صدای من را میشنوی؟
من همین جا ایستاده ام نزدیک اما فرسنگ ها دور تر
حالت چطور است؟ زندگیت را چگونه سپری میکنی عزیز؟
میدانم که روزگارت سخت میگذرد و این قلب مرا میشکند
پنج روز از زمانی که گردبادی عظیم مرا به سرزمینی دور افتاده فرستاد گذشته است
در این سرزمین اوضاع به هیچ عنوان جالب نیست
افرادی که با انها میتوانم ملاقات کنم محدود هستند میدانی زندگی در اینجا بسیار پر چهار چوب و پر از قوانین مزخرف است
راستی ساکنان سرزمین کوچک معتقدند که فرستاده شدن من به سرزمینشان حکمتی داشته. هرچند قرار است سخت بگذرد ولی فرصتی برای بهبود من است فرصتی که به گفته انها بسیار گران بهاست
البته که من حرفشان را قبول ندارم به هیچ عنوان نمیتوانم کنار بیایم و دنبال راهی هستم که از این سرزمین نفرت انگیز فرار کنم اما مگر میشود؟
اهالی این سرزمین معتقدند از من کاری ساخته نیست و باید صبر بکنم در واقع نمیتوانم فرار بکنم و فقط باید بسازم.
و هر وقت از انها میپرسم چقدر دیگر مانده؟
میگویند: نباید بدانی.
میدانی حرف زدن با انها دردی را دوا نمیکند فقط دوران من را در این سرزمین سخت تر میکنند جای انکه اندکی تلاش کنند و ان را بهتر کنند..
اهالی سرزمین از خود سرزمین هم بدتر عمل میکنند من را دائما با حرف هایشان مجبور به مفید زندگی کردن میکنند و بشدت بر عقایدشان که این سرزمین فرصتی ای برای بهبود زندگی واقعی ام است پافشاری میکنند
از خود میپرسم چطور ممکن است بتوانم زندگی واقعی ام را بهبود بیابم ان هم در این سرزمین که با جهنم تفاوتی ندارد؟ مضحک است، انها خبری از احوال ناگوار من ندارند و گمان میکنند من فقط میخواهم از مسئولیت ها شانه خالی کنم انها نمیدانند من توانایی برای براورده کردن خواسته های انها را ندارم ان هم وقتی که دلتنگت هستم و خبری ازت ندارم چطور میتوانم کاری برای بهبود انجام بدهم؟
اری من بشدت وابسته ام وابسته کسی که الان در دسترس ام نیست
مشخص نیست ان گردباد چه بلایی سر تو اورده.
تو هم در ان سرزمین دور افتاده و کوچک دیگری گیر افتاده ای مگر نه؟؟
افراد ان سرزمین توانسته اند تو را راضی به بهبود زندگی بکنند یا فقط من هستم که سر پیچی میکنم؟
نمیدانم نمیدانم
من دلتنگ ام دلتنگ تمام گفت و گو هایی که قبل از ان گردباد داشته ایم.
حال کنار اتش نشسته ام و به دور دست خیره ام
خبری از تو نیست در سرزمین کوچک و محدود من تو دگر نیستی.
من یشتر از چیزی که به زبان میاورم نگرانم
نگران احوال تو هستم و مدام با خود فکر میکنم که ممکن است ان گردباد چه بلایی سرت اورده باشد.
من از هر روزی که میگذرد ولی روز پایانی نیست هراس دارم.
و هرگز نمیخواهم اتفاقی برای تو رخ دهد
امیدوارم که حالت خوب باشد و بعد از تمام شدن زمانِ زندگی در سرزمین محدود دوباره تورا ملاقات کنم.
همواره چشم انتظار ان روز هستم و تا زمانی که ان روز فرا برسد با سنگ رو به رویم صحبت میکنم و گمان میکنم تو روی ان نشسته ای.
اری ای روح زیبا ارزومندم هرچه زود تر زندگی مضحک ام در ان سرزمین دور افتاده به پایان برسد و دوباره به ملاقات تو بیایم و دوباره لبخندی بر لبانم بنشیند
نگران نباش میدانم حال سخت میگذرد اما این روز ها هم هر چند دوشوارند اما باز هم میگذرند و روزی پایان میابند
تا ان روز صبر کن من دوباره بازمیگردم
و این را بدان من همیشه صدایت میزنم حتی اگر صدایم به تو نرسد.
دوستدار شما:....
