بنویس بشر،بخوان قاضی

در کودکی از ما پرسیدند بزرگ شوی میخواهی چکاره شوی؟
در دنیای کودکی خود هر کدام پاسخی دادیم ،خلبان،آتش نشان،نجار،مهندس،شاعر و هر شغلی که در دوران کودکی فقط به خاطر دوست داشتن آن را انتخاب میکردیم.

ما بزرگ شدیم و حالا هرکداممان جایی هستیم و از راهی درآمد داریم اما همه ی ما “قاضی” شدیم.
ما قاضی هستیم ،یک قاضی بزرگ که چنان به شغلمان دل بسته ایم که هر روز صبح که از خواب بیدار می شویم دادگاه را آغاز می کنیم ،خودمان شاکی و شاهد می شویم و حکم صادر میکنیم و در آخر چنان چکش عدالتمان را بر سر متهم می زنیم تا نفهمد این حکم از کجا آمده است،بدون این که در دادگاه تنفسی داده شود کار می کنیم تا مبادا کسی بماند برای فردا،ما باید امروز همه را قضاوت کنیم حتی خودمان ،اما سرانجام ما و دیگران متفاوت است، حکم تبرئه همیشه برای خودمان صادر میکنیم. و حالا با بسته شدن چشممان این روز پر از قضاوت تمام می شود
انگار برای قضاوت زندگی میکنیم،انگار باید بنویسیم “بشر” و بخوانیم “قاضی”.
بی شک روزی می بینیم که این چکش از دست ما خواهد افتاد و تا بخواهیم دوباره آن را برداریم ،قاضی دیگری چکشش را بر سر ما می کوبد و متهم می شویم و راهی برای تبرئه ی خود نداریم اینجاست که شاید شک کنیم به همه ی قضاوت هایی که می کردیم.
اینجاست که می فهمیم نباید از روی لباس دخترک درموردش حرف می زدیم ،شاید نباید از روی درآمدش به او لقب میدادیم ، به خاطر عقیده اش به او ناسزا می گفتیم.شاید…
شاید آدمی تنش به جانش شریف باشد نه لباسش، شاید ثروتش حلال تر از شیر مادرش باشد،شاید ما اشتباه کردیم،شاید…
در این دادگاه ،هر چکش قضاوتی که قاضی بر سر شما ،برای اتهامی که خود از آن بی خبرید می زند چکش دیگری برسر اندیشه تان میخورد که” شاید” هایتان را هر بار قوی تر می کند.
خسته می شوی از این که قاضی تورا به خاطر ظاهرت ،به خاطر دوستانت ،به خاطر آنچه میدانی و نمیدانند قضاوت می کند و بیشتر عذابت خواهد داد وقتی که به یاد می آوری روزی تو هم بی خبر از همه جا همه کس را قضاوت میکردی

اینجا شهر قضات است و همه فراموش کرده اند که قاضی کس دیگریست،کسی که بیشتر از خود ما میداند و هیچوقت بر بی گناهی قضاوتی نمی کند و برای متهمان هم باز راهی برای برگشت میگذارد
اما اینجا قضاوت قاضیان بی رحمانه است و نادانسته راه رفت و بازگشت را برایت می بندند ،انگار خدا هستند.
برای قضاوت کردن زمانی نداریم ،شک کنیم به همه ی نگاه هایمان به آدم ها ،به دوست هایمان ،به غریبه ها شک کنیم و بپذیریم که نمیدانیم و قضاوت نکنیم.

من هم خسته ام ،این که هر که رسید مرا قضاوت کرد و بی آن که بداند حقیقت امر چیست به خاطر آنچه فقط گمان می کرد حرف زد ،خسته ام از این که از روی ظاهرم باطنم را متصور می شوند،از روی دوستانم،دشمنانم را می سازند ،از گفته هایم نا گفته هایم را می گویند
وجدانم به خاطر سال ها قضاوت نادرستی که در مورد همه کس کردم عذاب می کشد و مغزم خسته تر بخاطر این که روز هایی که می توانستم با آرامش با اطرافیان سر کنم را صرف قضاوت کردنشان کردم که چنین اند و چنان اند و شاید اصلا اینچنین نبود که من میدیدم
ناخواسته قاضی شدیم و نادانسته قضاوت کردیم ،چقدر به خودمان مغرور شده ایم،بیاییم دادگاهی عادلانه فقط برای خود بگیریم و ببینیم ایا خود آنچه می نماییم هستیم ؟ و قضاوت دیگران را بگذاریم به عهده ی خدا که برای قضاوت کافیست.

پی نوشت:
این نوشته تلنگری بود به خودم،برای این که بار ها بدون این که چیزی بدونم افراد و انسان های زیادی را برای خودم قضاوت کردم،”فلانی اگر به این مشکل بر خورده به آن دلیل است و دارد چوبش را حتما میخورد و اگر فلانی این عکس را فرستاده حتما آن منظور را داشته و…”
من اشتباه کردم،وقتی به این اشتباه پی بردم که دیدم من هم توسط دیگران قضاوت می شوم ،در حالی که مطمئن هستم آن ها اطلاعی از زندگی من ندارند ،اینجا بود که چکش داستان به سر من هم خورد و حالا مدت هایی هست که سعی میکنم هر بار به صورت ناخودآگاه خواستم کسی را قضاوت کنم ،به نحوی خودم را تنبیه کنم.
در این مدت بارها قضاوت شدم،از روی عقیده سیاسی ام ،عقیده مذهبی ام و از روی مذهبم، گرایش ملی من را قضاوت کردند،از این که طرفدار شخصی بودم ،شخص دیگری را دشمن من ساختند در حالی که اصلا شبیه به واقعیت نبود ،از لباس پوشیدنم ،اخلاقم و عقیده ام را ترسیم کردند و…
هزاران مثال واقعی از قضاوت شدن میتوان زد که ما ها از آن رنج می بریم ولی واقعا دردناکتر هست وقتی که می فهمیم ما هم قضاوت کردیم .
علاوه بر این که قضاوت شدن بسیار به شخصیت ما آسیب می زند ،قضاوت کردن هم مضر هست و گاها ضرری بیشتر از قضاوت کردن دارد.
ضرر اول این که افرادی را که می توانستیم سال ها با آن ها دوست باشیم و از با هم بودن لذت ببریم رو به خاطر تصویر هایی که شخضا از آن ها در ذهن خود ساخته و پرداخته ایم و به تبع نتوانسته ایم روابطمان را با آن ها نگه داریم،از دست داده ایم.
ضرر دوم را لحظه ای برای ما آشکار می شود که می بینیم “عقب ماندیم”،یعنی هر بار که میدیدم دیگری به فلان مشکل بر خورده است، می گفتیم:” تقصیر خودش است” اما وقتی خودمان به مشکلی می خوریم، تقصیر را گردن زمین و زمان می اندازیم و عاقبت می فهمیم که زمین و زمان هیچ کاره اند و کاش زودتر متوجه می شدیم .
من اشتباه کردم و سعی دارم تا جایی که ممکن است کسی را قضاوت نکنم .شما هم حتما قضاوت شده اید و احتمالا کسی را قضاوت کرده اید. <<حواسمون بیشتر باشه رفیق>>