چند ثانیه نگاه!

شده بود یه نقطه سیاه میون یه آسمون سپیدی!

راستشو بخوای اونقدر خسته به نظر میرسید که کافی بود یک ثانیه تعلّل کنه تا باد عین یه کاغذ بدزدتش؛ولی هنوز می‌رفت،هنوز بال می‌زد.تا چشم کار می‌کرد ابر بود و باد.

نمیدونم به کجا میخواست برسه ولی پرواز کردن توی اون طوفان عین شمع روشن کردن توی باد و تاریکی بود!همون قدر بیهوده!شایدم چشمای اون چیزیو میدید که من نمیدیدم.آره! چشماش امید رو میدید یا شایدم آزادی!وگرنه توی اون پهنه ی خاکستری و زیر اون ابرهای سیاه که ممکن بود خنجر رعد وبرقشون هرلحظه توی قلب کوچیکش فرو بره،کی میتونست همچنان پرواز کنه جز اون؟!

باد،سرکشانه عین سنجاب روی شاخه های درخت ها میپرید.

درخت های چنار هم شده بودن همدست باد!

تکون دادنشون با باد بود و شلوغ کردن و زیاد کردن هیاهو و تلاطم هم با اونا!

آسمون بغضش سنگین تر می‌شد.انگار نه انگار که تاهمین چند ساعت پیش،آفتاب دلگرمش کرده بود.صدای هق هق اش هرلحظه بیشتر به گوش می‌رسید،ولی انگار اشک چشم هاش خشک شده بود.فکر کنم خورشید،معشوقه آسمونه!آخه هروقت که نیستش،بغض میکنه، می باره، تاریک میشه!

امیدوارم خدای آسمونا،آسمون دلمون رو همیشه آفتابی نگه داره!


پی نوشت:

کلماتی که از پیش چشم هاتون گذشت،توصیف و ذهن نوشته ایی بود که حاصل چند ثانیه نگاه کردن به آسمون بود.عکس مزبور هم ثبت اون چند ثانیه است.

احتمالا از این به بعد پست هام همینقدر کوتاه باشه.شاید هم بدون چهارچوب!


بدون تاریخ!

_میم_لام....