اسیر غرورِ نادایی نباشند.
کاش میشد روزی تمام ساعتهای دنیا از حرکت بایستند و انسانها برای چند لحظه به جای دویدن، به جای رسیدن، به جای رقابتهای بیپایان، فقط بنشینند و از خودشان بپرسند:
«این همه عجله برای چیست؟»
برای چه اینقدر جنگیدیم؟ برای چه اینقدر خسته شدیم؟ برای چه اینقدر از خودمان دور شدیم؟
کاش میشد روزی هیچ مادری با دلتنگیِ فرزندش نخوابد، هیچ پدری شرمندهی آرزوهای بر زمین ماندهی خانوادهاش نباشد، هیچ کودکی زودتر از سنش بزرگ نشود، و هیچ انسانی به خاطر متفاوت بودن، تنها نماند.
کاش میشد روزی انسان ها بفهمند که زندگی میدان جنگ نیست؛ کلاس درسی ایست که هر روز چیزی به ما میآموزد. و ما آنقدر سرگرم بردن شدهایم که یادمان رفته قرار بود یاد بگیریم.
کاش میشد روزی هیچ لبخندی از روی اجبار نباشد، هیچ اشکی از روی تنهایی نریزد، هیچ آغوشی از روی مصلحت باز نشود، و هیچ خداحافظیای به خاطر غرور اتفاق نیفتد.
کاش میشد روزی وقتی نام موفقیت را میشنویم، یاد خانهای آرام بیفتیم، یاد وجدانی آسوده، یاد قلبی که از کسی کینه ندارد، نه فقط حسابهای پر، عنوانهای بزرگ، و تشویقهای زودگذر.
کاش میشد روزی تمام زخمهایی که از حرفها خوردهایم، تمام سکوتهایی که از درد کشیدهایم، تمام آرزوهایی که در گوشهای از قلبمان دفن کردهایم، همه دوباره جان بگیرند و به ما ثابت کنند که هیچ رؤیایی برای همیشه نمیمیرد.
کاش میشد روزی آدمها به جای اینکه بپرسند «چه داری؟» بپرسند «چه رنجی کشیدهای؟» تا بدانند پشت هر لبخند، داستانی نهفته است و پشت هر نگاه، جهانی از نبردهای نادیده.
کاش میشد روزی خورشید برای همه یکسان بتابد، اما مهمتر از آن، دلها هم به یک اندازه روشن باشند.
و کاش میشد روزی، وقتی آخرین صفحهی زندگیمان را ورق میزنیم، نه حسرتِ ثروتهای نرسیده را داشته باشیم، نه غصهی مقامهای به دست نیامده را، بلکه با آرامشی عمیق لبخند بزنیم و بگوییم:
«من عاشق شدم، اشتباه کردم، شکستم، دوباره بلند شدم، دوست داشتم، بخشیدم، یاد گرفتم، و در میان تمام تاریکیها، تا جایی که توانستم، چراغی برای کسی روشن کردم.
اگر قرار باشد از من چیزی بماند، نه نامم، نه ثروتم، نه تصویری بر دیوارها؛
فقط ردّی از مهربانی باشد در قلب چند انسان، و این، برای یک عمر زندگی، کافی ایست...» 🖤✨
#نویسندگی
#دلنوشته
#زندگی
#امید
#رشد_فردی
#متن_ادبی
#تفکر
#ملیکا_نائبی
#ملیکانائبی_نوشت