
تا حالا شده به چیزی فکر کنی که همزمان دو ویژگی متضاد داشته باشد؟ چیزی که نه کاملاً مشخص و خطی باشد، نه کاملاً مبهم و بینظم؟ برای من، این نوع از سیستمها و فرآیندها همیشه جذاب بودهاند—چیزی که من بهش میگم: «فرآیند کنترلشده و مبهم.»
چرا؟ چون ساختارهای خیلی شفاف و از پیشتعیینشده برام خستهکنندهاند، اما از طرفی، بینظمی مطلق هم هیچ جذابیتی نداره. چیزی که دنبالشم، یه مسیر نامرئیه که هم حس کشف داره، هم یه نوع نظم و هوشمندی پشتش هست.
اجازه بدید مساله رو اینطوری مطرح کنم:
چرا بعضی از افراد به دنبال مسیرهای شفاف و مشخص هستند، اما من جذب فرآیندهایی میشوم که هم کنترلشده هستند و هم در عین حال از سطحی از ابهام برخوردارند؟
بعضی چیزها وقتی از اول تا آخرش مشخص باشه، دیگه جایی برای کاوش و لذت بردن از مسیر نمیمونه. مثلا:
وقتی یه چیز بیش از حد روشن و تعریفشده باشه، دیگه هیجان کشف نداره. انگار همهچیز از قبل بستهبندیشده و آماده است. من همچین چیزی رو نمیخوام.
حالا از اون طرف، اگه همهچیز کاملاً بدون کنترل و ساختار باشه، تبدیل میشه به هرجومرج. یه بازیای که هیچ قانونی نداره، یه گفتگو که هیچ خط فکری مشخصی رو دنبال نمیکنه، یا یه پروژه که هیچ مسیری برای حرکت نداره.
بهعنوان کسی کهتو حوزهی داده، محتوا، اطلاعات و تبلیغات کار میکنم، میدونم که یه سطحی از ساختار نامرئی همیشه لازمه، وگرنه همه کل فرایند یه چیز بیهدف و بینتیجه میشه.
چیزی که برای من ایدهآله، یه فرآیندیه که هم کنترلشده است، هم بهاندازهی کافی بازه که بتونم توش حرکت کنم. مثل:
این مدل فکر کردن رو توی خیلی از چیزایی که انجام میدم میبینم:
این نوع فرآیندها، جایی بین منطق و خلاقیت، بین پیشبینیپذیری و اکتشاف قرار دارن—و این دقیقاً چیزی هست که منو جذب میکنه.
برای من، بهترین چیزها اونایی هستن که حس «من دارم یه چیز پنهان رو کشف میکنم» رو میدن، اما در عین حال، یه نظم نامرئی پشتشونه.
شاید کل زندگی یه همچین فرآیندیه، و شاید برای همینه که همیشه دنبالش میگردم.