احتمالا از سال های کرونا شروع شد از همان زمانی که من شروع به ناخن جویدن کردم و همین هم باعث شروع غرغر های مادرم شد اوایل به حرف هایش برچسب رسیدگی ضروری می خورد اما بعد از مدتی خسته شدم راستش 《دیگه مهم نبود 》!

بله همین جمله آغاز ابتلا من به این بیماری بود!
این بیماری خوبی و بدی های خودش را داشت،
خوبی اش این بود که دیگر کمتر ناراحت میشدم و آن روحیه حساس کم کم از بین رفت و خروار ها خاک رویش ریخته شد و باعث شد که کمتر آسیب ببینم .
اما بدی اش هم این بود که من دیگر برای چیزی تلاش نمی کردم، دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت همیشه حداقل ها رو پیدا می کردم و به اطرافیان و مخصوصا مادرم می دادم فقط برای اینکه خوشحال باشند برای اینکه کمتر غر بزنند ! آره من سعی می کردم که آدم ها را ساکت نگه دارم فقط برای آرامش خودم! و هر ۲ طرف این معامله هم راضی بودیم از این کار ، آنها راضی از حرف گوش کنی ام و من راضی از آرامشم نمی دونم شاید هم فقط تظاهر می کردم که از این وضعیت راضی ام.
اما از یک جایی به بعد که به خودم آمدم دیدم که من از هیچ چیز لذت نمی برم هیچ چیز حتی شغل مورد علاقه ام هم برای خودم نیست آرزو ی دیگران است! پس تصمیم به تغییر اساسی ای گرفتم!

البته من هنوز هم این بیماری را دارم و حتی شاید شدید تر از قبل به همین خاطر شاید استفاده از فعل های گذشته برای این پست مناسب نبود نمی دانم شاید هم بود، ولی یک چیز را خوب می دانم من خسته شده ام من تصمیم گرفته ام که خودم راه زندگی ام را انتخاب کنم!
بماند به یادگار که یادم نرود که تصمیم گرفتم تغییر کنم برای خودم برای آینده ای که در آن خودم هم راضی باشم!