میخواهم متنی بنویسم به مضحکی زندگیم
مرتبط غم و اندوه؟ البته دوباره و دوباره
هرچقدر درموردشان بنویسم باز هم هستند و تمام نشدنی
نمیدانم دارم چه میکنم برای بار هزار و پونصد و چهل و شیشم
اصلا بگذار کاری نکنم چه اجباریست یک زندگی ایده ال داشته باشم؟ کی محبورم میکند؟ چرا باید جواب پس بدهم؟
به قول فرهاد
دلم از تاریکی ها خسته شده همه در ها به روم بسته شده
اری واقعا چنین است بگذارید پایم را روی تله ها بگذارم
من که اهمیتی نمیدهم بگذر گرفتار تله های زندگی شوم
دروغ میگویم اهمیت میدهم.
البنه دیگران میگویند اهمیت نمیدهم
خب پس اهمیت نمیدهم.
نوشته های قبلیم را میخواندم
چرا نمیتوانم مثل قبل بنویسم؟
شاید قبل درمورد موضوعات مختلف مینوشتم اما الان سیصد هفتاد و نه ساعت دارم درمورد یک چیز مینویسم
بار ها از دیگران خواستار موضوع شدم و موضوع هم دادند اما باز هم روز از نو روزی از نو
خب پس باید درستش کنم تا از شرش رها شوم
خب میخواهم درستش کنم اما قدمی برایش بر نمیدارم
مضحک است مگر نه؟
شاید واقعا اهمیت نمیدهم که کاری نمیکنم
البته که اگه اهمیت میدادم الان اینجا نبودم
کاش مانند انها موفق بودم و وقتی شب از راه میرسید چیزی برای تعریف کردن داشتم.
اما افسوس و لعنت
لعنت و افسوس
شاید خندتان گرفته باشد گفتم میخوام متن مضحک بنویسم باور نکردید؟
البته من هم خیلی اوقات باور نمیکنم
باور نمیکنم چه میکنم
همچیز بسیار باورناپذیرست
به دور دست خیره میشوم
چیز هایی را میبینم که میخواهم بهشان برسم
دستم را دراز میکنم
اما ناگهان خودم دستم را قطع میکنم
و ساعت ها به خونی که از دست قطع شده ام چکه میشود خیره نگاه میکنم
چرا قطع شد؟
نمیدانم نمیدانم
چرا نمیدانم؟
نمیدانم
اهمیت نمیدهم
بگذار ندانم
بگذار ان قطره های خون کل وجودم را بگیرد
که لیاقتم چنین است
