نمیدانم از چه بنویسم
از هرچه نوشتم ویرگول تصمیم بر ذخیره نکردنش را گرفت گویی قسمت نبود خواند شوند بگذریم درمورد چه بودند
ولی حسرت یک نوشته بر دلم مانده من امشب باید چیزی بنویسم مهم نیست چقدر مزخرف باشد البته که کار من همین است چرندیات ازار دهنده گفتن.
از روزگارم بگویم؟ روزگار من مگر گفتنی است؟
داشتم دقت میکردم که گیر داده ام روی یکسری موضوعات و دست از سرشان بر نمیدارم چرا چیز جدیدی برای گفتن ندارم؟ نمیدانم
فعلا میدانم که خیلی با خود درگیرم
بدترین دشمن ام همانییست که در اینه میبینم
چرا دست از سر من بر نمیدارد؟ دارد تک تک ذره وجودم را میجود مگر چیز دیگری برای جویدن ندارد؟ چرا من؟ برو دیگری رو بجو
گفتم دیگری یاد ادم ها افتادم
از ادم ها نیز خسته ام
چیزی که این چند وقت توجهم را جلب کرد این بود که افرادی به مدت کوتاهی سمتم میایند و با من به گفت و گو میپردازند اما بعد از ان حتی اگه از کنارم رد شوند سرشان را بلند نمیکنند تا به من نگاه کنند.
مزخرف است
مگر چکارشان کردم؟ من که فقط خود خوری میکنم مگر شما را هم خوردم؟ـ
هیچکس علاقه ای ندارد از من خبری بگیرد حال اگر شاکی شوم تقصیر را گردن خودم میندازند.
میبینید روزگار را؟ البته تنهایی چندان هم بد نیست
جدا از مثلا دوستانم افراد دیگر فقط بلدند تیکه بندازند و خود را بهترین نشان بدهند.
مخصوصا کسانی که در والیبال میبینم
جوری فاز میگیرند که سعید معروف ان قدر فاز نمیگرفت با اینکه بهترین پاسور جهان بود.
بگذریم انسان ها واقعا غیر قابل تحمل اند
علاوه بر ان من واقعا بدرد نخور شده ام واقعا ان پشتکار درون من خفته است
حتی دلیلشم را نمیدانم ترجیح میدهم در چراغ خاموش دراز بکشم و کاری نکنم تنبل نیستم صرفا نمیتوانم دلیلش هم نمیدانم انگار چیزی جلوی من را گرفته و تازه این مدت خیلی میخورم انگار خوردن برای مدتی اعصابم را ارام میکند و نمیدانم شاید قرار است اوضاع رو بهتر کند و البته خیلی میخوابم یا کلا نمیخوابم میدانید فعلا که زندگی ام مانند انگلی شکست خورده است انگلی که دوباره بازگشته.
راستی چقدر میگویم نمیدانم یادم میاید در نوشته های دیگر هم همیشه میگفتم نمیدانم
نمیشود روزی برسد که من فلک زده بدانم؟
دیوانه شده ام از هر چیزی که تجربه میکنم
بنده توانایی مسئولیت پذیر بودن و گردن گرفتن مشکلات را ندارم میخواهم مدتی ناپدید شوم اما زندگی یقه ام را گرفته و نمیزارد جم بخورم و مجبورم میکند در بلاتکلیفیم بمانم ولی من که برایش کاری نمیکنم و بی اهمیتم در اوج اهمیت دادن که همین موضول بزرگترین مشکل من است که فعلا با ان دست پنجه نرم میکنم
چه کنم؟ چگونه حلشان کنم؟ ایا بهتر میشوم؟ ایا بلاخره با خودم صلح میکنم؟
کاش میدانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید در واقع چه بلایی سر خودم میارم با این اوضاع نه چندان خوشایند و مغزی که کاش اگاه بود دارد چه میکند
ویران ویرانم نمیدانم قرار است کدام را بردارم
اجر یا کلنگ؟

شما روزگار خود را چگونه میگذرانید..؟