خودش است پیدایش کردم بعد از ساعت ها گشتن و مرور خاطراتم با تو پیدایش کردم درست در صفحه ی ۲۷ام از دفترچه خاطراتی که در آن فقط از تو می نویسم همان دفتر صورتی که همه ی صفحاتش با تو و خاطراتت پر شده !

جمله آخری که نوشته بودم به چشمم میخورد همانی که برایش به سراغ این دفتر آمده بودم، من پرسیدم یعنی وقتی بازنشسته بشوی میای و ور دل خودم می نشینی؟؟ تو هم گفتی نه برای چه بیایم ور دل تو بشینم تا آن موقع تو هم به دانشگاه می روی و ما از شرت خلاص می شویم یادم می آید تا چند روز چقدر همه جا را پر کردم که تو نمی خواهی بیای ور دل من بشینی و آخر هم کم آوردی و گفتی باشه بازنشست شدم میام و ور دل تو می نشینم !
تاریخی که انتهای خاطره نوشته بودم توجهم را جلب می کند ۱۳ تیر ۱۴۰۴ نزدیک به یک سال ولی در این یک سال چه چیزی عوض شده است که امروز با خوشحالی گفتی که درخواست بازنشستگی کرده ای ؟
پرسیدم اما کاش نمی پرسیدم، چون جوابت عجیب جانم را به آتش کشید! تو گفتی از کار خسته نشده ای بلکه از آدم هایش خسته شدی!
راستش را بخواهی من گفتم که بازنشسته شو و بیا ور دل من بشین اما حالا می بینم که عادت ندارم اصلا انگار که نمی توانم!
حرفهایت مدام درمورد بقیه همکار های بازنشستهات در سرم اکو می شود،
فلانی بعد از بازنشستگی حسابی از دست و پا افتادند !
فلان همکارمون بعد از بازنشستگی ۲ بار سکته کرده !
اکثر همکار هایمان بعد از بازنشستگی فلان جور شدن!
و چیز های دیگر که اینجا جای شرحش نیست... !
خیلی خیلی نگرانت هستم ولی چه بگویم در هر حال تو هم بعد از ۲۸ سال و نمیدانم چند ماه و چند روز که حالا فکر می کنم نزدیک به ۲۹ سالش باشد از کار کردن خسته شده ای نه ببخشید از آدم هایش خسته شدهای ! کاملا می فهمم چه می گویی برای من هم جای سوال است که چرا آدم های این شهر اینقدر بی منطق شده اند.
شاید این را نباید به این زودی بگویم اما تو بعد از ۲۹ سال کار کن می گویی که از آدم ها خسته ای و من از همین حالا!
ولی برای همین ۲۹ سال کار کردن هم از تو ممنونم حتم دارم که برایت سخت بوده که این یک سال باقی مانده تا ۳۰ هم کنار این ادم ها سپری بکنی وگرنه کاملا به این موضوع اگاهم که تو چقدر ادم صبوری هستی !

چند روزیست دارم به تو فکر می کنم گاهی هم این صبوری ات خوب نبوده است مثلا اگر تو بعد از ۳ سال راضی به حرف عمهات نمیشدی که به خواستگاری دختر همسایهشان بروی یا حتی اگر فقط یک هفته دیرتر قبول میکردی، آن هم فقط برای اینکه از سر خودت باز کنی و به خواستگاری بروی و مامان به آن یکی خواستگارش جواب مثبت می داد، حالا من اصلا وجود داشتم یا نه؟
نمی دانم ولی احتمالا نه !
برای تک تک چیز هایی که برای ساختنشان در این زندگی زحمت کشیدی ممنونم پدر جان