رتبه بندی یا خوب و بد یا کم و زیاد توصیف کردن هر یک از عوارض چندان عاقلانه نیست. هر کسی بسته به شرایط خودش و مشکلی که بیشتر با آن درگیر شده یا از آن هراس دارد توصیف و نگرانیهائی خاص خودش را دارد.

شخصا، وحشتناکترین بخش ماجرا برایم همان : مردن قبل از مردن است. تکرار بعد از تکرار. تجربه جدید نداشتن. حرف جدید نداشتن. فکر جدید نداشتن. ترس از تغییر، و اصرار بر تکرار همان سبک زندگی قبل. تلاش مذبوحانه برای زنده کردن آن چیزی که شخص در زندگی گذراندهاش بنام خوشی، یا خاطرات خوش میشناسد.
فامیلی نه چندان مسن(به تصور خودش) که تازه با اصرار و ناامیدی از ترمیم! دومین دندانش را کشیده. دو روز مهمان ما بود. فقط خاطره چرب کردن پشت خروس برای جلوگیری از صدایش را چهار بار تعریف کرد. هر بار با آب و تاب فراوان و اصرار بر جالب و جذاب بودن آن. اصرار برای خندیدن یا تعجب دیگران. آلزایمر هنوز ندارد. اما شاید شصت هزار بار از هجده سالگی تا الآن همین خاطره را تعریف کرده است.
یا چندین بار (در نطقی مفصل و عصبانی) میگفت چرا فلان کانال موسیقی ماهواره فقط چهل پنجاه آهنگ را مرتب تکرار میکند! یا آهنگ شاد پخش نمیکند؟ یا چرا آهنگ غمگین میگذارد! وقتی جرات کردیم و یک بار گفتیم:
خوب نبین، هزار کانال دیگر هست...
طوری نگاهمان کرد که انگار به زبان چینی یا ژاپنی فحش دادهایم.
بخش حکمتاموز و پند پیر دانا آنجاست که فاجعه، با کتاب نخواندن (یا دقیقتر: نشناختن هنر) شروع و تشدید میشود.
مهم نیست که بقول جمله پایانی فیلم زندگی پای(چند پست قبل) انتخاب باورکردن کدام داستان با خودمان است. فرقی نمیکند به جهان بعد یا بقای روح باور داشته باشیم یا هر چیز دیگر. مهم این است که انتخاب ما برای گذراندن همین زندگی که میبینیم و میشناسیم چیست؟
و چگونه ؟؟