ویرگول
ورودثبت نام
مریم  خرم ابادی
مریم خرم ابادی
مریم  خرم ابادی
مریم خرم ابادی
خواندن ۶ دقیقه·۴ سال پیش

پشت دری که بسته شده منتظر نایست

حتما شنیده اید که میگویند پشت دری که بسته است معطل نایست . سراغ درهای دیگر برو آنها را امتحان کن . بالاخره موفق میشوی .

در حالی که یکسال از مهاجرتم گذشته بود و داشتم خودم را با محیط جدید وفق میدادم یک جراحی فوری برایم پیش امد، به ایران برگشتم . جراحی انجام شد . حالا با یک بدهی داشتم به استانبول بازمیگشتم.

قبل از جراحی دخل و خرجم متعادل بود ، نیازی به کار کردن نداشتم مگر جهت سرگرمی اما حالا باید حتما کار میکردم . تخصصم تدریس زبان انگلیسی بود . اما زمان استخدام گذشته بود ، درست همان موقع که من برای جراحی ایران رفته بودم، فرصتها از دست رفته بودند .

چون اصلا ترکی بلد نبودم و ترک ها هم در انگلیسی نزدیک به صفر هستند یک مترجم گرفتم و به همه ی مجموعه های اموزشگاهی و مدارس اطراف سر زدم . به جز یکی دو مورد که مدرس خارجی نمیپذیرفتند یا مدرس با اقامت دائم میخواستند بقیه میگفتند انشاالله سال دیگر ، ظرفیت کادر تدریس تکمیل شده .

این شد همان پشت در ماندن من !

رفتم سراغ کارهای دیگری که می شد با وضعیت موجود کاری کنم و متوجه شدم که در کنار زبان انگلیسی برای هر کاری زبان ترکی هم باید بلد باشم، حتی دست و پا شکسته. مثل کار دفتری در هتل ها یا قسمت پذیرش هتل و از این قبیل . مسیر فکری ام را تغییر دادم و با در دسترس ترین منابع زبان ترکی شروع به یادگیری کردم . وقتی هم که از درس خواندن در خانه خسته می شدم یک پاتوق راحت و ساکت پیدا کرده بودم . درست سر خیابان نزدیک‌ خانه ام ، میرفتم آنجا . بساط درس و مشق را روی میز میگذاشتم ، شکلات تلخ و ظرف تخمه هندوانه هم همیشه همراهم بود . فقط کافی بود یک قهوه ترک سفارش بدم و هرچقدر که میخواهم بنشینم و درس بخوانم . یک کافه بزرگ ، ساکت و شیک که اشکالش فقط بوی پخت شیرینی هایی بود که نیم ساعت اول تمام تمرکزم را میگرفت . دلم میخواست همه اش را برایم بیاورند و بخورم . و در طول ساعات بعدی از بوی شیرینی که هیچ ،ازبوی زندگی هم سیر شده بودم . حالم داشت بهم می خورد . کلا زبان شیرین ترکی استانبولی را مثل باقلواهای متنوعشان به سرعت داشتم میخوردم یا یاد میگرفتم ، نمیدانم ! یکی از این دفعات که در کافه بودم ، غروب بود، میز کناری توجهم را جلب کرد . او هم بساط دفتر و‌کتابش را روی میز پهن کرده بود و مشغول خواندن بود و البته امتداد نگاه او بود که من را متوجه خودش کرد . تا نگاهش کردم به یک قهوه دعوت شدم . گفتم چه جالب شما ترک نیستید ؟! گفت چرا هستم اما امریکا درس خوانده ام برای همین میتوانم انگلیسی صحبت کنم . خوشحال از اینکه یک هم کلام پیدا کرده ام شروع به صحبت کردم . وقتی متوجه شد دارم زبان ترکی میخوانم ، پرسید دلیل خاصی دارد که میخواهی ترکی را با کتاب و خواندن یادبگیری؟ در محیط کم کم و خود بخود یاد میگیری . گفتم برای پیدا کردنِ کار و داستانم را تعریف کردم . گوشی همراهش را دراورد و گفت شماره ام را ذخیره کن و رزومه ات را برایم بفرست . یک دوست صمیمی دارم که مدیر هشت اموزشگاه معتبر زبان انگلیسی در چندین منطقه استانبول است ، همین الان به او پیام میدهم .

در کمدم را باز کرده بودم ، دنبال یک لباس به اصطلاح خود انگلیسی زبان ها eye catching یا به عبارتی چشمگیر میگشتم ، چشمم به لباسی زرد رنگ خورد . یک پیراهن دخترانه با یقه گرد ، استین کوتاه و یک دامن کلوش کوتاه و کمربندی داشت با نوار سرمه ای و قرمز از همان رنگی که دور سر استین هایش کار شده بود . حدود نه سال قبل از پاساژی در کیش خریده بودمش و‌هیچوقت فرصت پوشیدنش را پیدا نکرده بودم . البته نمیدانستم برای این مصاحبه کاری در یک محیط و فرهنگ جدید چه چیزی بپوشم بهتر است . اما من انتخابم را کرده بودم ! توی دلم قند اب میشد. حتی انقدر که مقایسه استخدام اموزشگاه های ایران را تصور میکردم ،

هرچه تیره تر و پوشیده تر ، بهتر.

با این پیش زمینه توی دلم گفتم؛

نشد هم نشد … خنده داره !!!

فردای ان غروب فراموش نشدنی با من تماس گرفتند و قرار مصاحبه گذاشته شد . خوشحال بودم که در غربت اولین شانسم را با شادی امتحان میکنم .

چه روز روشنی بود ، از همه ی روزها

افتابی تر . یعنی نه اینکه خورشید رویش را به سمت من گردانده باشدهاااا، نه !

گویی آن درِ بسته باز شده و از آنجا است که آفتاب روی رویا و‌ نیاز من می تابد . موهایم را دم اسبی بالایِ بالا بستم ، دستی هم به صورتم کشیدم . درست مثل یک دختر جوان شده بودم هم از شوق، هم از لباس و ظاهر . آن مریم ناامید و تاریک امروز هیچ جای این دنیا نبود .

بماند که چقدر سخت آدرس را پیدا کردم با کمک چندین ترک زبان بالاخره تابلوی اموزشگاه زبان انگلیسی را ،که آن را هم به ترکی نوشته بودند، پیدا کردم . جلوی در چند دقیقه ارام گرفتم . جملات مصاحبه را در ذهنم مرور‌ کردم بعد وارد شدم . با خانمی که تقریبا سیاه پوست و‌کاملا تپل بود روبرو شدم با لهجه ی ترکی و صحبت به انگلیسی که به سختی میشد متوجه کلامش شد دستش را به سمتم دراز کرد و شروع به تعریف و تمجید و خوشامدگویی کرد . به محض دیدن او اضطرابم نصف شد . خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم بودم! صحبت کردنم ، لهجه ام و‌حتی پیراهن زردم . وقتی خودم را کامل معرفی کردم و کارت اقامتم را نشان دادم هیچکدام از آن طرف میزی ها باور نمیکردند که چهل و‌هشت ساله باشم . در این سن در هر شغلی نمیتوان جایگاهی داشت، جز تدریس . چون در تدریس، سن نشانه ی

تجربه ی کاریست . و این برایم یک نکته مثبت بود . به همین دلیل بالاترین حقوق اموزشگاه به من تعلق گرفت و البته نکته ی مثبت دیگر در پذیرفته شدنم فرم لباس پوشیدنم بود که نشان از دلِ جوان و پر حوصله داشت که می تواند خوب با زبان اموزان سر و کله بزند . شرایط را گفتند و من هم طبق اصولی که یاد گرفته بودم، گفتم اجازه بدهید فکر کنم تا چند روز آینده جواب

میدهم .

در راه برگشت به خانه به شدت فکرم مشغول بود. یک‌ مشغولیت شیرین . لحظه لحظه ها برایم عزیز بودند ، شیک بودند ، قشنگ بودند . در اولین مصاحبه ی استخدام کاری در کشوری غریب بدون دانستن زبانشان با کلی احترام از من استقبال شده بود . احساس شعف و موفقیتی داشتم که حد نداشت.ضمن اینکه خیلی زود میتوانستم بدهی ام را پرداخت کنم.

تلفنم زنگ خورد! هنوز نیم ساعت از خارج شدنم از اموزشگاه نگذشته بود... یکدفعه تمام اضطراب رفته بازگشت . گوشی را برداشتم و دوباره پس ازطی طریق ادب و احترام، به من اعلام کردند همین الان تصمیم گرفتیم حقوق شما را بالاتر ببریم .

باورش سخته!!! نه!؟

احتمالا فکر کرده بودند همین الان سر راه ، من از اتوبوس پیاده خواهم شد و در اموزشگاهی دیگر مشغول تدریس میشوم …

جلوی خنده ام را گرفتم. تشکر کردم و گفتم شما خیلی لطف دارید من حتما همه ی موارد را در انتخاب اموزشگاه شما در نظر خواهم گرفت .

از انجا به بعد تا به خانه برسم به جای فکر های قشنگ و رمانتیک فقط میخندیدم . احتمالا هرکسی در ان مسیر من را در ان شکل و شمایل و در حال خندیدن دیده باشد، در دلش گفته است؛

یک دیوانه ی دیگر به جمعیت مهاجرانِ حیرانِ این شهر پر هیاهو و رنگارنگ اضافه شد .

۵
۶
مریم  خرم ابادی
مریم خرم ابادی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید