ویرگول
ورودثبت نام
مریم اشرفی زاده
مریم اشرفی زادهبه وقت نوشتن و عکاسی، زمان برایم متوقف می شود.
مریم اشرفی زاده
مریم اشرفی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

درد...

درد جسمی ما از کجا شروع می شود؟! 

سالها رنج می کشیم. غم های خود را وقتی در گلو گیر می کند به جای اینکه تف کنیم بیرون، قورتش می دهیم. شاید رنج هایی هم هست که نه می توان قورتش داد و نه می توان پرتش کرد بیرون، همان جا که بغض می کنیم، همان جا جا خوش می کند. چطور بگویم! حتی اشک هم نمی ریزیم. بنظرم بدترین حالت غم، بغض مانده در گلوست. 

سال ها می گذرد. به خودمان افتخار می کنیم و می گوییم:"تاب آوردم. دم نزدم. لب های خندونم  رو پنهان نکردم. من چقدر قویم! آفرین!" 

اما چندی بعد به خودمان می آییم. همان جا که درد به پوست و استخوان می رسد. همانجا که خنده های زورکی خودش را در دیابت نشان می دهد یا در معده و روده و ووو…

تلنگری می خوریم. بین گریه هایی که درد جسمانی داریم و امانمان نمی دهد، هق هق می زنیم برای روزهای خیالی قوی بودن. 

نه جانم 

رنج را نباید قورت داد. حق را باید گرفت. داد بزنیم یه وقت نگوییم زشت است در شان من نیست، من در فلان جایگاهم، فامیل است یا در شان یک خانم نیست و…. تا صدایمان را بالا نبریم البته به جا و به وقتش ، در آینده بیمار می شویم. فکر نکنیم فقط جسم نابود می شود. ای کاش هایی مثل موریانه به جانمان می افتد و ما را می خورد. هم روح را و هم جسم را.

خودمان را دوست بداریم. رفیق صمیمی خودمان از بیرون باشیم.

نه از این ور بوم بیفتیم و نه از اونور. 

باید تحقیق کنیم کجا و چگونه چه رفتاری باید داشت تا وقتی از درد جسممان فریاد می زند درد روحمان زبانه نکشد. 

سلامتی و شادی حق ماست حتی اگر روی زیلویی با جیب خالی زندگی کنیم.

دردروحجسمبیماری
۳
۰
مریم اشرفی زاده
مریم اشرفی زاده
به وقت نوشتن و عکاسی، زمان برایم متوقف می شود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید