به نظرم با عشق حتی از نوع نافرجامش میتوان هر قله ای را فتح کرد ، حتی اگر این قله ، شکستن تبوی های نا شکستنی جامعه ی ایرانی و خانواده ی مذهبی ایرانی باشد .
مادرم با شوق بسیار در حالی که من را در صفحه ی تلویزیون در حال گفتن اخبار به زبان انگلیسی تصور می کرد هزینه ی رفتن به آموزشگاه زبان را به عهده گرفت . این در حالی بود که من سوم دبیرستان بودم و خواهرم دانشجوی سال دوم پزشکی . او خیلی بیشتر نیاز به یادگیری زبان انگلیسی داشت اما در چشمان مادرم این من بودم که داشت با یک زبان بیگانه اخبار میگفت . سال ۶۷ بود و من هنوز دیپلم نگرفته بودم و حتی نمیدانستم چه رشته ای ، چه شغلی و یا حتی چه آینده ای !؟ اما خواسته ی مکرر مادر در گوش اهالی خانه پیچیده بود . خواهرم حرص میخورد و یا شاید حسادت میکرد اما ارزوی مادر پابرجا بود . در ان سال ها فقط دو اموزشگاه برای زبان انگلیسی وجود داشت ، اموزشگاه شکوه و کانون ملی زبان . شکوه به منزل ما نزدیک بود و طبیعتا یک دختر در کمترین مسیر و زمان با پوشش چادر و رعایت قوانین سخت مذهبی و اجتماعی میتوانست بیرون از خانه رفت و امد داشته باشد . ترم های اموزشی با موفقیت سپری شدند که تنها شامل ۱۲ ترم بود . ترم اخر رسید و اتفاقی که هرگز در مخیله ی مادر نمی گنجید ......
۱۹ سال بعد سوال استاد در اخرین ترم دانشگاه از همه ی دانشجویانی که در حال فارق التحصیل شدن بودند این بود :
چرا رشته ی زبان انگلیسی را انتخاب کردی ؟
ایا احساس موفقیت و پیشرفت داری ؟
در واقع امتحان speaking بود . در گروه های سه نفری به اتاق استاد هدایت می شدیم و تا قبل از ورود به اتاق هیچکس سوال را نمی دانست . فی البداهه و بدون امادگی قبلی میبایست با بهترین کلمات و ساختار گرامری پاسخ میدادیم تا کارنامه ی نهایی و قبولی و فارق التحصیلی را دریافت کنیم .
یادم هست که گفتم عشق !
استاد پرسید :عاشق زبان انگلیسی بودی ؟
نه به ترکیب ، نه به ساختار ، نه به کلمات به هیچ کدام نتوانستم توجه کنم ، فقط گفتم… و گفتم …
از مدرس ترم اخر اموزشگاه شکوه و من ،
که داستان عشق در یک نگاه را تجربه کرده بودیم . روزگار ما در ان سال ها روزگار ازدواج بود نه اشنایی ، دوستی ، گیر کردن و غیره . عشق ما سنگین بود . مادر از حال بیمار گونه ی من جریان را فهمید و بنابر سنت و تدبیر شرعی خودش صرف نظر از ارزوی اخبار گفتن و اینکه اینده چگونه خواهد شد داستانم را تغییر داد . با سرعت سه صوت دیدم در اشپزخانه دارم غذا میپزم . برای استادم که با چشمانی گِرد و متعجب نگاهم میکرد مثل یک بلبل به زبان انگلیسی ازتجربه ام گفتم . از عشق یک دختر ساده ، از یک خانواده فوق مذهبی که ساختار شکنی کرده بود و احساسش درگیر شده بود. مریم فقط باید درسش را میخواند! تا عشق استادی جوان که بعد از سال ها دوری از وطن به قصد ازدواج به ایران امده بود و قرار بود بازگردد . سال ها بعد پس از گذراندن حبس خانگی در منزل همسری که زن را فقط برای پستوی خانه انتخاب میکند، بت ها را شکستم ، وارد دانشگاه شدم با اینکه سالها از درس و مدرسه میگذشت، کنکور زبان دادم، قبول شدم و در نهایت با معدل ۱۸/۵۰ فارق التحصیل دانشگاه شدم و ان جوان عاشق بعد از این سال ها پروفسور مشهوری شده بود در یکی از برترین دانشگاه های کانادا و فقط به دلیل سرشناس بودن او کتابهایی که نوشته بود و اجرای برنامه های تلویزیونی در زمینه زبان شناسی همواره اخبار او را داشتم .
و این عشق بود که از من یک مدرس زبان انگلیسی ساخت .
منظور از این داستان حقیقی این نبود که یادگیری زبان انقدرها سخت و دست نیافتنی باشد …
با عشق میتوان هر قله ای را فتح کرد، حتی اگر این قله، شکستن تبو های ناشکستنی جامعه ی ایرانی وخانواده ی مذهبی ایرانی و دفن ارزوی های یک دختر جوان باشد .
امروز وقتی در کنار زبان اموزانم قرار میگیرم ، عشق تدریس میکنم، به زبان انگلیسی! نه فقط زبان انگلیسی !
و همین باعث ارتباط عاطفی من و زبان اموزانم شده است در هر رده سنی و هر مقطع تحصیلی.