ما نميتونيم نفهميم، ميتونيم؟




خنده خنده شوخي شوخي همه چي داشت جلو ميرفت

خودمو سپرده بودم دست باد

همينجوري ميرفتيم

نميفهميدم داره چي ميشه

دارم كجا فرو ميرم

فقط ميخنديدم

قهقهه ميزدم و صدام قطع نميشد

چشمام مي خنديد

عقلم نميفهميد زمان و مكانو

خالي خالي شده بودم

عين دختر بچه ٥ ساله اي كه روي تاب پارك اوج ميگيره

كه نميفهمه اين پارك مال باباش نيس

اوني كه هولش ميده اشناش نيست

اگه بيفته كسي نميگيرتش

نميدونه گم شده اتفاقي اومده تو اين پاركه

نميدونه بيرون اصن كسي دنبالش ميگرده يا نه

من اون دختره بودم

...

گفت:" مثن الان كسي بهت پيشنهاد بده چيكارميكني؟"

گفتم:" هيچي ديگه اشك تو چشمام حلقه ميزنه بعد به عنوان عشق ابدي ازلي م معرفيش ميكنم"

بعد خنديدم

گفت:" اگه من بگم؟"

گفتم:" وا تو به من نظر داري؟؟؟"

گفت:"مثال زدم بي جنبه"

گفتم:"مگه بهتون نگفتم با من ازين شوخيا نكنين من زود وابسته ميشم"

گفت:"كاش بشي"

گفتم:"چي؟"

گفت:"هيچي"

ولي من شنيده بودم

اره

شنيدم كه گفت كاش وابسته بشي

گفتم:"ما نميتونيم خودمونو به كري و كوري بزنيم ميتونيم؟"

گفت:"من مي تونم"

گفتم:" من نمي تونم"

گفت:"چه فرقي داره؟"

گفتم:" من اون روز ديدمت ، اون روزي كه نشده بود،اون روزي كه تنها شده بودي، اون روزي كه اسمشو شنيدي گفتي خيلي خانم بود،بعد يه پاكت سيگار كشيدي بعد ابجو خوردي بعد ٢ ساعت خودتو پيچيده بودي دور ژاكتت با هيشكي حرف نميزدي، بعدشم چشمات پشت عينكت قرمز بود"

گفت:" نه.."

گفتم:"هيچي نگو"

هيچي نگفت

گفتم:" منم اين روزا رو دارم، داشتم و بازم دارم. اسمشو بگن چشم قرمز ميشه ياد روزاي خوبمون ميفتم، ياد خاطره هاي خوبمون، ياد شب قدم زدنامون، ياد سمسبوسه خوردنامون،ياد دستتي گرمش دور كمرم ، ياد حرفاي مهربونش، خنده ي نازش...

بغضم گرفت.

گفتم"

من و تو نميتونيم ديگه شروع كنيم

نه با هم

نه با هيچكس ديگه

من اين راهو رفتم

من خواستم بازم شروع كنم

ميدوني چيشد؟

به خودم اومدم ديدم يكي بهم ميگه دوست دارم در حالتي كه برام مهم نبودكه صبح كه بيدارميشم بازم همينو بهم ميگه يا نه

برام مهم نبود كه وقتي راه ميريم دستشو دور گردنم نميزاره يا تو خيابون منو نگاه نميكنه

برام مهم نبود وقتي قهر ميكنه ٢-٣ روز حرف نميزنه برام مهم نبود كه منت كشيشو كنم

ميفهمي يعني چي؟

هيچي برام مهم نبود

حتي خودم

مث يه دختر بچه اي كه روي تاب نشسته

براش مهم نيس دور و برش چيه

هيچي

از تاب بازي لذت هم نميبره

فقط بازي ميكنه تا از خونه دور بمونه

كه تو خونه صداي دعوا نپيچه تو گوشش

كه مغزشو نخورن"

گفتم:"ما تو زندگي كلي كار كرديم كه نبايد مي كرديم

الان دوست ندارم بهشون فك كنم

تو هم فك نكن

تنها چيزي كه ازت ميخوام

اينه كه

سعي نكن خودت نباشي

ميفهمي؟

من سعي كردم كه بهت ميگم نكن

خودت باش

حتي اگه خودت موندن سخته

خودت باش

ميتوني

اگه نتوني

ديگه هيچي برات مهم نيس

حتي خودت

حتي من

بزار وقتي هيشكي نميمونه خودت بموني

من دوست داشتم ولي الان خيلي ديره

ما خيلي اشتباه كرديم

ما بايد اين راهو تو سال هاي طولاني برگرديم

شايد چندين سال ديگه دلم براي دوست داشتنت تنگ شه

يا تو دلت برا حضورم تنگ شه

ولي الان

ميدونيم

من و تو مي دونيم

كه نشدنيه

مگه نه؟"

هيچي نگفت

ليوانو گذاشتم تو سينك

پالتو و كيفمو برداشتم و رفتم سمت در

گفت:"هيشكي مث تو نميتونه اينقد رك بهم بگه چمه"

خنديدم

گفتم:" يادت نره اينايي كه گفتمو"

گفت:"چشم رييس"

خنديدم و براش زبون دراوردم

بعد

رفتم

مثل هميشه كه ميرم