مطالبی که ناگهانی به ذهنتان میرسند واقعا شگفتانگیز اند. مثلا عنوان همین نویسه! ناگهان به یاد آوردم اولین مهرم را. زمانی که ۲۲سالم بود و هنوز نوجوان بودم! مهر ماه ۱۴۰۱، مهری که دیگر من نه دانشجو بودم و نه دانشآموز! که معلم بودم! شگفتانگیز بود و دلهرهآور. با اینکه میدانستم، هیچ نمیدانستم. بهراستی چطور باید شروع کنم و چهها میگفتم! هیچکس نبود که توصیهای به من کند یا تشویقم کند. رفتن سر کلاس برای دیگران خیلی عادی بود!! بسیار بسیار عادی همچنان که اکنون برای من است. هر چند هنوز برای کلاس اول کمی استرس دارم! اما آنهمه غریبانه و عجیب نیست! (اکنون که این را مینویسم ۱۱ شب است،درحالی که نوشتهام را ۱۱ ظهر شروع کردم، اما به دلیل عجله برای رفتن به روستا پیشنویسش را نگهداشتم و دقیقا از چه میخواستم بنویسم؟)
امسال از شهریور سر کلاسها رفتم. نمیدانم آن تپش قلبم برای دیررسیدن و بالارفتن از پلهها بود یا از استرس اولین کلاس!! اما حس خوبیست که شاگردان را قبل از اول مهر ببینی و برای شاگردان نیز حس خوبی است!!!
خوبتر از این میدانی چیست؟ اینکه تعدادی از شاگردانت همان شاگردان سال قبل هستند با تفاوت اینکه چندماه بزرگتر شدهاند! دیگر نیازی به شناساندن خودت به ایشان نداری! درس را شروع میکنی! البته نه به این سرعت! قاعدتا از اینکه «تابستانشان را چگونه گذراندهاند میپرسی! یا از خودت خاطرهای میگویی تا نیمی از زمان کلاس بگذرد و سپس به سراغ کتاب میروی! آن هم فقط کتاب جدید را معرفی میکنی و مختصری از روش تدریس و امتحان و پرسش و پاسخ را بیان میکنی! و در نهایت چون کتابهایشان را هفته آینده تحویل میگیرند، آزمون آغازین را برای هفتهی بعد مشخص خواهی کرد! از همین آغاز آزمون ها را جدی میگیری تا معلم سال جدیدشان را بشناسند!
دوست داشتنیست! کار و بچهها! شاد. پرانرژی و امیدوار! یک کلاس رفتم و برخی کلمههای نامتعارف اینستاگرامی را بر زبان آوردند، با اینکه میدانستم نشان دادم که متعجبم تا دیگر از این واژگان استفاده نکنند! اما از آن «فعععک نکنم» استفاده کردم! در حالی که نمیدانم منشا آن چیست!!!!
زیاده گفتم و هنوز مانده است اما خدانگهدار.