ویرگول
ورودثبت نام
Meteor95
Meteor95برنامه‌نویس فسیل شده. دایناسور وبلاک‌نویسی
Meteor95
Meteor95
خواندن ۶ دقیقه·۴ ساعت پیش

-*( ترکیب تم دو سریال با لطیفه )*-

ترکیب فضای تاریک و زیرزمینی و دنیای هوش مصنوعی و آپلود مغزِ

۲۰۲۲
۲۰۲۲

۱. تعمیرکارِ سیلو در فضای ابری

یه مکانیک از طبقات پایین سیلو (Silo) رو آپلود می‌کنن توی سرورهای پانتئون (Pantheon). دو روز بعد، مدیرانِ سرور میان می‌بینن همه چی داره درست کار می‌کنه، ولی کلِ فضای مجازی بوی روغن موتور و دیزل می‌ده! مکانیکه می‌گه: «آقا، من یه سری به کدهای پس‌زمینه زدم، دیدم پکت‌های داده دارن کاتاف می‌کنن! یه کم بهشون روغن زدم، یه کم هم آچارکشی کردم، الان سرعتت لایتنینگه!»

۲. سیمز و ادمین‌های سرور

سیمز (Chief Judge در Silo) رو به عنوان یه $UI$ (هوش آپلود شده در Pantheon) آپلود می‌کنن. اولین کاری که می‌کنه اینه که یه قانون می‌ذاره: «هر مغزِ آپلود شده‌ای که بیشتر از ۱۰ تا پکت داده در ثانیه جابه‌جا کنه، یا بخواد به سرورهای دیگه وصل بشه، به جرم "تلاش برای رفتن به بیرون" (Cleaning) بلافاصله پاک (Delete) می‌شه!» ادمین‌های اصلی سرور میان می‌گن: «حاجی، اینجا فضای مجازیه، همه به هم وصلن!» سیمز: «همین که گفتم! پیاده‌رویِ دیجیتالی با دنده سنگین!»

۳. مِدی و دوربین‌های سیلو

مِدی (Maddie در Pantheon) با گوشی‌ش ور می‌ره تا با باباش حرف بزنه، یهو به دوربین‌های مداربسته‌ی سیلو (Silo) وصل می‌شه. برنارد (رئیس IT در Silo) رو مانیتورش می‌بینه یه دختر داره از "بیرون" براش دست تکون می‌ده! برنارد سریع به سیمز زنگ می‌زنه: «سیمز، یه $UI$ از پانتئون پیدا شده، داره سیستمِ خفقان‌مون رو هک می‌کنه! می‌خواد بهمون یاد بده که چجوری از این خراب‌شده بریم بیرون!» سیمز: «سریعاً بهش بگو ما از تکنولوژی‌های نوستالژیک لذت می‌بریم، نیازی به آپلود نداریم!»

۴. عاشقانه در اعماق و در فضا

یه $UI$ (در Pantheon) به یه مکانیک (در Silo) نامه می‌نویسه: «عزیزم، عشق تو مثل یه اتصالِ کوتاهِ برقِ ۲۲۰ ولت توی سرورِ اصلیه؛ هر بار که بهت فکر می‌کنم، کل سیستمم ریست می‌شه و ارورِ ۳۰۳ می‌دم!» مکانیکه جواب می‌ده: «عزیزم، عشق تو هم مثل اون روغن‌ِ هیدرولیکِ نایابی می‌مونه که دیگه تو سیلو پیدا نمی‌شه؛ اگه نباشی، کل زندگی من گریپاژ می‌کنه!»

۵. عاقبت آپلود رایگان در سیلو

توی سیلو، اگه بخوای مغزت رو رایگان آپلود کنی (با کدهای کرک‌شده)، اینجوری می‌شه: وسط یه مکالمه‌ی جدی با کلانتر جولیت نیکولز (Juliette Nichols) درباره رازهای سیلو، یهو یه صدای بلند توی مغزت پخش می‌شه: «آیا از بوی روغن و دیزل خسته شده‌اید؟ همین حالا عدد ۱ را بفرستید تا یه بلیطِ تمیز کردنِ لنز دوربین بگیرید!»

فصل سه در حال پخش
فصل سه در حال پخش

۱. مکالمه پدر و دختری در فضای ابری

مدی (Maddie) داره با باباش (دیوید) که آپلود شده چت می‌کنه. مدی: «بابا، دلت برای دنیای واقعی، غذا خوردن و راه رفتن تنگ نشده؟» دیوید: «نه بابا، اینجا خیلی هم خوبه؛ فقط دیشب مامانت داشت با یه هارد اکسترنال از بغل سرورم رد می‌شد، کل دیتام لرزید! فکر کردم اومده چک کنه ببینه تاریخچه مرورگرم رو پاک کردم یا نه!»

۲. مصاحبه کاری در شرکت Logorhythms

مدیر شرکت از متقاضی می‌پرسه: «چرا می‌خوای توی بخش آپلود مغز ما کار کنی؟» کارجو می‌گه: «راستش خسته شدم از بس شست پام خورد به پایه مبل، دندونم درد گرفت، یا سرما خوردم. می‌خوام آپلود بشم که کل دردهای جسمیم تموم بشه.» مدیر یه نگاه عاقل‌اندرسفیه بهش می‌کنه و می‌گه: «داداش، اینجا فقط درد جسمیت تموم می‌شه، ولی جاش روزی ۸۰۰ بار ارورِ 404 Not Found و صفحه آبی مرگ می‌اد سراغت که آرزو می‌کنی کاش کل بدنت می‌رفت زیر تریلی!»

۳. خیانتِ دیجیتالی

یه مغز آپلود شده (UI) به اون یکی می‌گه: «شنیدم با یکی دیگه تو سرورِ سنگاپور چت می‌کردی؟» اون یکی می‌گه: «به خدا سوءتفاهم شده! فقط چند تا پکتِ (Packet) مشترک رد و بدل کردیم، تازه اونم کدهای پس‌زمینه بود، اصلاً به مرحله‌ی پردازشِ هسته نرسید!»

۴. هک شدن به سبک پانتئون

یه بار یه هکر خلاق می‌زنه سرورِ یکی از خداهای آپلود شده رو هک می‌کنه. فکر می‌کنی دیتای محرمانه‌اش رو دزدید؟ نه! تنها کاری که کرد این بود که سرعت پردازش مغز طرف رو آورد روی ۲ فریم در ثانیه؛ طرف سه ساعت طول کشید تا بفهمه چرا دستش که دیجیتالی بود، پنج دقیقه بعد از اینکه اراده کرد، تکون خورد!

۵. عاقبتِ آپلودِ رایگان

تو دنیای پانتئون اگه پول نداشته باشی و بخوای با نسخه‌های کرک‌شده و رایگان مغزت رو آپلود کنی، اینجوری می‌شه: وسط یه مکالمه عمیقِ فلسفی درباره آینده بشریت با دخترت، یهو یه صدای بلند توی مغزت پخش می‌شه: «آیا از ریزش موهای دیجیتال خود رنج می‌برید؟ همین حالا عدد ۱ را بفرستید!» (امان از تبلیغات بین ویدیوها!)

۱. خواستگاری در ژنراتور

یه روز یه پسره از طبقه ۱۴۰ می‌ره خواستگاری دختری در طبقات بالا. پدر دختره چپ‌چپ نگاهش می‌کنه و می‌گه: «پسر جون، تو اصلاً پشتوانه داری؟ کارِت چیه؟» پسره سینه‌اش رو سپر می‌کنه و می‌گه: «حاج آقا، من توی بخش مکانیک، مسئول آچار دادن به برنارد ام!» پدره دختر رو صدا می‌کنه می‌گه: «مبارکه بابا، این خودش فردا روز، کلیدِ خروج از سیلو رو برات می‌گیره!»

۲. دردسر کلانتر جدید

به کلانتر جدید سیلو می‌گن: «چرا انقدر دستات می‌لرزه وقتی اسلحه رو می‌گیری؟» می‌گه: «دست خودم نیست، از وقتی سیمز (Chief Judge) شده همه‌کاره‌ی پایتخت، هر وقت امضا می‌خواد بزنه، من فکر می‌کنم حکم اعدام خودمه که داره لرزون لرزون تأیید می‌شه!»

۳. رژیم غذایی به سبک IT

یه روز یه نفر می‌ره دپارتمان IT پیش برنارد، می‌گه: «آقای شهردار/رئیس، من می‌خوام لاغر بشم، چه رژیمی رو پیشنهاد می‌دید؟» برنارد عینک شیکش رو جابه‌جا می‌کنه و می‌گه: «خیلی راحته؛ سه روز به مانیتور بزرگِ کافه نگاه کن و تصور کن داری هوای بیرون رو تنفس می‌کنی. اشتها که هیچ، کلاً میل به زندگی رو از دست می‌دی!»

۴. قوانین سخت‌گیرانه سیمز

سیمز (رئیس دادگاه‌ها) داشته قانون جدید تصویب می‌کرده: «از این به بعد، هر کسی که توی راهروها سرعتش از ۲ کیلومتر بر ساعت بیشتر بشه، به جرم "تلاش برای رسیدن به سطح زمین و تمیز کردن لنز دوربین" محاکمه می‌شه! پیاده‌روی فقط با دنده سنگین!»

۵. عاشقانه در اعماق زمین

نامه عاشقانه یک مکانیک به دوست‌دخترش در طبقه اول: «عزیزم، عشق تو مثل روغنِ موتورِ دیزلِ ژنراتورِ اصلیه؛ اگه نباشی، کل زندگی من کاتاف می‌کنه و چراغای دلم برای همیشه خاموش می‌شه... فقط لطفاً جواب رو با نامه‌بر پستونک‌دار نفرست، سیمز بازش می‌کنه می‌خونه!»

۱. نسل جدید و هوش مصنوعی

‏یه بار به هوش مصنوعی گفتم: «برنامه‌ای بنویس که بدون کار کردن پولدار بشم.» سیستم سه ثانیه صدا داد، بعد یه شماره کارت فرستاد و گفت: «داداش اگه پیدا کردی، ۵۰ درصدش مال من. به پیر به پیغمبر منم خسته شدم از بس جواب سوالای عجیب غریب دادم!»

۲. تکنولوژی و پدربزرگ‌ها

پدربزرگم دیده بود توی اینستاگرام ملت از گل و گیاه‌هاشون استوری می‌ذارن و باهاشون حرف می‌زنن. دیروز رفته دم درخت انگور حیاط، گوشی رو گرفته جلوی تنه درخت، می‌گه: «ببین فرزندم، این لایک‌ها رو می‌بینی؟ اگه امسال بارِ خوب ندی، بلاکت می‌کنم، ریپورتت هم می‌دم مأمورای شهرداری بیان هَرست کنن!»

۳. دنیای موازی

توی یه دنیای موازی، وقتی حوصله آدم‌ها سر می‌ره، مغز خودش بلند می‌شه می‌ره توی آشپزخانه، درِ یخچال رو باز می‌کنه، پنج ثانیه به ما نگاه می‌کنه، بعد ناامیدانه در رو می‌بنده و برمی‌گرده سر جاش!

۴. مکالمه با پشتیبانی فنی

‏به پشتیبانی اینترنت زنگ زدم می‌گم: «سرعتِ اینترنتم انقدر پایینه که مودم داره صدای دیال‌آپ ده سال پیش رو درمیاره!» پشتیبانه خیلی خونسرد گفت: «نوستالژی رایگان بهتون دادیم، شاکی هم هستید؟ حس و حال گذشته رو مرور کنید!»

۵. معمای فلسفی روز

امروز به این نتیجه رسیدم که سخت‌ترین کار دنیا، فرستادن یک بسته پستیِ خیلی مهمه. وقتی می‌فرستیش، تا وقتی برسه، هر بار صدای زنگ در می‌آد فکر می‌کنی خودتی که برگشتی ببینی چرا انقدر طول کشید!

چطور بود؟ کدام یکی بیشتر مغزت را از حالت استندبای درآورد؟ اگر دوست داری، می‌توانیم سبک جوک‌ها را عوض کنیم (مثلاً ببریم سمت طنز سیاه، یا کاملاً بی‌معنی و فانتزی)!

هوش مصنوعیلنز دوربین
۰
۰
Meteor95
Meteor95
برنامه‌نویس فسیل شده. دایناسور وبلاک‌نویسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید