اینجا در این زمانه همه دچار سردرگمی شده ایم. بخش عظیمی از این کلافگی ها همه را در بر میگیرد. چون به قول معروف در خاورمیانه هستیم. آنقدر همه چیز در هم است که مشکلات مهم زندگی اما خیلی با اهمیت اولویت خود را از دست داده است.
چطور می توان تصمیم گیری کرد؟!
هر تصمیمی که داریم تکه ای پازل است و چفت کردن انها به هم خیلی سخت.
هر بار می خواهم قطعه ای را پیدا کنم و کنار هم بگذارم در هزاران قطعه ی کوچک دیگر پیدا کردنش مصیبت است و ناپدید می شود.
می خواهم مهاجرت کنم اما عزیزانم برایم عزیزتر شده اند در این زمانه و زندگی در این موقعیت جغرافیایی مه گرفته.
می خواهم درس بخوانم می گویم خب بعدش؟؟
ازدواج کنم؟ بعدش…
طلاق بگیرم؟ بعدش…
عاشق شوم ….
طلا بخرم خانه بخرم و…
آنقدر روحم خورد و تکه تکه است قدرت برنامه ریزی روزانه ازم گرفته شده چه برسد به تصمیمات بزرگ!…
ذهنم از درهمی و پراکندگی اهداف و معنای زندگی پوچ و خالی شده،
بین زمین و آسمان گیر کرده ام.
همیشه معنی خفقان و چپاول برای نا مفهوم بود. درکش نمی کردم اما حالا…
از کجا بگویم از مردمی که به هم رحم نمی کنند یا وضعیت گرانی ؟
از عشق بگویم یا دردسرهایی که در زندگی امانم را بریده؟
به هر کسی می رسیم حرف خوشی نیست یا سیاست کثیف و حال بهم زن کشور و کلا دنیاست یا گرانی و بدبختی به خوشی نمی رسد همه اش درد دل است و حال خراب. حقم داریم…
دهانم باز و هاج و واج فقط نگاه می کنم.
وظایف و واجبات زندگیم را به زور انجام می دهم.
شاید زمانی بود که هنوز در مه عمیق ذهنیم قرار نگرفته بودم.
شاید قبلا توانایی جمع آوری پازل های زندگیم را داشتم.
کمی جونی مانده بود تا عشق به آن انگیزه بدهد.
اما من تنها مرده ای متحرکم که هیچ کس درکی از حالم ندارد.
اگر مجبور نبودم کوچکترین کاری هم نمی کردم.