یک کارد سرامیکی سفید داشتم.

بسیار کاربردی و مفید بود. کند نمیشد. بسادگی تمیز میشد. طبعا زنگ نمیزد. با اشارهای حتی از آن که بود تیزتر میشد. و.... همیشه دم دستم در کشوی میز کار و مطالعهام بود. جلدی چرمی و دست دوز هم برایش دوخته بودم.
تا این که دزد(ها) همراه با وسایلی دیگر آنرا هم بردند.
بیش از دو ماه از تاریخ آن دزدی گذشته. کم کم تلاش میکنم از شوک آن سرقت و تجاوز به حریم خصوصی خودم بیرون بیایم. بتدریج سعی میکنم شکل زندگی را به روال قبل از آن تاریخ برگردانم. یا سادهتر بگویم: به زندگی عادی برگردم.
از جایگزینی اسناد ومدارک سرقتی که بگذریم (تقریبا همگی مراحل اداری انجام شده اما هیچ کدام تولید و یا به دستم نرسیدهاند) اشیا و وسایل روزمره را هم سعی میکنم جایگزین کنم تا بتوانم با استاندارد زندگی خودم، عادی باشم.
چند روز است رسیده ام به پیدا کردن کارد سرامیکی و جایگزین کردن آن.
طوری از بازار و خاطرهها محو شده که انگار اصلا وجود خارجی نداشته است. حتی فروشندهها وقتی سراغ چنین چیزی را میگیرم طوری نگاهم می کنند که انگار همین الآن از سفینه مریخنوردم پیاده شدهام و سراغ چیزی غیرزمینی و ناممکن را می گیرم.
آبلاند و سایتها که بماند.
خیلی نگران کننده است. به همین سرعت. وسیلهای عادی و روزمره (ولی با کیفیت) از تمام خاطرهها محو شود.