هیچ گاه نتوانستم دوگانه بودن اطرافیانم را درک کنم.
یک ساعت خوب هستند ساعتی دیگر جوری رفتار میکنند گویی قصد جانم را دارند
نمیتوانم حس انهارا نسبت به خود متوجه شوم.
چرا انها انقدر مرموز رفتار میکنند؟
نمیتوانید کمی صاف و صادق باشند؟
چرا باید مسائل المپیادی حل بکنم تا متوجه شوم قصد کشتنم را دارید یا خیر؟
اگر میخواهید از من متنفر باشید لطفا صادقانه متنفر باشید و ساعات بعدش خوب رفتار نکنید و من را گیج نکنید
چرا باید احساسات ساده را انقدر پیچیده کنیم؟
اگر از من خوشتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید یا از من بدتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید و حتی اگر بی تفاوت هستید لطفا همان را نشان دهید.
انقدر همچیز را پیچیده و ترکیب نکنید.
انچنان هم سخت نیست. من راحت تر میتوانم نفرت را بپذیرم تا نفرتی که زیر مهربانی ها پنهان شده است.
انقدر مرا در این رفتار دو گانگی خود قرار ندهید که ندانم تکلیفم با شما چیست.
افکارم به اندازه کافی بی رحم هستند شما بدترش نکنید
پ ن: این موضوع بشدت جای بحث دارد اما نمیدانم چرا قلمم دیگر توان ادامه دادن ندارد
