مثلی باستانی هست که نصرالدین وقتی نامهنویس متن دیکته شدهی خودش را برایش خواند شروع کرد هایهای گریه کردن.
گفتند همه را خودت گفتی! از چه ناراحتی؟ گفت حالا که شنیدم تازه فهمیدم که چقدر بدبختی دارم.

حکایت خود خود خودم شده. دوستی مشکلات اخیر پیش آمده برای من را برای مسئولی تعریف کرده بود تا چارهای پیدا کنند. وقتی داشت تعریف میکرد که به او چه چیزهائی را گفته(که البته خیلی از جزئیات را هم نگفته بود) بغض گلویم را گرفت.
اشکم سرازیر شد.
حدود سه ماه است با تک تک جزئیات وقایع درگیر هستم. اما الآن که از زبان یک نفر دیگر میشنیدم. تحملاش برایم اصلا راحت نبود.