معاشرت ، هنر از دست رفته.
خیلی دلم میخواد اجتماعی باشم. هرگز در حضور دیگران گوشی دست نمیگیرم. تلویزیون خانه هم تقریبا همیشه خاموش یا نهایتا با تصویر بسته در حال پخش موسیقی است.
بقیه هم نسبتا (لااقل در خانهی ما) رعایت میکنند. مثل جمعهای دیگر و دورهمی نوجوانان در خیابان همگی گوشی به دست یا در حال نشان دادن فلان مطلب به بقیه نیستند.
امّا مشکل فقط گوشی و شبکههای اجتماعی، یا اخبار نیست. انگار همه فراموش کردهاند خودشان باشند. هویتی مستقل به ندرت پیدا میشود.
حتی بدون گوشی و تلویزیون در حال پخش اخبار، اغلب مردم در جمعها یا در حال نقل قول وقایع یکی دو روز گذشته در شبکههای ماهوارهای هستند. یا تعریف کردن کلیپهایی که اخیرا دیدهاند.

در بهترین حالت که موارد بالا اتفاق نیفتد وضعیت از این هم بدتر میشود. کسانی که میشناسم. نهایتا بیست یا سی مطلب و موضوع و خاطره برای گفتن دارند.
درست مثل یک مجموعه کشو در عطاری. با جملهی اول میتوانم بفهمم در کدام کشو را باز کرده. مهم نیست یک دقیقه صحبت کند. یا نیم ساعت. موضوع با عطر و طعم همان ادویهای است که در کشوی آن باز شده. فقط شکل تعریف کردنش عوض می شود. از خاطرات بیپایان(ولی تکراری) سربازی گرفته تا خواص فلان غذاها یا جوکهای صدهزاربار تکرار شده.
با وجود حوصلهی زیاد دارم به مرز خستگی و تحمل نکردن نزدیک میشوم.