روزگارِغریبیست نازنین!

متهم را به جایگاه بیاورید.

قاضی: خب!شرح قصه کنید!

متهم:ما محکومیم آقای قاضی!از وقتی چشم بازکردیم محکوم بودیم!

قاضی:به چه چیز؟واضح تر بگویید.

متهم:به نشدن ها،به ندیدن ها،به سکوت آقای قاضی!صدایمان اگر درمی آمد،خون بود که روح مان را می شست!

قاضی:جرمتان چه بود؟چه می خواستید؟

متهم:چیز زیادی نمی خواستیم!تمام آنچه که حقمان بود! «زندگی»،«آزادی»!هرکس حق دارد درخانه اش آزاد باشد.نه؟ حتی بدیهی ترین چیزها هم برایمان دست نیافتنی بود.چشم گشودیم و دیدیم به جرم ناشناخته ای متهمیم و باید تا ابدویک روز حبس بکشیم!

قاضی:حق اعتراض چه؟

متهم:نفس تان ازجای گرم بلند میشود آقای قاضی!پیشتر گفتم اگر صدایمان بلند میشد،بوی خون همه جا را برمیداشت!

من دیدم آقای قاضی.باهمین جفت چشمانم دیدم.دیدم مرگ امید را درچشمان مادران،داغ شرمندگی را بر دل های پدران،شاهد بودم چگونه برادرانم رامجبور کردند رگ غیرت خود رابزنند یا خواهرانم چگونه کمرشان زیر بار اینهمه جبر خم شد! جناب قاضی من خودم باهمین چشمانم دیدم،کسانی برای معصومیت ومظلومیت حسین(ع) گریستند که الگوی زندگیشان دست کمی از شمر ویزید نداشت!من درزمانه ای زیستم که آزاده مردن بزرگترین آرزوی یک جوان بود.ما مرگ تدریجی را تجربه کردیم؛تجربه کردیم هربار سوختن و دوباره زنده شدن و دوباره ودوباره سوختن را!صدایمان درگلو خفه بود.آرزوهایمان را درنطفه کشته بودند.ما مجبوربودیم خدا را درپستوی خانه هایمان پنهان کنیم،چراکه خدانما ها بسیار بودند و ایمان مارا نشانه گرفته بودند!آقای قاضی اگر آیندگان را دیدی بگو چرخ بیرحمانه سر کین داشت با ما،بگو شب ما،چقدر شب بود.بگو اشک هایمان خشک و بغض هایمان درگلو گره خورده و نفس مان را به شماره انداخته بود.گمان نکنید شادیم،همه ی آنچه می بینید رقص ماهی بر سر قلاب است.سلاح مان همین قلم بود و سنگرمان کاغذ!ما بزرگترین کاری که میتوانیم بکنیم،سوزاندن نسل خود است!آیندگانی هم اگر باشند از نسل ما نیستند.حاصل سوختن،خاکستر است و خاکستر جانی برای زیستن ندارد!