تناوب تنهایی ...

کمک
کمک

حدودا بیست روز است که در قرنطینه به سر میبریم، حدودا بیست روزی میشود که از ساده ترین نیاز های اجتماعیمان که ایزد متعادل در وجودمان و در سرشت مان نهادینه کرده است محرومیم.

در آغوش گرفتن و بوسیدن و ارتباط جمعی را یک میل نه بلکه یک نیاز میدانم. بیست روز است که حکایتی را صرف می کنیم که جز کرختی و ملالی و پوچی چه چیز دیگری به همراه داشته است؟ جز تنهایی عظیم چه داشته است؟

تنهایی که خودخواسته باشد آزار دهنده نیست، چون آدمی خودش خواسته که این روند را پیشه گیرد و ظرفیت و توانش را میشناسد، اما تنهایی که اجبار باشد و جبر روزگار ما را به آن مجبور سازد نه تنها آزاردهنده است بلکه انسان را سلاخی میکند، هجاهجا میکند و آدمی تقطیع میشود. شاید درست باشد که بگویم از فرط تنهایی بسمل نیز میتواند بشود ....

حال به این نوع تنهایی دچاریم، تنهایی که خواست آدمی نبوده و دارد تیشه بر ریشه خشکیدمان میزند. و تناوب این تنهایی ادمی را از پای در میاورد

حال در این چرخه تکرار مکررات قرار گرفته ایم تکرار و تکرار و تکرار... و اخرین حربه مقاومت امیدیست که ایا میتوان به آن وابسته بود؟ یا آن نیز باید در لغت نامه ها در پیش گشت ....

کجا بیایم؟ کجا بیایم؟ حال که کیلومترها از هم دور هستیم

حال که در این خانه های اجری از هم دور هستیم

ای طالع دوست داشتنی من ای نازنین

سالهاست که در غربت موهایت خود را گم کرده ام

سالهاست که از اطلسی های شگرفت باران اجابت می بارید

ای نازنین من

ای زن، در هرکجا که بنگرم مشق تو زلالیت ابیست که جرعه جرعه نوش میکنم

مشق تو مشق لبانت، آن نگین های سرخ فام

ای نازنین بگذار ببوسمت و جایی در شانه هایم تو را بخوابانم

بگذار باور کنم که یه تکیه گاهم

برای غربت یک بانوی خسته برای غربت یک تن خسته

اه ای بانوی مشرقی ای تزلزل رویا ای سقط جنون

دوست داشتن تو گرچه بی پرواست ولی کودکانست

همانقدر بی پروا و همانقدر شرمگین و همانقدر سرخ سرخ و سرخ

دوست داشتن تو اسمان کویریست در زمزمه بی کرانگی

انقلاب ستارگان در چیرگی تاریکی همان قلب ها شکسته و تکه تکه مشعل های خود را در اسمان بلند کرده اند

این را بدان که روزی نور ستارگان از پس این شبهای ظلمات برمی اید و ان روز روز منو توست

روز رسیدن لبها و سرپنچه انگشتانمان به هم

و چشم هایی که بسته بسته عشق را تجربه می کنند

چشم هایی که خلق می کنند انچه را که خلق پذیر نیست

دستانی که روایت میکنند انچه را که هیچگاه روایت نمیشود

لب ها سنگینی این تقابل عظیم را به دوش میکشند

هجر میکشند، ترک می خورند و جان می یابند

اری نازنین لب های در این شعر بسمل میشوند

ولی روزی این هجرت عظیم را پایان میدهند

و من میدانم این تنهایی اهریمنی روزی به پایان میرسد

و آن روز، روزماست

روز من

و تو

....



پینوشت: برای روزهای سخت قرنطینه