
صبح، مثل یک لبخند خجالتی، از گوشهی پنجره سرک کشید. انگار دنیا امروز، خودش را کمی آرامتر، کمی مهربانتر بیدار کرده بود. نور آفتاب مثل چای تازهدم بود؛ ساده، گرم، و کافی. فرش خانه برق میزد زیر نور. خبری از معجزه نبود، اما هوا بوی اتفاقهای خوب میداد. بوی زندگیای که هنوز ادامه دارد. هنوز میشود همهچیز را از نو ساخت، حتی اگر هزاربار فرو ریخته باشد.
آدم گاهی فقط یک «صبح خوب» لازم دارد. یک روز بدون اضطراب، بدون عجله، با یک استکان چای بدون نعلبکی، و یک دل خوش کوچک که سرش را از لای همهی دغدغهها بیرون بیاورد و بگوید: «سلام! هنوز هستم.»
امروز آن روز است. روزی که لازم نیست قهرمان باشی. فقط کافیست باشی؛ حاضر، سبکبال و مشتاق برای دیدن چیزی ساده: مثلاً یک پرنده که روی سیم برق آواز میخواند، یا نانی که بویش کل کوچه را برداشته.
همین امروز، بیدلیل خوب است. و گاهی همین «بیدلیل»ها، بهترین دلیل برای ادامه دادناند.