از چه بگم؟ چند وقتی است مینویسم اما نصفه رهایش میکنم انگار نای تمام کردن ندارم
_همینطوره.
اوه تو برگشتی؟ بگذار واقعیت رو بگم دلم برات تنگ شده بود.
_اخرین بار که با نفرت من رو بیرون انداختی یادته؟
خب من هم اشتباه کردم عصبی بودم ولی واقعا بدون تو توی این متن هام حس تنهایی میکنم از اخرین باری که باهات حرف زدم یک سال میگذره
تو چرا گرفته ای؟ معمولا با اشتیاق بیشتری بودی و پر انرژی با حرفای من اکثرا مخالفت میکردی
_چی بگم منم دلم گرفته منم دیگر نای ادامه دادن نداشتم و سر همون مدتی محو بودم تا به مسائل رسیدگی کنم مثل خودت که وقتی حالت خوب نیست از زمین و زمان محو میشی
سرم را به عنوان تاکید تکان دادم
_حس میکنم حرفی برای زدن نداری؟
واقعا نمیدونم از چی باید بگم انقدر وضعیت عجیبه که فقط میخوام بنویسم فقط میخوام چیزی بنویسم ولی جدیدا هرچی مینویسم رو کامل نمیکنم انگار
_انگار قرار نیستن عالی باشن پس کلا دیگه نمینویسی
دقیقا
_حتی الان هم حس میکنی به خاطر عامیانه بودن جملات یکچیزی کمه.
اوه اره تو از کجا فهمیدی؟ امروز واقعا عجیب شدی
_من همیشه عجیب بودم مینا
اره تو همیشه عجیب بودی ولی امروز بشدت اشفته بنظر میرسی و حس میکنم پخته تر شدی انگار چیزی از سر گذروندی
_خب منم مشکلات خودمو دارم.
هی هی تو چرا همچین شدی قبلا بهم تیکه مینداختی اما الان شکسته تر شدی زندگی تورو هم از بین برد نه؟
_به هر حال زندگی همینه دیگه روزای سخت و روزای خوب داره یسری روزا میخندی و یسری روزا با غم میگذره
هوم اره.. حس میکنم جاهامون عوض شده تو حرف میزنی و من تایید میکنم
_خب بگذار گاهی اوقات هم برعکس باشه گاهی وقتا نه تنها اینجا بلکه توی زندگیت باید سعی کنی خودتو توی موقعیت های دیگه هم قرار بدی و همیشه توی اون جایی که هستی نمونی گاهی بهتره تو کمتر حرف بزنی و بیشتر گوش بدی.
راست میگی.
_حتما خیلی مسائل ذهنت رو مشغول کرده مگه نه؟
اره کلافه شدم به قدری کلافه که نظم از من گرفته شده توی همچیز..
_نظم که مهمترین مسئله است همیشه قراره با ساده ترین مسائل از بین بره
واقعا چرا نظم اینجوریه؟ به سختی ایجادش میکنی و خودت رو بهش عادت میدی اما به راحتی از دستش میدی با یک بی نظمی کوچیک و یک مشکل همچی از بین میره
_اره ولی تو میتونی جلوش رو بگیری
چجوری؟
_نمیدونم دقیقا چجوری ولی تو باید خودت رو عوض کنی تا به ساده ترین مسائل بهم نریزی و نظمت رو همیشه نگه داری و روال زندگیت رو خراب نکنی. اگه تو بخوای نظم هم باهات میمونه فقط تو باید یاد بگیری چجوری نگهش داری
ولی مگه میشه؟ من همیشه با هر مسئلی زندگیم بهم میخوره حالا هم که میبینی وضعیت رو چجوری میتونم باز نظم رو به وجود بیارم
_مینا جوری نیست که من نصیحت کنم و تو بهش عمل کنی نه تو باید خودت رو بشناسی و بفهمی چجوری میتونی خودت رو بهبود ببخشی من هرچقدر هم حرف بزنم اگه تو نخوای بهشون گوش نمیدی یادت هم نرفته از حرفای انگیزشی متنفر بودی
اره خب میدونم ولی دل به کار نمیدم و انگار از این شکست خوردگی هم متنفرم ولی خوشم نمیاد ابرازش کنم..
هی کجا رفتی؟
_همینجام داشتم فکر میکردم اگه بتونی نظم رو توی زندگیت برقرار کنی خیلی از مشکلات هم حل میشن و حتی نفرت از خودت هم کمتر میشه و در اخر میتونی زندگی ای که پر از سختی رو راحت تر سپری کنی میدونی مشکلات زیادی هستن که حتی نمیدونیم از کدومشون حرف بزنیم ولی اگه نظم داشته باشی همچیز راحت تر میشه.
اره ولی گفتنشون راحته عمل کردن به این ها سخته اونم از ادم تنبلی مثل من
_ اولا تنبل نیستی فقط شکسته ای و باید اول درمانش کنی و بعد به سراغ بقیه مراحل بری تو غر میزنی که چرا با قایق شکسته توی دریا غرق میشم و وقتی هم غرق میشی دیگه تلاشی برای دوباره رفتن به دریا نمیکنی و ناامید میشی واسه همین همیشه توی ساحل با قایق شکستت میشینی و به کسایی که توی دریان و شناورن افسوس میخوری انقدر که خودتو از دست میدی
پس باید شکستگی های قایقم رو تعمیر کنم ولی چجوری؟
_گفتم اول باید خودتو بشناسی. اگه خودت رو بشناسی و بتونی وسایل تعمیر رو جور کنی همچیز حل میشه
وسایل رو از کجا بیارم؟
_بستگی داره یا یکی برات میاره یا سرنوشتت اینه که خودت بری و برای خودت بیاری پس انقدر غر نزن و فقط شروع کن اگه شروع بکنی همچی به نوبت اتفاق میوفته سخت ترین مرحله هر کار شروعشه و بعد هم ادامه دادنش، پس بلند شو و یکاری بکن قبل از اینکه بیشتر از این از دست بری میدونی که ممکنه شکستگی های قایقت بیشتر بشن..
اوه باشه..
_جدا از اون. اگه بتونی قایقت رو بسازی و هر روز به دریا بری هم پایه های نظم رو ایجاد کردی و هم با هر روز رفتن به دریا و شناور بودن میدونی بیشتر نظم رو توی زندگیت حس کنی و کم کم همچی بهتر میشه
ممنونم ازت بیشتر به سراغم بیا و این روی نصیحت کننده ات رو بهم نشون بده
_قول نمیدم ولی باشه. فعلا من میرم..
باشه فعلا اما قبلش اینارو از کجا یاد گرفتی؟
_شاید این مدتی که نبودم مشغول تعمیر قایق شکسته ام بودم و الان برگشتم با حرف هایی تازه تر
اوه.
پ ن: اگه پست های قبل ترم رو خونده باشید با( _) ایشون اشنایید
