
گاهی کتابها فقط کتاب نیستند، دفترچهی زخماند.
من بین سطرهایشان خودم را جا گذاشتهام؛
جایی آنجا، میان کلمهای که زیرش خط کشیدهام
و آهی که بعدش کشیدهام.
از دادنِ کتابم که زیر جملاتش خط کشیدم، به بقیه خجالت میکشم؛ انگار که زخمهایم را به کسی نشان داده باشم.
آن خطوط باریک، برای من فقط یادداشت نیستند،
لکهی خوناند روی صفحهی سفید جهان.
شاید برای دیگری، آن جمله فقط کلمهای زیبا باشد،
اما برای من، تکهایست از شبهایی که گریه کردهام بیصدا، از فکرهایی که جرأت گفتنشان را نداشتم
و در عوض، تنشان را در حاشیهی کتاب پنهان کردم.
کاش میشد آدم زخمهایش را ندهد به امانِ چاپ و مرکب.
کاش میشد یادها را درون خود نگه داشت؛ در همان سکوتی که با هیچکس تقسیم نشود.
اما آدمها برای نجات خودشان از درد، به کلمهها پناه میبرند و نمیدانند هر پناهی، ردی از ناتوانیست.
حالا هر بار که دستم به سمت قفسه میرود، انگار دستم میلرزد برای خداحافظی.
میترسم کسی کتاب را باز کند و من، لای سطرها لو بروم.
و چه کسی میداند؟ شاید تمامِ این خطکشیها، یک جور نقشه باشند؛ نقشهای برای پیدا کردنِ خودم در آینده، وقتی که دیگر این زخمها را حس نکنم؛ یا شاید، فقط دیگر توانِ حس کردنشان را نداشته باشم.
شاید این کلماتِ زیر خطخورده، فانوسهای کوچکی باشند در تاریکیِ خاطراتِ فراموششده، که اگر روزی گم شوم، راهِ بازگشت را نشانم دهند.
اما ترسِ تنهاییِ این فانوسها، از ترسِ گم شدن در تاریکی کمتر نیست.
و این چرخه، همینطور ادامه دارد؛ دوری از کلمات و بازگشت به آنها، مثل بیماری که به دردِ خودش عادت کرده و از درمانِ ناآشنا میترسد...
-این سطرها از اعماق من برخاستهاند و زادهی زیستِ درونیِ مناند.
نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊